Pazar, Ocak 04, 2009

درباره کمونیسم شورائي

درباره کمونیسم شورائی
مارسل وان در لیندن ۲۰۰۴ ، ترجمه پرویز قاسمی
19 آذر 1387, بوسيله ى دیاکو


در سايت ببينيد : سلام دمکرات
عروج و افول
همانطورکه جامعه روسيه انقلابى پس از سال‌های ١٩١٨ به تدريج در شكل جديدش تحکیم می‌یافت و قدرت سياسى به طور روز‌افزونی ـ تا حدودى به دلیل شرایط خشونت‌بار جنگی و بحران اقتصادى ـ در دست‌هاى يك قشر ممتاز بروكرات تمركز می‌یافت، جنبش‌های مخالف، به قصد تغییر اوضاع، هم در داخل روسيه و هم در خارج آن، مداوماً پديدار می شدند.(1) كارل کُرش در آلمان، آماديو بوردیگا در ايتاليا و تيموفى ساپرونف در روسيه براى شكل دادن یک بين‌الملل جديد در ١٩٢۶ تلاش کردند و شكست خوردند.(2) از ۱۹۳۰ به بعد، اپوزیسیون طرفدار بخارین (هاينريش براندلر، جى لاوستون، ن. م. روى و ديگران) كوشش مشابه‌ای را انجام دادند. بين‌الملل اپوزیسیون چپ تروتسکی، که تشکیل اش در ١٩۳۰ ، نهايتاً منتهى به تاسیس بين‌الملل چهارم در ۱۹۳۸ شد، از مشهورترین اين چنين پروژه‌هائی بود.
یکی از اولین اعتراضات عليه گرایشات [رو به توسعه] در روسيه، بيان خود را در هلند و آلمان توسط هواداران سابق بلشويك‌ها كه بعداً به كمونيست‌های شورائی معروف شدند، یافت ـ واژه ای كه احتمالاً از ۱۹۲۱ ببعد بكار می‌رفت.(3) برجسته‌ترين سخنگويان اين اعتراضات معلم آلمانی اوتو روله (۱۹۴۳ـ۱۸۷۴) و دو هلندی، يکی شاعر و دانشمند ادبيات کلاسیک هرمن گورتر (۱۹۲۷ـ۱۸۶۴) و دیگری منجم آنتون پانه‌کوک (۱۹۶۰ـ۱۸۷٣) بودند. اين روشنفکران ابتدا شیفته‌گان تحولات در روسيه بودند. براى مثال گورتر جزوه انقلاب جهانی‌اش را در ١٩١٨ به لنین اهدا کرد، [رهبر] انقلابى كه «بر فراز همه ديگر رهبران پرولتاریا ایستاده است» و «تنها مارکس هم‌سان با وی است». يك سال بعد، پانه‌کوک هنوز ادعا میكرد: «در روسيه، كمونيسم اکنون دو سال است که پیاده شده است».(4)
اما نظر‌شان به سرعت تغيير کرد. مهم‌ترين علت چرخش‌شان كوشش‌هاى بين‌الملل كمونيست، ايجادشده در ١٩١٩، برای ترويج نمونه بلشويسم به عنوان يك مدل بين‌المللى بود. در ١٩۲۰، پانه‌کوک جزوه‌اش «انقلاب جهانی و تاکتیک‌های كمونيستی» را انتشار داد ، که در آن او از این نظر دفاع كرد كه انقلابيون در اروپای غربى بايد تاکتیک‌هائی بسیار متفاوت‌تر از رفقايشان در روسيه را بکار‌گیرند. در اروپای غربى، تأثیر يك بورژوازی قديمی و باتجربه در تمام سطوح جامعه محسوس بود. بر عکس در روسيه و اروپای شرقى، سرمايه‌دارى هنوز جوان و نسبتاً ضعيف بود. به اين جهت، كارگران ‌اروپای شرقی پيش‌داوری‌های ايدئولوژيکِ كمتری داشته و بیشتر پذیرای نظرات ماركسيستی بودند. در‌نتيجه، در غرب مبارزه عليه نهادهای بورژوازی از قبيل پارلمان و اتحاديه‌های کارگری ناگزير نقشی مركزى دارد.
لنين در جزوه‌اش "كمونيسم چپ ـ ‌يك بيماری کودکانه"، ديدگاه‌های چپ‌های هلندى و آلمانی را رد‌كرد.(5) به نظر او پانه‌کوک (ك. هورنر) و همفكران‌اش اشاعه‌دهنده سردرگمی بودند. در حاليکه او تصديق می‌كرد كه تفاوت عظيمی ميان روسيه عقب‌مانده و کشورهای پيشرفته اروپای غربى وجود داشت، [اما] وی اهميت جهانى تجربه روسيه را بسيار مهمتر می‌دانست: «اين مدل روسيه است كه چيزى را برای تمام كشورها ـ چيزى با اهميت زياد ـ ‌از آينده نزديك و اجتناب‌ناپذيرشان آشكار می‌كند».(6) با بيان اينکه تمام تمرکز بر «اعتبار جهانیِ ويژگی‌هاى اساسى و مسلمِ انقلاب ما» است، لنين تضادهای حاد درون جنبش كمونيست بين‌المللى را تشديد می‌کند. مباحثات حادی درون احزاب کمونيست اروپای غربی در می‌گيرد.
درون حزب کمونيست آلمان (KPD)، اين درگيری بواسطه اختلافات ديگری تشديد شده بود. رهبری تشکيلات، به رهبری پل لِوى، يكی از همراهان قديمى رزا لوگزامبورك که اخيراً كشته‌شده بود، حکمی را در کنگره اكتبر ١٩١٩ به تصويب رساند كه همه اعضاء بايستی در انتخابات پارلمانى شركت بكنند و با بروكراسى اتحاديه‌ای از درون اتحاديه‌هاى کارگری به مبارزه برخيزند. اين خط جديد، عملاً، مساوی با اعلان انشعاب بود، زيرا‌ انتظار نمی‌رفت که جناح چپ هرگز آنرا بپذيرد. بهرحال، در نتيجه آن KPD حدود نيمی از صد هزار عضوش را ظرف چند ماه از دست داد. در بعضی نواحی، از قبيل برلين بزرگ، ناحيه شمالِ شرق (هامبورگ و بِرِمن)، منطقه سَكسونى سفلی (هانوفر) و ساكسونى شرقی (درسدن)، تشکيلات واقعاً نابود شد.
در آغاز، اپوزيسيون اخراج‌شده قصد ايجاد حزب جديدی را برای خود نداشت. اما، وقتى رهبرى KPD در مراحل اوليه كودتای دست‌راستی «کاپ»(7) در مارس ١٩۲۰ با ترديد عمل‌کرد و بنظر می‌رسيد از بخشهاى مبارز طبقه كارگر منزوی شده، تصميم بر تأسيس يک سازمان رقيب گرفته شد. نتيجتاً در ۴ـ۵ آوريل ١٩۲۰، حزب كارگران كمونيست آلمان (KAPD) تأسيس‌شد. در شروع فعاليت‌اش، ۰۰۰ ٣٨ عضو داشت. در فوريه ١٩۲۰، اتحاديه عمومی كارگران آلمان (AAUD) تأسيس‌شد، سازمانی حدوداً شبيه سازمان كارگران صنعتى جهان (IWW) در ايالات متحده، که بسياری آنرا بعنوان يك فدراسيون اتحاديه کارگری متصل بهKAPD بحساب می‌آوردند. KAPD شکوفائی کوتاه مدتی داشت. اوج آن احتمالاً در اوت ١٩۲۰ بود، وقتی‌كه حدود ٤٠٠٠٠ عضو داشت.(8) از آن به بعد، حزب بواسطه يك سرى انشعابات و گروه‌های انشعابی تلفات زيادی را متحمل شد. ضربه نهائی در مارس ١٩۲۲ با جدائی مابين «جريان برلين» و «جريان اِسِن» وارد آمد.(9) در پايان سال ١٩۲٤، دو گروه مجموعاً تنها ۲۷۰۰ عضو داشتند.(10)
KAPD ابتدا بر اين نظر بود که جنبش كمونيستی بين‌المللی هنوز ميتوانست از درون اصلاح شود. ولی هنگاميکه كوشش‌هاى هيئت نمايندگان KAPD در كنگره سوم كمينترن در مسكو (‌ژوئيه ١٩۲١) در شكل دادن به يك اُپوزيسيون چپ بين‌المللى شکست خورد بلافاصله تصميم گرفته شد که يک انترناسيونال كارگران كمونيست جديد ساخته شود (KAI، که گاهاً با عنوان بين‌الملل چهارم به آن اشاره می‌شود)، با وجود اينكه، يك گرايش بزرگ در حزب (كه بعداً «جريان برلين» خوانده شد) اين اقدام را نابهنگام و عجولانه خواند. در سطح برنامه‌، KAI پيشنهادات هرمن گورتر را در نامه سرگشاده به رفيق لنين که به تازه‌گی نوشته‌بود و در واقع عمدتاً تكرار مباحثات پانه‌کوک بود، بعنوان نقطه شروع پذيرفت. خارج از آلمان، KAI عمدتاً از جانب گروه‌هاى سياسى بسيار كوچكی حمايت می‌شد، از قبيل تشکيلات هلندى KAPN، يك گروه انگليسى حول سيلويا پانک‌هرست و حزب كارگران كمونيست بلغارستانى حول نشريه رابوچنيک ايسکرا.
در درون جنبش كمونيسم شورائی ـ که بتدريج در نتيجه تجزيه KAPD تنوع بيشتری پيدا می کرد ـ نقدِ روسيه به سرعت رشد تندتری بخود گرفت. اوتو روله سخنگوى ساكسون شرقی شايد اولين کسی بود كه به اين نتيجه رسيد که بلشويک ها در پی ساختمان سوسياليسم نيستند. اوتو روله نماينده KAPD در كنگره دوم كمينترن در اواسط سال ١٩۲۰ بود، اما کنگره را حتى پيش از شروع شدن آن به اعتراض ترک كرد. وقتى كه به آلمان برگشت شديداً ابراز نااميدی می‌کرد. بلشويک‌ها سعى‌كرده‌بودند با جهش مستقيم از فئوداليسم به سوسياليسم از روی يك دوران كامل رد بشوند. انقلاب جهانى تأخيريافته اين كوشش را به شکست رسانيد؛ نتيجه «يک نااميدی هراس‌انگيز بود.(11) بلشويک ها يك اولتراـسانتراليسم بنياد نهادند که كاملاً به خصلت بورژوائی انقلابشان مربوط می‌شد.
سانتراليسم پرنسيپ سازمانى دوران بورژواـ‌سرمايه‌داری است. بدين وسيله يك دولت بورژوا و اقتصاد سرمايه‌دارى ميتواند ساخته شود. اما برعکس، يك دولت پرولتاريائی و اقتصاد سوسياليستی نيازمند يک نظام شورائی است.(12)
اندکی بعد، اين نظر روله بطور عموم در دواير KAPD پذيرفته‌شد.
بدين ترتيب در خلال ١٩۲١، جنبش ‌كمونيسم شورائی شروع كرد تا بوضوح با كمونيسم رسمى مرزبندی كند. نقاط آغازگر جنبش را ميتوان باختصار چنين جمع‌بندی کرد. اولاً، سرمايه‌دارى رو بزوال است و بايد فوراً از ميان برداشته شود. ثانياً، تنها آلترناتيو سرمايه‌دارى دمكراسى شورائی كارگران بر مبناى يك اقتصاد تحت کنترل طبقه كارگر است. ثالثاً، بورژوازی و هم‌پيمانان سوسيال دموکرات‌اش تلاش دارند سرمايه‌دارى را از سرنوشت مُقدرش با فريب «دموكراتيک» طبقه كارگر نجات دهند. رابعاً، براى تسريع استقرار دمكراسى شورائی، بايستی در برابر اين القائات مستمراً مقاومت نمود. اين، از يکطرف بمعنی تحريم هر‌نوع انتخابات پارلمانى است و از طرف ديگر، مبارزه منظم برعليه اتحاديه‌هاى قديم کارگری است (كه ارگان مديريت مشترك سرمايه‌دارى هستند). بالاخره، جوامع نوع شوروى آلترناتيوی عليه سرمايه‌دارى نيستند بلکه، بيشتر شكل جديدی از سرمايه‌دارى هستند.
اين پنج نقطه آغازگر پارامترهائی هستند که بحث‌های ميان كمونيست‌هاى شورايى در هشتاد سال گذشته در حول و حوش آن انجام گرفته‌است. هرچند فضای قابل‌ملاحظه‌ای براى تفاوتهاى اساسى نظری در درون اين پارامترها وجود داشته، ولی اختلافات بواسطه جريانِ مداومِ نزولی جنبش، تشديد شدند، كه در نتيجه باقيمانده كمونيست‌هاى شورايى را به گروه‌هائى كوچك كاهش داد. در اين گروه‌ها، بحثهای تئوريک درونی غالباً مهم‌تر از كار سياسى عملى بوده است.
كمونيسم شورايى سازمان‌يافته در آلمان پس از قدرت‌گيری هيتلر در ١٩٣٣ از صحنه ناپديد شد، اگرچه گروه‌ها در جنبش مقاومت فعال باقی ماندند.(13) در هلند، چندين گروه كوچك رشد‌کرد، يکی از آنها گروه كمونيست‌های بين‌المللى (GIC)، به عنوان مركز هماهنگ کننده بحث‌هاى بين‌المللى تا اواخر دهه ١٩٣٠ بکار ادامه داد و از جمله نشريه‌ای بنام Rätekorrespondenz (۷ـ۱۹۳۴) منتشر می‌کرد. چندين متن بچاپ رسيده در شماره های آغازين اين نشريه كم و بيش بعنوان پلاتفرم حركت بين‌المللى بعدی عمل کردند. اولين اين متون «برآمد جنبش نوين کارگري» بود که توسط آموزگار هلندى هنک کانه می‌ير (۱۹۶۰ـ۱۸۹۰) نوشته شده‌بود، كه انصافاً ميتواند بعنوان «روح» GIC شناخته‌شود.(14) کانه می‌ير توضيح ميدهد که نقش تاريخى تمامی جنبش قديم کارگری (متشکل از احزاب، اتحاديه های کارگری و تعاونی‌ها) به پايان رسيده و اکنون يك جنبش جديد كارگرى درحال عروج است که کاملاً مبتنى بر عمل مستقل (خود‌گردان) كارگری است.(15)
متن مؤثر دوم «تزهای درباره بلشويسم» متعلق به روزنامه‌نگار و معلم آلمانی هلموت واگنر (۸۹ـ۱۹۰۴) بود. واگنر اتحاد جماهير شوروى را سرمايه‌دارى دولتى بدون طبقه بورژوا تعريف نمود که دائماً بين منافع كارگران و دهقانان نوسان می‌کند. برنامه‌های پنج‌ساله و اشتراکی‌کردن‌های اجباری چيزی جز تلاش برای با زور تحت كنترل نگاهداشتن تضاد ميان اين دو طبقه نبوده‌است.(16) واگنر هنوز فرض را بر اين می‌گذاشت که بلشويک‌ها در تلاش برای ساختن سوسياليسم سياست‌هاى نادرستی را پيشه‌کرده بودند. آنتون پانه‌کوک چند سال بعد به نتايج متفاوت‌تری رسيد، كه بلشويک‌ها يك انقلاب بورژوائی را به سرانجام رساندند. بدين ترتيب آنان نه اينكه سياست‌هاى نادرستی پيشه‌کرده باشند، بلکه از تنها سياست‌هاى ممكن پيروى‌كرده بودند. تنها «اشتباه‌شان» آن بود که تصور مى‌كردند که دارند بجای سرمايه‌دارى سوسياليسم را می‌سازند.
يکی از اعضای سابق KAPD، کارگر فلزکار پل ماتيک (٨۱ـ۱۹۰۴)، که در سال ١٩۲٦ به ايالات متحده مهاجرت‌كرده بود، در اوايل ١٩٣٠ فعاليتی خاص خودش را در شيكاگو شروع کرد.(17) وی از جمله نيروى محرك پشت نشريه «International Council Correspondence» بود.(18) در استراليا، ج.آ. داوسون (۱۹۵۸ـ۱٨٨۹) مدافعان جنوبى شوراهای كارگری (Southern Advocate of Workers’ Councils) را براى چندين سال درست بعد از جنگ جهانى دوم منتشر کرد، (19) همزمان لين ديز نوشتارهای کمونيست‌های شورائی را در شيلی منتشر کرد. گه‌گاه نيز، انديشمندی ماركسيست و مستقل در مسير كمونيست شورائی رشد می‌يافت، مانند حقوق‌دان و فيلسوفِ پيش از اين كمونيست كارل کرش (۱۹۶۱ـ۱٨٨۶) از اوان سالهای ١٩٣٠ به بعد.
كمونيسم شورائی چند سالی نيز در سالهای دهه ١٩۶٠، بخصوص در آلمان، ايتاليا و فرانسه وقتيکه جنبش دانشجوئی در حال شکوفائی بود تا اندازه ای در مرکز توجه قرار‌داشت. متن‌هاى كلاسيك دوباره چاپ شد و كهنه‌مبارزانی از قبيل ماتيک و روزنامه‌نگار هلندى کايو برندل (متولد ١٩١٥ و شايد آخرين پيرو واقعى پانه‌کوک) سخنگويان و نويسندگان محبوب آن دوره بودند. كمونيسم شورايى «قديمی» غالباً بنحوی کم و بيش گزينشی با تئوری يا جهان بينی «جديد» ممزوج شده بود. اين در مورد کتاب دانيل و گابريل کوهن‌بنديت « Le gauchisme: remède à la maladie sénile du communisme» آشكار بود.(20) با افول «جنبش ١٩۶٨» جنبش كمونيسم شورائی نيز يک بار ديگر تا حدود زيادی از نظرها ناپديدشد، اگرچه گروه‌هائی در نقاط مختلف اروپای غربى و آمريکای شمالى هنوز فعال هستند.(21) بحثها
بحثهاى درونی متعددی ميان كمونيست‌هاى شورايى بعد از سالهای ١٩۲۰ بوده‌است. در اينجا، من خودم را محدود به توضيح خلاصه مهم‌ترين مباحثات می‌کنم.
١ـ خصائص دوره تاريخى
دقيقاً اين تعبير که سرمايه‌دارى در حال فروپاشی است به چه معنى است؟ در سال‌های ١٩۲۰ و ١٩٣۰، بسياری از مارکسيست ها (كمونيست‌هاى شورايى و ديگران) فكر می‌کردند که سرمايه‌دارى به پايان دورانش خيلى نزديك است. اين عقيده غالباً رجوع می‌کرد به تئوری رزا لوگزامبورك كه سرمايه‌دارى، با فتح کامل سياره، به نهايت تاريخى‌اش رسيده‌است. در اواخر دهه ١٩۲۰، نظريه دومی بر اساس كتابِ فروپاشى سرمايه‌دارىِ هنريك گروسمان، بر اين مبحث اضافه شد.(22) گروسمان از طرح بازتوليد ماركس استفاده ‌کرد تا نشان دهد که افزايش تركيب ارگانيک سرمايه خود‌بخود منجر به يک فرآيند کندی و در نهايت توقفِ کاملِ انباشت می شود، در نتيجه سرمايه‌دارى دارای يک حد نهائی درونی است. نظريه گروسمان موضوع بحثهاى تندی در اوايل دهه ١٩٣۰ ميان كمونيست‌هاى شورايى بود. از جمله کُرش و پانه‌کوک نظر گروسمان را رد ‌کردند، درحاليکه ماتيک از نكات اساسی آن دفاع می‌کرد.(23) پانه‌کوک استدلال می‌كرد كه سوسياليسم پديد خواهد آمد، نه به اين دليل که سرمايه‌دارى فرو خواهد پاشيد و در نتيجه كارگران مجبور خواهند شد نظام جديدی را شكل دهند، بلکه به اين دليل که سرمايه‌دارى روز به روز براى كارگران غيرقابل تحمل تر می شود و آنان را ترغيب می کند تا سازمان‌های جديدی را برقرار سازند که منجر به فروپاشی سرمايه‌داری خواهد‌شد. ماتيک بر عکس، بحث پانه کوک را سفسطه می‌دانست، زيرا فروپاشى سرمايه‌داری و مبارزه طبقاتى انقلابى دو روی يک سكه‌اند: جريان مداوم تمركز سرمايه منتهى به فقر متزايد كارگران مى‌شود و مبارزه اقتصادی‌شان را مبدل به مبارزه‌ای انقلابى خواهد‌کرد. اينکه بگوئيم فروپاشى سرمايه‌دارى اجتناب‌ناپذير است دقيقاً مثل اين است که بگوئيم انقلاب اجتناب‌ناپذير است.
چنين بحثها‌ئی طی دوره‌ی رونقِ پس از جنگ جهانی دوم طبيعتاً خيلى كمتر ضرورى به نظر می‌رسيدند. حالا، سؤال اساسی چگونگی توضيح اين رونق بود. هيچ يک از كمونيست‌های شورايى معتقد نبودند كه سرمايه‌دارى سرانجام راهى برای به زير كنترل درآوردن تضادهای اساسى‌اش پيدا كرده‌باشد. آنها همگی، برعکس، معتقد بودند که اين «سال‌های طلائي» فقط بمعنای تعويق روز حسابرسی است. چالش های تئوريک و سياسى بيش از همه حول تحليل رونق به عنوان يك پديده‌ی موقت بود. بويژه پل ماتيک، اين وظيفه را بعهده گرفت. از همان سال‌های پايانی دهه ١٩٣۰، شروع به کار روی نقدِ جان مِينارد كِينز كرد، که آنرا در شاهکارش ماركس و كينز در ١٩۶٩ به اوج رساند. به گفته ماتيک، ماركس وقوع وضعيت مداخله گسترده اقتصادى دولت در دوره کينزی را پيش‌بينى نكرده بود (هرچند که تئوری ماركس به هيچ وجه چنين امكانی را هم رد نمی‌کند). کينزيانيسم بدون آنکه اقرار‌کند، نظريه ماركس درمورد بحران‌هاى ذاتی سرمايه‌دارى را بی سروصدا پذيرفته بود و همزمان پيشنهاد درمان آن را از طريق مداخله آگاهانه درمكانيزمِ بازار را می‌داد.(24) با اين وجود، اين درمان نمى‌توانست مشکل ساختاری انباشت سرمايه را حل‌كند، زيرا افزايشِ مداخله دولت منتهى به توليد کالاهای بی‌فايده (مثل اسلحه‌ و از اين قبيل) و خدمات اجتماعى می‌شود. حتى اگر بازارهای تازه ای از اين طريق جهت سرمايه گذاری ايجاد شود،
... محصول نهائى توليد ‌ترغيب‌شده توسط حكومت، که منتج از زنجيره‌ای طولانی از روندهای توليدی ميانى است؛ صورت يك كالائی كه بتوان با منفعت در بازار فروخته شود را ندارد.(25)
هزينه‌های دولت بنابراين « نه بخشی از تقاضاى‌كل واقعى جامعه، بلکه سياستی است تعمدى برای توليد فرای آن».(26) اين سياست، که مبتنى برافزايش مداوم در بدهى ملى است (و، در نتيجه، يك تنزل يكنواخت در درآمدها و بدهى‌هاست)، ناگزير بود به پايانی محتوم در زمانی معين برسد.
عليرغم تداوم طولانى‌مدت شرايط نسبتاً «پر رونق» در كشورهاى صنعتى پيشرفته، هيچ زمينه‌ای براى اين فرضيه كه توليد سرمايه‌داری بواسطه‌ی دخالت دولت در اقتصاد بر تضادهای ذاتى‌اش غلبه کرده‌باشد وجود ندارد.(27)
ماتيک همچنين نسبت به پاره‌ای پيامدهای ممكن غيراقتصادى سرمايه‌دارىِ پس‌از‌جنگ آگاه بود، مثل توجه ای که وی بسيار پيش از بسياری ديگر مارکسيست‌ها به مسائل زيست‌محيطى نشان‌می‌دهد. در ١٩٧٦، او مقاله‌ای را به «ويرانی رو بتزايد محيط زيست» اختصاص‌داد. او استدلال می‌کند که تهديدات عليه محيط زيست انسان نتيجه توسعه نيروهاى مولد نبوده، بلکه بواسطه روابط سرمايه‌دارانه توليد و «اتلاف هيولاوار نيروى كار انسانی و منابع طبيعى» است. (28) همزمان ماتيک امكان آنکه سرمايه‌دارى راه‌حلی سرمايه دارانه جهت اين تهديد بيابد را انکار نمی کند:
از آنجاييكه سود تعيين کننده‌ی حرکت سرمايه در جهان است، سرمايه‌داران تنها تا جايى به مسائل زيست محيطی توجه نشان می‌دهند كه برايشان سودآور باشد. سرمايه‌داران منافع ويژه‌ای در تخريب جهان ندارند؛ اگر چنانچه حفاظت از محيط زيست نيز سودآور شود، نتيجتاً حفاظت از محيط زيست نيز ميتواند مبدل به يك کسب و كار شود.(29)
۲ـ مداخله انقلابى در مبارزات كارگران
احتمالاً مهمترين تفاوت در ميان كمونيست‌هاى شورايى مربوط به مداخله انقلابى در مبارزات كارگران می شد. احزاب سياسى جنبش «قديم» كارگری شكست خورده بودند.
هنگاميکه كه امکان بهبود وضعيت كارگران در محدوده سرمايه‌دارى اثبات شد، جنبشِ زمانی راديکالِ كارگرى مبدل به نهادی ديگر در جهت حفظ وضع موجود شد.(30)
اما آيا اين همكارى جنبش قديمی به اين معنی بود‌که حزب انقلابی کارگران ديگر مفهومی كهنه شده بود؟ آيا يك حزب انقلابى براى آموزش فعاليت مستقلِ پرولتاريا سودمند بود، يا تمام احزاب سياسى سازمان‌هائی بورژوائی بودند که می بايد با آنها مبارزه می‌شد؟
در جريان سالهای دهه ١٩۲۰، سه موضع متفاوت به تدريج متبلور شد. اول، آن كمونيست‌هاى شورائى كه معتقد بودند كه جنبش «قديم» كارگران تنها نوع خاصی از حزب را بى اعتبار كرده بود اما نه ايده حزب را بطورکلی. حزب انقلابى جديد نبايد چيزى جدای از طبقه كارگر باشد، بلکه بايد بطور ديالتيکی با آن درآميخته باشد. اين موضع از جمله توسط هرمان گورتر حمايت می شد که استدلال اين خط را در سه نکته خلاصه کرد:
اولاً، تشکل همه كارگران (اكثريت پرولتاريا) در اتحاديه [انقلابى] ؛ ثانياً، تشکل آگاه‌ترين كارگران در حزب؛ ثالثاً، وحدت اتحاديه و حزب.(31)
مدافعان «سازمان‌های واحد» موضع دوم را تشکيل می دهند. مهمترين نظريه پرداز اين موضع ميانی اوتو روله بود، كه قبلاً در ١٩۲۰ اعلان كرده‌بود که «انقلاب کار حزب نيست». از نظر روله، تقسيم‌كار بين حزب و اتحاديه كارگرى ميراث سرمايه‌دارى بود. بايد سازمان واحدی جانشين هر دو آنها شود كه كارگران بتوانند در دفاع از منافع‌شان در تمام جبهه‌ها بکار‌گيرند و دمكراسى شورايى را ترويج کنند. نقطه شروع روند‌های آموزشی انقلابىِ كارگران جايى است كه آنان ارزش اضافی توليد می‌کنند، يعنى در محل کار. جائی‌که آنان ناگزيرند مبارزاتشان را خود سازمان دهند. آنان در جريان مبارزه اقتصادى می‌آموزند و به سطح بالاتری از آگاهی سياسی می‌رسند. اين روند فراگيری، بيان تشکيلاتی‌اش را در فدراسيون‌های سازمان‌های محل‌کار می‌يابد، که مبارزه سياسی و اقتصادی را توأمان به پيش می‌برند. اين نقطه‌نظر واقعاً مشابه سنديکاليسم انقلابى بود.(32)
راديکال‌ترين كمونيست‌هاى شورايى آنهائی بودند که مطلقاً هرگونه مداخله در جنبش كارگری را رد می کردند. آنتون پانه‌کوک، هرچند نه بعنوان بنيان‌گذار، برجسته‌ترين نماينده اين نقطه‌نظر بود. او خطوط استدلالش را در يادداشت‌هايش چنين ارائه می کند:
تحت تأثير هنک کانه‌ميير و اوترسل اصول جديد به تدريج واضح‌تر شد. بخصوص اين يكى: توده‌هاى كارگر خودشان بايد درمورد مبارزه‌شان تصميم بگيرند. و خود آنرا پياده‌کرده و رهبرى كنند. ظاهراً حرفی بديهی و ياوه است؛ اما بدين معنى است که هيچ جائی براى رهبران و امثالهم وجود ندارد. به ياد می آورم که يکبار در جريان يك اعتصاب بزرگ با خودم استدلال می‌کردم که کارگران چه بايد بکنند و نمی‌توانستم به نتيجه برسم که كداميک از دو نگرش متفاوت [موجود] بايستی پذيرفته شود؛ و چه خواهد شد اگر کسی بعداً لازم باشد كه نظر‌دهد يا آنرا در يك مقاله يا روزنامه پيشنهاد‌کند؟ نهايتاً، به لطف يك مقاله ای از هنک من بلافاصله راه‌حل ساده آنرا دريافتم: لازم نبود نتيجه‌گيری‌کنم؛ كارگران خود می بايد نتيجه‌گيری‌کنند و خود مسئوليت کامل آنرا بعهده بگيرند.(33)
وظيفه كمونيست‌هاى شورايى، مطابق با اين مشی، منحصراً مطالعه و تحليل سرمايه‌دارى و مبارزات كارگران است. اين نقطه‌نظر، که هنوز هم توسط کايو برندل(34) و چند تن از رفقايش تبليغ می‌شود، حاميانش را سزاوار لقب «راهبان گوشه‌گير مارکسيسم» کرد. (35)
٣ـ عوامل ذهنى
جدال بر سر ساختمان حزب به بحث ديگری ارتباط می يافت. اگر، در واقع، «شرايط عيني» در كشورهاى سرمايه‌داری پيشرفته براى انقلاب آماده‌اند، آن «عوامل ذهني» که مانع می شود تا طبقه كارگر جامعه نوينی را ايجاد نمايد، کدام است؟ روله، حدوداً سال ١٩۲۰، به اين نتيجه رسيد كه بنيادی ترين عامل شکست انقلاب ١٩ـ١٩١٨ آلمان نه در خطاهای اين يا آن سازمان انقلابى، بلکه در طرز فکر و روحيات طبقه كارگر قرار داشت. انقلاب در كشورهای صنعتی تنها هنگامی امکان پذير است که طبقه كارگر اعتماد به نفس و خواست كافى برای گرفتنِ کنترلِ مراکز واقعی قدرت، محل های کار، را داشته باشد و آن را در اختيار سازمان‌های واحدی که در آنها توان سياسى و اقتصادى بهم پيوسته است، بگذارد. اين واقعيت كه در ١٩ـ١٩١٨ طبقه كارگر چنين نکرده بود در نتيجه‌ی روحيه فرودستش بود. روله در ١٩۲٥ نوشت:
آنچه که امروزه بيشتر از هر چيزی ضروری است انحلالِ تدريجی اقتدار در درون خود مردم است، در نحوه‌ی عملکرد روانى‌شان، کلاً، در نحوه‌ی زندگی روزمره شان در جامعه. انحلال اقتدار در دستگاه تشکيلاتی مهم است. انحلال آن در تئوری و تاکتيک مبارزه طبقاتی بسيار مهمتر است. اما مهمتر از همه انحلال اقتدار در نفسِ انسان است، زيرا بدون آن بر انداختن اقتدار چه در تشکيلات و چه در تئوری و تاکتيک غيرممكن است.(36)
درحاليکه بدين ترتيب روله از يک مشی آموزشی ـ انقلابى گسترده پشتيبانى می‌كرد، غالب كمونيست‌هاى شورايى فکر می‌کردند که تغيير کامل روانشناسى طبقه كارگر لازم نيست، بلکه فقط مبارزه عليه عقايد سياسى غلط کافی است. نظر آنان بر اين فرض بنا شده‌بود که ايدئولوژی بورژوايىِ كارگران مانع از برقراری دمكراسى شوراها می‌شود. آنطور که پانه‌کوک آنرا مطرح می‌کند:
آنچه [کارگران] را مانع می‌شود عمدتاً نيروى عقايد موروثى و القائی است، نيروی سهمناک معنوی دنيای طبقه‌متوسط، که مغزهايشان را در ابر ضخيمی از باورها و ايدئولوژى‌ها می‌پوشاند و آنان را مردد و گيج می‌کند. فرآيند روشنگری، پاک‌سازی و غلبه بر اين جهانِ باورها و ايدئولوژی‌های کهن، فرايندی ضرورى در ساختمان نيروى طبقه كارگر و پيشروی انقلاب است.(37)
فلسفه ماركسيست نقشی مركزى در توضيح و مبارزه با «ابر ضخيم باورها و ايدئولوژی‌ها» داشت. بدين دليل است كه بخصوص پانه‌کوک زمان قابل ملاحظه‌ای را صرف نقد آنچه را که او حضور تفکر بورژوائی در درون جنبش کارگری محسوب می‌داشت، می‌کرد. در ١٩٣٨، نقدی بر لنين منتشر کرد، بويژه بر كتاب ١٩۰٩ لنين ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم.(38) پانه‌کوک سعى كرد ثابت‌كند كه لنين در نقدش از ارنست ماخ و پيروان روسی وی بوگدانف و لوناچارسکی نتوانسته از ماترياليسم دوره روشنگرى قرن هجدهم فراتر رود. لنين «ماده» را در حد ماده فيزيکی تقليل می‌داد، حال آنکه ماترياليسم تاريخى برداشت خيلى وسيع‌تری از ماده دارد، مثل مفهوم «واقعيت عيني»، يا «کل واقعيت مشهود» از جمله «مغز و تخيل» (اوژن ديتسگن).(39) از نظر پانه‌کوک، لنين گرايش‌اش بسوی «ماترياليسم طبقه متوسط» را از معلم فلسفی‌اش گئورگی پلخانف گرفته‌بود. انديشه‌های هردوشان محصول «شرايط اجتماعى روسيه» بود:
در روسيه... نبرد عليه تزاريسم مشابه بود با نبرد پيش از اين در اروپا عليه خودکامگی. در روسيه نيز كليسا و مذهب قوی‌ترين حاميان نظام حکومتی بودند.... نبرد عليه مذهب در اينجا يك ضرورت اجتماعىِ درجه اول بود... بدين جهت، مبارزه طبقاتی پرولترى در روسيه همزمان مبارزه‌ای عليه استبداد تزارى تحت پرچم سوسياليسم بود. بنابراين ماركسيسم در روسيه... لزوماً خصلت ديگری نسبت به اروپای غربى بخود می گرفت. [مارکسيسم] هنوز تئوری نبرد طبقه كارگر بود؛ ولی اين طبقه ابتدا و قبل از هرچيز ناگزير بود برای آنچه بجنگد که در اروپای غربى وظيفه بورژوازی، با روشنفکران بعنوان متحدانش، بود. بنابراين روشنفکران روسی، در انطباق دادن اين تئوری به اين تکليف محلى، ناگزير به يافتن نوعی ماركسيسم بودند که در آن نقد مذهب در اولويت قرار می‌گرفت. آنان آنرا در نزديکی به اشکال آغازين ماترياليسم و نوشته‌هاى اوليه ماركس يافتند.(40)
طبق نظر پانه‌کوک، لنين نبردی را آغاز کرده بود كه قبلاً در اروپای غربى پيروز‌شده بود. نظرات لنين برای مردمی که تحت سرمايه‌دارى پيشرفته می زيستند قابل استفاده نبود، و تنها خودرهائی طبقه كارگر را مشکلتر می‌ساخت.(41)
۴ـ نقش اعمال فردی
مجادله ديگر بر سر نقش اعمال فردی نيز به بحث حزب مربوط می‌شد. آيا كمونيست‌هاى شورايى آگاه بايد دست به «اقدامات سرمشق‌گونه» بزنند براى اينكه پرولتاريا را از خواب بيدار کنند؟ يا اينکه انجام آن مطلقاً نادرست است، براى اينكه توده‌ها را از پروسه خودرهائی خودشان منحرف می‌کند؟ اين به هيچ وجه يك سؤال صرفاً آكادميك نبود. كمونيست‌های شورائی با تمايلات «عمل‌گرائی» چندين بار ظرف سالهای ١٩۲۰ و ١٩٣۰ تلاش کردند به نحو «سرمشق‌گونه» عمل‌کنند. در سال‌هاى توفانى انقلاب آلمان، ابتدا ماكس هولتز (۱۹٣٣ـ۱٨۹۹) نقشه‌بردار و اندکی بعد، كارل پلتنر (۱۹۴۵ـ۱۸۹٣) قالب‌گير معلول، گروه‌هاى مسلح را تشكيل دادند كه از جمله به سرقت از بانك‌ها و چپاول منازل خارج شهر دست می‌زدند براى اينكه اموال غارت‌شده را ميان فقرا تقسيم کنند. آنان قصد داشتند تا از اين طريق آسيب‌پذيرى نهادهای موجود را نشان داده و ساير كارگران را ترغيب به اعمال مشابه کنند.(42) يک كمونيست شورائی ديگر طرفدار عمل سرمشق دهنده، كارگر ساختمانی هلندى معلول مارينوس وان‌در‌لوبه (٣۴ـ۱۹۰۹) بود که بشهرت جهانى رسيد، پس از آنکه رايشتاک برلين را در ۲٧ فوريه ١٩٣٣ به‌آتش کشيد. او بعداً به پليس گفت: «ديدم که كارگران به اراده خودشان کاری [بر عليه نازيسم] انجام نخواهند‌داد. وان‌در‌لوبه عضو اپوزيسيون «کارگران چپِ» ادوارد سيراش (۱۹٣۷ـ۱۸۹۵) در هلند، يك گروه ‌كمونيست شورائی ـ پايگاه روتردام، بود.(43)
عكس‌العمل‌هاى متفاوت كمونيست‌هاى شورايى نسبت به عمل وان‌در‌لوبه نشان دهنده چرائی بحث روى عمل سرمشق دهنده بود. آنتون پانه‌کوک (كه به جريان «ضدعملگرائي» GIC نزديك بود) بشدت عمل وان‌درلوبه را نقد کرده و آنرا «کاملاً بی ارزش» خواند. برعکس، ادوارد سيراش جزوه ای را منتشرکرد كه چنين خاتمه می‌يابد:
به آتش‌کشيدن بنای رايشتاک يک عمل انقلابى پرولتاريائی بود... همراه با دود برخاسته از اين خانه فريب دموكراتيك، که در آن توده‌های مردم آلمان پانزده سال است که به سرمايه‌دارى فروخته می‌شوند، توهمات نسبت به دمكراسى پارلمانى كه كارگران آلمانی را در زنجير سرمايه‌دارى نگه‌داشته بود را نيز دود‌کرد و به هوا فرستاد. عطش براى عمل، و روح ايثار که الهام بخش وان‌درلوبه بود بايد الهام بخش توده‌های کارگر نيز باشد، اگر خواهان پايان بخشيدن نظام سرمايه‌دارى جنايتکار هستند!! اين است دليل آنكه چرا ما با او در همبستگی هستيم! (44)
۵- اقتصاد پساسرمايه‌داری
تحت تأثير وقايع روسيه/ اتحاد‌شوروى، نويسندگان چندی (لودويگ فون ميسس و ديگران)، که عمدتاً طرفداران بازار آزاد بودند، در سال‌های پس از ١٩١٧ استدلال می کردند که اقتصاد با برنامه‌ريزى مركزى اصولاً غيرممكن است. فقط معدودى سوسياليست راديکالِ آن زمان به ميدان آمدند و سعى‌كردند خلاف آنرا ثابت‌كنند. مهمترين استثناء اثباتی، احتمالاً ماركسيست‌های اتريشی(45) اوتو لشتر و كارل پولانه‌ئی بودند، كه تحت تأثير نظرات «سوسياليسم صنفي» بودند.(46)
کارگر فلزکار آلمانی يان اَپل (1985-1890 Jan Appel, )، كه در كنگره دوم و سوم كمينترن، حزب KAPD را نمايندگی می کرد و در سال ١٩۲٦ به طور غيرقانونی به هلند مهاجرت كرده بود تلاش کرد يک جامعه ‌كمونيست شورائی بعنوان آلترناتيو سرمايه‌دارى را تئوريزه‌کند. نقطه شروع‌اش اين بود كه در يك جامعه كمونيستى توسعه‌يافته نه بازار وجود خواهد داشت، نه رقابت، نه پول و نه قيمت‌. در آنجا فقط يك اقتصاد طبيعى خواهد بود، که در آن توليد و توزيع بطور دموکراتيک تنظيم خواهدشد. اَپل مورد نقد فون می‌سس و هم فكرانش قرار گرفت که در شرايط فقدان يک واحد محاسبه (مثل ارزش)، با فرض زمان کار اجتماعاً لازم بعنوان پايه برای چنين واحد محاسباتی، يك اقتصاد منطقى قابل تصور نيست. اَپل اين نظر را بصورت يک دست‌نويس بيرون داد که بعداً در گروه‌هاى كمونيست‌ بين‌المللى مورد بحث قرار گرفت و تکميل شد. نتيجه در سال ١٩٣۰ به صورت يک «کار گروهي» تحت عنوان مبانی اساسی توليد و توزيع كمونيستی منتشرشد.(47) اين متن بعنوان موضوع بحث باقی می‌ماند و در سال‌هاى بعد تحت يك سرى تصحيحات قرار می‌گيرد.(48)
مبانی اساسی تحليل‌های غنی‌ای را در بر می‌گيرد و به يک مجموعه وسيعِ مسائل سازماندهی اقتصادى كمونيستی می‌پردازد: براى مثال، نقش دهقانان خرد و ميانى و اولويت‌ها براى تخصيص منابع در مراحل مختلف توسعه. اما تمرکز تحليل‌اش بر روی مكانيزم‌هاى توزيع است. مبانی اساسی اقتصاد كمونيستی را به دو بخش تقسيم ميكند: از يکطرف «مؤسسات مولد» كه كالاها و خدماتی را فراهم می‌کنند که به‌ازای آن مزد دريافت می‌كنند، و از طرف ديگر «مؤسسات عام المنفعه» (GSU)(49) که برای محصولاتشان مابه‌ازائی پرداخت نمی‌شود. مثلاً، يك كارخانه كفش يك مؤسسه مولد است و بيمارستان يك مؤسسه عام المنفعه. هر دو بخش از واحدهاى خودگردانی تشکيل ‌شده‌اند که در آنها كارکنان قدرت كامل در تصميم‌گيری آزاد را دارند. «هماهنگى افقي» ميان واحدهاى مختلف نتيجه جريان محصولات (بشکل وسايل توليد و کالاهای مصرفي) ميان آنهاست. (50)
اصل «عرضه مطابق با نياز» در بخش GSU متحقق می شود، اما نه در بخش مولد. به عبارت ديگر، مصرف کل جمعيت می‌تواند تقسيم شود به يک جزء شخصی (محصولات بخش مولد) و يك جزء اجتماعی (محصولات بخش عام المنفعه). در هر دو بخش، برای توليد محصولات مصرفی، وسائل توليد ثابت ودر گردش (P) توسط کار (L)، فراهم می شود. همه مؤلفه های پروسه توليد مقادير ويژه‌ای از متوسط زمان توليد اجتماعی را در بر‌دارند. زحمات توليدكنندگان توسط گواهی انجام کار جبران می‌شود، برای مثال به ارزش «يک ساعت زمان متوسط توليد اجتماعي». (51) ولی تمام ساعات کار انجام شده تبديل به گواهی انجام کار نمی‌شود. يك مثال ميتواند اين را روشنتركند. بگذاريد فرض‌کنيم كه کل مؤسسات مولد در يك كشور معين ٧۰۰ ميليون ساعت كار از نوع P مصرف می‌كنند و ٦۰۰ ميليون ساعت كار از L، و محصولاتی به ارزش ١٣۰۰ ميليون ساعت كار توليد مى‌كنند. بنابراين، بخش مولد نياز به ٧۰۰ ميليون ساعت كار (P) براى بازتوليد خودش احتياج دارد، باقی می‌ماند ٦۰۰ ميليون ساعت كار براى بقيه جامعه. بگذاريد مجدداً فرض‌کنيم که بخش GSU ٥٨ ميليون ساعت از P و ٥۰ ميليون ساعت كار (L) مصرف بكند (با محصولی معادل ١۰٨ ميليون ساعت كار)، بدين ترتيب اين بخش احتياج به ٥٨ ميليون ساعت كار (P) برای بازتوليد خودش دارد. اين يعنی کل داده ها بشکل کار (L) در جامعه ٦٥۰ ميليون است، حال آنکه ۵٤٢=۵۸ - ۶۰۰ ميليون ساعت كار براى مصرف باقی‌می‌ماند. بنابراين «ضريب پاداش» يا «ضريب مصرف شخصى» (FIC) (52) برابر است با ٨٣/۰=۶۵۰÷۵٤٢، اگر كارگری ٤۰ ساعت در هفته كار كند، او تنها گواهی‌كاری برابر با ۲/۳۳=٤۰×٨٣/۰ ساعت کار دريافت خواهد‌کرد. (53)
همگام با رشد و توسعه جامعه كمونيستى، ابعاد بخش GSU افزايش می يابد، بنحوی که احتمالاً بخش هائی مثل تدارک غذا، حمل ونقل، خانه سازی و غيره در آن ادغام خواهند شد. (54) با اين وجود، عليرغم اين گرايش به رشد، بخش GSU هرگز قادر نخواهد بود تمام جامعه را در بربگيرد و بنابراين FIC هرگز به صفر نخواهد رسيد:
فقط آن مؤسسات مولدی كه كالاهاى تأمين‌کننده احتياجات عمومى را عرضه می‌كنند قابل انتقال به مؤسسات نوع GSU خواهند‌بود. قدرى تعمق آشكار خواهد ساخت كه تقريباً غيرممكن خواهد بود تمامی انواع اقلام و اجناس متنوعی كه متناسب با سلائق و تمايلات اشخاص مختلف هستند را در يک سيستم توزيع كاملاً سوسياليستی ادغام نمود. (55)
بنظر می رسد که ايده مرکزی مبانی اساسی پس از انتشار گروندريسه ماركس در ١٩٣٩ از حمايت قدرتمندی برخوردار شد، مطابق با قطعه ذيل:
اقتصادِ زمان، نهايتاً کل اقتصاد به همين خلاصه می‌شود....(56) بدين ترتيب، اقتصادِ زمان، همراه با توزيعِ برنامه‌ريزی شدهِ زمانِ‌كار در ميان شاخه‌هاى مختلف توليد، بعنوان قانون اول اقتصاد بر پایه توليد اشتراکی باقی‌می‌ماند. این قانونی می‌شود از درجه‌ای حتى بالاتر. با اين وجود، اصولاً با مقیاس ارزش مبادله (كار يا محصولات) توسط زمان كار فرق می‌کند.(57)
اصول مقدماتی در بحث‌هاى ‌كمونيست شورائی تا سالهای ١٩٧۰ مطرح بود، اما غالباً در پسِ نوشته ها، زیرا نويسندگان ایده‌هائی از آنرا مورد استفاده قرار می دادند بدون ذکر منبع. (58) پژوهش‌های علمی
مطالعه تاريخ، تئوری و عمل كمونيسم شورايى بطور ناموزونی پيش رفته است.(59) محققين بيش از همه به نوشته‌ها و بيوگرافی نظريه‌پردازانی كه نقشى در كمونيسم شورائی داشته اند علاقه نشان داده‌اند. ما حداقل سه رساله پژوهشی درباره آنتون پانه‌کوک داريم، به علاوه تزهای دکترای انتشار نيافته.(60) هرمن گورتر موضوع بيوگرافی‌های جزئی يا كامل بوده‌است.(61) تاکنون هيچ كس درباره زندگى اوتو روله ننوشته است، اما معدود تحليل‌هاى خوبی از رشد سياسى و تئوريکی وی انتشار يافته‌است.(62) كارهائی نيز از چند كمونيست شورائی کم اهميت تر (از قبيل سيلويا پانک‌هورست و جيم داوسون) انتشار يافته‌است. اما هنوز يك کار پژوهشی کامل درباره پل‌ماتيک منتشر نشده است.(63) از اواخر ١٩٦۰ گزيده هائی از نوشته‌های تئوريسين‌های كمونيست شورائی، بويژه آثار پانه‌کوک و گورتر، همچنين آثار روله، ماتيک و ويلى هون انتشار يافته‌است.(64) خاطرات مفصل پانه‌کوک نيز بصورت كتاب در دسترس است، (65) همچنانکه كمونيست‌هاى شورايى بعدی نيز خاطرات خود را بروی کاغذ آورده يا بطور مشروح مورد مصاحبه قرار گرفته‌اند.(66) کارهای اَپل، گورتر، پانه‌کوک و ديگران تجديد چاپ شده‌اند. چاپ مجموعه کاملی از نوشته‌ها و مکاتبات كارل کُرش، با توجه به تمايلات قابل ملاحظه‌اش به ‌كمونيسم شورائی، در مرحله پيشرفته ای قرار دارد.(67) برای بعضی از كمونيست‌های شورائی مهم فهرست های تأليفاتى خوبی همراه با معرفی گردآوری شده است.(68)
اکنون، ما همچنين آثار بسياری از شرح تاريخی كمونيسم شورايى بعنوان يک جنبش داريم. تاريخ سازمان‌های آلما‌نی توسط هانس مانفرد‌باك مورد مطالعه قرار‌گرفته است. او نه تنها اثر استانداردی از وقايع پرآشوب سالهای ۲٣-١٩١٨ نوشت (69)، بلكه همچنين تحولات بعدی جنبش را تا اوايل دهه ١٩٧۰ تشريح کرد.(70) فيليپ بورينه ايجاد جنبش هلندى (و تأثير متقابلش با جنبش آلما‌ني) را مفصلاً تشريح کرده است.(71) مارك شيپر تأثير جنبش ‌كمونيست شورائی را در بريتانيا (سيلويا پانکهورست، گاى آلدرد و ديگران) را مورد مطالعه قرار داده است.(72)
بدين ترتيب درحاليکه هم اکنون تا حد زيادی درباره کمونيسم شورائی می دانيم، هنوز کمبود يک تحليل کامل وجود دارد. تا حدودی به نظرگاه‌های كمونيست‌هاى شورايى در مورد فروپاشى سرمايه‌داری و نيز سيستم شورايى توجه شده است، ولی سهم تئوريک آنها سزاوار مطالعه جدی بيشتری است.(73) براى مثال، مبانی اساسی تاكنون بندرت موضوع مباحثات بوده است. ثانياً، تحليل ماترياليستی تاريخی اين جريان هنوز در مرحله جنينی است. كاربرد تحليل ماركسيستی بر خود ماركسيسم، که يكبار از جانب كارل کُرش بکار گرفته شد، در اين رابطه بسيار توسعه‌نيافته است. حتى فاقد سنگ بنای اوليه براى تحليل است. فی‌المثل، هنوز چکيده خوبی از تاريخ KAPD از ابتدای تأسيسش تا نابودی آن وجود ندارد. در اين مورد، ما بايد با خرده‌های پراکنده راضى باشيم.(74) عملاً هيچ چيز راجع به عملکرد پراتيکی و سازمانی KAPD، سازمان های خواهر مرتبط با آن و جانشينان بعدی‌اش نمی‌دانيم. ما همچنين خيلی کم راجع به تأثيرات اجتماعی‌اش و جامعه‌شناسى هوادارانش می دانيم.(75) فی‌المثل، برداشت من اينستکه تعداد افراد فاقد شغل به نسبت در ميان كمونيست‌هاى شورايى سالهای ١٩۲۰ و ١٩٣۰ خيلى زياد بوده، اما هنوز هيچ راهی برای آزمون اين فرضيه خام وجود ندارد. می‌توان اميدوار بود که يک مطالعه‌ی تاريخى مقايسه‌اى توضيح دهد که چرا كمونيسم شورايى عمدتاً در آلمان تأثير‌گذار شد، حال آنکه روشنفکران هلندى كه در كشور خودشان در حاشيه‌ قرار داشتند چنين وزن سياسى بی تناسبی را در جنبش بدست آوردند.
نتايج
پيروان راسخ دکترين‌های کمونيست‌های شورائی امروزه اندک‌اند. ترسيم يك ترازنامه مشكل است. بطور خلاصه كمونيسم شورائی يک پديده توده‌ای در اوايل دهه ١٩۲۰ بود، و در واقع فقط هنگامی هويت واقعی خويش را يافت که KAPD در حال زوال بود ـ که البته می توان اينرا نتيجه شکست انقلاب آلمان دانست. سر برآوردن ناسيونال سوسياليسم (نازيسم) شليک گلوله آخر به يک جنبش بشدت تضعيف شده بود. پس از جنگ جهانى دوم، كمونيسم شورائی سالها بصورت يک جريان حاشيه‌اى در ميان روشنفکران چپ باقی ماند، هرچند تأثيرات چندی در جنبش های اعتراضی بين‌المللى اواخر دهه ١٩٦۰ و سال های ١٩٧۰ بجای گذارد.
تأثير پايدار كمونيسم شورائی به نظر من اساساً غيرمستقيم است. از يک طرف، جنبش سهمی واقعى از يک ديدگاه غيرآنارشيستی نسبت به فساد سيستماتيک همه «بروکرات‌ها» در جنبش کارگری داشت. از سوی ديگر، نشان داده است که چگونه اشکال خودگردان مقاومت سازمانيافته کارگران بطور سيستماتيک و بدون وقفه خود را بازسازی می‌کند. براى مثال، تأثير آن در گروه سوسياليسم يا بربريت كرنليوس کاستورياديس، کلود لوفور و ديگران آشکار بود، و حتى بر جرياناتی كه مواضع مثبتی نسبت به تفکر شورائی نداشته‌اند، از قبيل كارگرگرائی [operaismo] مرتبط با سرگيو بولونيا، آنتونيو نِگری، كارل هاينز روت و ديگران. (76)
یادداشت‌ها:
1. با تشکر از کایو براندل، گوتز لانگ کو و دبیران این نشریه برای نظراتشان بر روی چاپ قبلی این متن.
2. See Riechers 1973, Montaldi 1975, Prat 1984.
3. Kool 1970, p. 575.
4. Horner 1919, p. 495.
5. هرمان گورتر در نامه سرگشاده‌اش به رفیق لنین به وی پاسخ داد (Gorter, Herman 1989 [1920]). همچنين نگاه‌کنيد به: De Liagre Böhl 1978
6. Lenin 1920, pp. 21-2.
7. Wolfgang Kapp روزنامه‌نگار دست‌راستی با همدستی ژنرال Luttwitz در مارس ١٩۲۰ برلین را تسخیر کردند و اعلام یک حکومت جدید دست‌راستی ناسیونالیستی به صدراعظمی کاپ کردند. کارگران آلمان با اعتصاب عمومی به کودتا پاسخ دادند. در نتیجه کودتا شکست خورد و کاپ و لوتویتز به سوئد فرار کردند. م
8. Bock 1993, p. 239.
9. موضوع مطالبات درباره مزد نقش مرکزی در این انشعاب بازی کرد. جریان اِسن (Essen) اظهار می‌داشت که اکنون مطالبه دستمزدهای بالاتر ضدانقلابی است. زیرا که سرمایه‌داری در بستر مرگش است و مطالبات اقتصادی تنها می تواند پایان جامعه کهن را به تأخیر بیاندازد. زمان آن رسیده که برای کسب کامل قدرت جنگید، برای سلطه بر کل جامعه. جریان برلین، برعکس همچنان بر اهمیت مطالبات دستمزدی تأکید داشت، زیرا کارگران در شرایط تورم بشدت نیازمند افزایش دستمزدها بودند.
10. Bock 1993, pp. 319-20.
11. Rühle 1920a.
12. Rühle 1920b.
13. See Ihlau 1969.
14. Brendel 1974, p. 259.
15. Canne Meijer 1934.
16. Wagner 1934.
واگنر در سالهای ٣٧ ـ ١٩٣٦ در تبعید در سویس، تزهای خود را به یک دستنویسِ چاپ نشده‌ی مفصل تحت عنوان «مبانی سیاسی قدرت بلشویک: مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی بلشویسم» گسترش داد. او بخشی از دستنویس‌اش را تحت نام مستعار رودولف اسپرنگر چاپ کرد. رجوع کنید به Sprenger 1940. ترجمه فارسی این مقاله را می‌توانيد در سايت کاوشگر بخوانيد. http://www.kavoshgar.org/Translations/Wagner_Tezha.htm
17. Bonacchi 1977, Dingel 1981.
18. این نشریه از سال ١٩٣٤ شروع به انتشار کرد، در اصل عمدتاً بعنوان نسخه‌ی انگلیسی زبانِ گاهنامه GIC Rätekorrespondenz. در سال ١٩٣٨ با نام جدید «مارکسیسم زنده» بیرون آمد و در ١٩٤۲ با نام «مقالات جدید». در ١٩٤٣ انتشارش متوقف‌شد. در ١٩٧۰ انتشارات Greenwood یک تجدید چاپ کلیشه‌ای از آن بیرون داد.
19. Wright 1980.
20. Published in Paris by Seuil in 1968.
21. کایو برندل، مبارز قديمی کمونیست شورائی هلند در تاریخ ١٢ دسامبر ٢۰۰١ برایم نوشت: «ظرف پنج سال گذشته شاهد خیزش گروه‌های کمونیست شورائی با نشریاتشان در برلین، لوبک، هامبورگ، فریبورگ، باد‌سازونگن، کلنی، دویسبورگ، اُبرهاوسن ... بودم. بعلاوه در فرانسه، آمریکا و کانادا نیز گروه‌های کمونیست شورائی وجود دارند. و البته در اسپانیا، ایتالیا و یونان». من باید به جریان کمونیست بین‌المللی ICC نیز اشاره کنم، یک گرایش خیلی کوچک بین‌المللی با منشاء فرانسوی که دقیقاً کمونیست شورائی نیستند، ولی خویشاوندی‌های بسیاری دارند.
22. Grossman 1929.
23. Bonacchi 1977, pp. 57-64.
24. Mattick 1969, p. 130.
25. Mattick 1969, p. 154; see also p. 118.
26. Mattick 1969, p. 160.
27. Mattick 1976, pp. 232-3.
28. Mattick 1976, pp. 232-3
29. Mattick 1976, p. 237.
30. Mattick 1969, p. 131.
31. Gorter 1978, p. 170.
32. Bock 1990.
33. Pannekoek 1982, p. 215.
34. Kool 1978.
این بیان از هنک سنیولیه (1883-1942) رهبر اتحادیه کارگری انقلابی و نماینده پارلمان نشأت گرفته.
35. کایو برندل رفیق همرزم پانه‌کوک و آخرین کمونیست شورائی هلند در تاریخ ۲٥ ژوئن ۲۰۰٧ در سن ٩١ سالگی درگذشت. او تا پایان عمر بر سر عقاید خود همچنان راسخ باقی‌ماند. ترجمه فارسی پاره‌ای از مقلات وی را می‌توانید در سایت کاوشگر بخوانید. م
36. Rühle 1975, p. 141.
روله، تا حدودی بدلیل تأثیر همسرش آلیس گرستل رابطه‌ای منطقی میان مارکسیسم پداگوژیک که وی تبلیغ می‌کرد و روانشناسی فردی آلفرد آدلر که در آن نیز جستجوی برای آگاهی کامل از خود مرکزی بود، می‌دید. روله بیشتر اوقات باقیمانده عمرش را وقف تکمیل نظریه‌اش کرد. رجوع کنید به Kutz 1991 و Schoch 1995. بسیاری از کمونیست‌های شورائی استفاده اندکی از پداگوژی روله داشته‌اند. قضاوت ماتیک چنین بود: «این بخش از فعالیت روله، چه مثبت و جه منفی ارزیابی شود، ربط اندکی، اگر چنانچه داشته باشد، با مسائل مبتلابه پرولتاریای آلمان دارد (Mattick 1978, pp. 110-11).
37. Pannekoek 1948, p. 77.
38. کتاب لنین در ١٩۰٩ در روسیه منتشر شد. اولین ترجمه آلمانی آن در ١٩٢۷ چاپ‌شد.
39. Pannekoek 1948, p. 61.
گورتر و پانه‌کوک کتاب Das Wesen der menschlichen Kopfarbeit (1869) اثر فیلسوف طبقه کارگر اوژن دیتسگن (1818-88) را اثری تشخیص دادند که سهمی مسلم در تکامل مارکسیسم ایفا می‌نمود. De Liagre Böhl 1996, pp. 252-4
40. Pannekoek 1948, pp. 68-9.
41. کُرش (١٩٣٨) کم و بیش با پانه‌کوک همسو بود. یک واکنش انتقادی وی را می‌توان در [Bourrinetl 2001, pp. 256-65] یافت (که از جمله اشاره دارد به «ارتباط مکانیکی» که پانه‌کوک میان فلسفه ماتریالیستی و پراتیک انقلابی می‌ديد).
42. هولتز در ١٩٢١ دستگیر شد، و پلتنر در اوایل ١٩٢٢. هولتز زمان کوتاهی پس از آن یک کمونیست ارتدکس شد؛ در ١٩٣٣ در وضعیت مشکوکی در اتحاد شوروی مرد. پلتنر در اردوگاه نازی‌ها اندکی پیش از آنکه متفقین آنرا آزاد کنند، مرد.
Bock 1993, pp. 308-18 and pp. 328-33, Gebhardt 1983, Giersich and Kramer 2000, Ullrich 2000, Berghauer 2001.
43. Karasek 1980, Jassies 2000.
44. گروه اُسترومارکسيست (Austro-marxist) يک جريان مارکسيستی بود که از سال ۱۹۰۴ توسط افرادی مانند اوتو باوئر، ويکتور آدلر و کارل رنر از حزب سوسيال دموکرات اتريش تشکيل شده‌بود که حول نشريه Blätter zur Theorie und politik des wissenschaftlichen sozialismus و نيز نشريه Marx-Studien جمع شده‌بودند. در ۱۹۲۱ استرومارکسيست‌ها اتحاديه انترناسيونال کارگری احزاب سوسياليسترا تشکيل دادند با اميد به ايجاد اتحاد ميان انترناسيونال‌های ۲ و ٣ که بنام انترناسيونال دو و نيم يا انترناسيونال وين نيز معروف گشت، اما موفق نشدند. نيز اولين جريانی بود که مقاومت مسلحانه عليه حکومت فاشيستی را سازماندهی کرد، ولی در سال ۱۹٣۴ شکست خورد. نظرات استرومارکسيست‌ها بعدها الهام‌بخش جرياناتی مثل اوروکمونيست‌ها و چپ نو در تلاششان برای يافتن راه سومی ميان سوسيال دموکراسی و کمونيسم شد. نظرات استرومارکسيست‌ها در زمينه بهداشت عمومی، مسکن و نظام آموزشی بعدها مورد تقليد حزب کارگر بريتانيا و احزاب سوسيال دموکرات اسکانديناوی قرار گرفت. م
45. Sirach 1933, p. 16.
46. Leichter 1923, Polänyi 1922.
47. Appel 1990. On Appel’s biography, see Van den Berg 2001.
48. همه کمونیست‌های شورائی طرفدار مبانی اساسی نبودند. آنتون پانه‌کوک ابتدا آنرا «نسبتاً اتوپیائی و غیرواقعی» می‌دانست (Pannekoek, 1982, p. 215).
49. Appel 1990, p. 147.
50. Appel 1990, pp. 56-7.
مبانی اساسی این امکان را می‌دهد که «احتمالاً در مراحل اولیه جامعه کمونیستی ابتدا ضروری باشد که به مشاغل گوناگون فکری در سطح بالاتری مزد پرداخت شود؛ یعنی برای مثال ۴۰ ساعت کار حق دریافت ٨۰ یا ١٢۰ ساعت محصول را داشته باشد ... . در شروع مناسبات کمونیستی در جامعه این در واقع می‌تواند معیار عادلانه‌ای باشد، اگر برای مثال امکان تحصیلات عالیه رایگان در اختیار همه نباشد، بدلیل آنکه جامعه بقدرکافی و کاملاً بر شالوده‌های نوین سازمان‌نیافته‌است. هرچند، بمحض‌آنکه همه چیز سرجای خودش قرار‌گیرد، دیگر مسئله اینکه به حرفه‌های فکری سهم بیشتری از تولید اجتماعی پرداخت شود، در میان نخواهد بود.»
51. Establishments for General Social Use.
52. Appel 1990, pp. 94-5.
53. Appel 1990, pp. 97-8.
54. Appel 1990, p. 100.
55. Factor of Individual Consumption.
56. Marx 1973, p. 173.
57. برای مثال رجوع کنید به ماتیک ١٩٦٨، در فصل «ارزش و سوسیالیسم»، یا کاستوریادیس ١٩٨۴، ص ٣٣۰ : « [محاسبه اقتصادی در یک جامعه خودگردان] باید براساس زمان‌کار مصرف‌شده انجام‌گیرد». کاستوریادیس از سال ١٩٥٧، پس از آنکه او چند سال در ارتباط با کمونیست‌های شورائی هلند بود، از این موضع دفاع کرد. همچنین رجوع‌کنید به Seifert 1983.
58. آرشیو مهمترین کمونیست‌های شورائی در انستیتو بین‌المللی تاریخ اجتماعی آمستردام یافت می‌شود، از جمله مقالات کان مییر، هون، کُرش، ماتیک، پانه‌کوک، پانک‌هرست و روله. اطلاعات مفصل در آدرس www.iisg.nl/archives قابل‌دسترس است.
59. تمام پاراگراف در گروندریسه مطابق با ذیل است. م
« البته ضرورتاً، بر اساس تولید اشتراکی، نقش تعیین‌کننده زمان باقی می‌ماند. هرچه جامعه زمان کمتری برای تولید غلات، دام و ... نیاز داشته باشد، زمان بیشتری برای دیگر تولیدات، مادی یا فکری، ذخیره می‌نماید. درست مثل مورد یک فرد، تنوع رشد، تفریح و فعالیت‌اش بستگی به اقتصادی‌کردن زمان دارد. اقتصاد زمان، نهایتاً کل اقتصاد به همين خلاصه می‌شود. جامعه نیز ناگزیر‌است وقت خود را هدفمند تقسیم‌کند، برای‌اینکه تولیدات کافی برای تأمین تمامی نیازهایش کسب نماید؛ همانطور‌که یک فرد مجبور‌است وقت خود را بطور صحیحی تقسیم‌کند برای‌اینکه مثلاً به نسبت‌های متناسب دانش کسب‌کند یا پاسخگوی فعالیت‌های متنوع وی باشد. بدین‌ترتیب ...
60. Brendel 1970, Malandrino 1987, Gerber 1989, Boekelman 1980.
61. De Liagre Böhl 1973, 1996.
62. Franck 1951, Herrmann 1972-3, Mergner 1973, Jacoby and Herbst 1985.
63. درباره داوسون رجوع کنید به Wright 1980. مطالب زیادی درباره فراز و نشیب‌های زندگی پانک‌هورست نوشته شده‌است. مفیدترین نوشته در رابطه با موضوعات مورد نظر ما بنظر می‌آید که Franchini 1980 و Winslow 1996 باشد.
64. Bock 1969, Bricianer 1969/1978, Huhn 1973, Kool 1970, Mattick 1978, Mergner 1971, Rademakers 1970, Pannekoek 1972, Rühle 1971a, 1971b, Smart 1978.
امروزه مطالب زیادی از طریق اینترنت در دسترس است. برای مثال نگاه کنید به www.kurasje.tripod.com یا www.left-dis.nl .
65. Pannekoek 1976
66. Brendel 1974b, Jacoby 1982, Buckmiller 1976
67. Korsch 1980ff.
68. Buckmiller 1973, 1981; Provedi 1978; Boekelman 1980, pp. 368-484; Herbst and Klemm 1986.
69. Bock 1993.
70. Bock 1976.
71. Bourrinetl 2001.
تصادفاً این چاپ غیرقانونی کتاب دارای اشتباهات و غلط‌های کمتری است. یک نسخه جدید مجاز و تصحیح‌شده آن در ٢۰۰٥، ٢۰۰٦ در سری کتاب‌های ماتریالیسم تاریخی توسط Brill Academic Press چاپ خواهد‌شد.
72. Shipway 1988.
73. Marramao 1975-6, 1976, Pelino 1976, Villari 1977. See also Glaser 1997.
74. Reichenbach 1928, 1994, Rutigliano 1974, Bock 1977.
75. But see Bock 1976, pp. 93-8.
76. علاوه بر مطبوعات ذکر‌شده، مایلم برای مثال به مقالات ویلی هان درباره جنبش کارگری آلمان (Huhn 1952) و کایو برندل در اسپانیا در فاصله سال‌های ١٩٣۰ تا ١٩۷۰ و «مبارزه طبقاتی خودانگیخته در انگلستان، ١٩۷۲-١٩۴٥ (Brendel 1974a, 1977) ارجاع بدهم.
مراجع
Appel, Jan 1990 [19301, Fundamental Principles of Communsmt Production and Distribution, translated and edited by Mike Baker, London: Movement for Workers’ Councils.
Berghauer, Knut 2001, ’Karl Plättner. Anmerkungen zur Biographie eines politischen Partisanen’, in Graf (ed.) 2001.
Bock, Hans Manfred 1969, Pannekoek und Gorter: Organisation und Taktik der proletarischen Revolution, Frankfurt am Main: Verlag Neue Kritik.
Bock, Hans Manfred 1976, Geschichte des ’linken Radikalismus’ in Deutschland. Ein Versuch, Frankfurt am Main: Suhrkamp.
Bock, Hans Manfred 1977, ’Bericht über den Gründungs-Parteitag der Kommunistischen Arbeiter-Partei Deutschlands am 4. und 5. April 1920 in Berlin’, Jahrbuch Arbeiterbewegung, V. 185-242.
Bock, Hans Manfred 1988, ’Neuere Forschungen zur Holländischen Marxistischen Schule’, Internationale wissenschaftliche Korrespondenz zur Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung, 24: 516-38.
Bock, Hans Manfred 1990, ’Anarcho-Syndicalism in the German Labour Movement: A Rediscovered Minority Tradition’, in Revolutionary Syndicalism. An International Perspective, edited by Marcel van der Linden and Wayne Thorpe, Aldershot: Scolar Press.
Bock, Hans Manfred 1992, ’Die Marx-Dietzgen-Synthese Anton Pannekoeks und seines Kreises’, in Die Rezeption der Marxschen Theorie in den Niederlanden, edited by Marcel van der Linden, Trier: Karl-Marx-Haus.
Bock, Hans Manfred 1993 [1968], Syndikalismus und Linkskommunismus von 1918 bis 1923. Ein Beitrag zur Sozial- und Ideengeschichte der frühen Weimarer Republik, Darmstadt: Wissenschaftliche Buchgesellschaft.
Boekelman, Marinus 1980, The Development of the Social and Political Thought of Anton Pannekoek, 1873-1960, PhD Thesis, University of Toronto.
Bonacchi, Gabriella M. 1977, ’The Council Communists between the New Deal and Fascism’, Telos, 30: 43-72. [Original version: ’Teoria marxista e crisi i "comunisti dei consigli" tra New Deal e fascismo , Problemi del Sozialismo, 17,2 (1976): 79-128.]
[Bourrinet, Philippe] 2001, The Dutch and German Communist Left. A Contribution to the History of the Revolutionary Movement, 1900-1950, London: Porcupine Press.
Brendel, Cajo 1970, Anton Pannekoek, theoretikus van het socialisme, Nijmegen: SUN.
Brendel, Cajo 1974a, Autonome Klassenkämpfe in England 1945-1972, Berlin: Karin Kramer.
Brendel, Cajo 1974b, ’Die "Gruppe Internationale Kommunisten" in Holland: Persönliche Erinnerungen aus den Jahren 1934-39’, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 2: 253-63.
Brendel, Cajo 1977, Revolutie en contrarevolutie in Spanje: een analyse, Baarn: Het Wereldvenster.
Bricianer, Serge 1978 [1969], Pannekoek and the Workers Councils [with an Introduction by John Gerber], St. Louis: Telos.
Buckmiller, Michael 1973, ’Bibliographie der Schriften Karl Korschs’, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 1: 86-102.
Buckmiller, Michael 1976, ’Gespräch mit Paul Mattick, 21.7-23.7.1976 in Vermont’, in Mattick Archive, International Institute of Social History Amsterdam (file 146).
Buckmiller, Michael 1981, ’Bibliographie der Schriften von Paul Mattick 1924-1981’, Internationale wissenschaftliche Korrespondenz zur Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung, 17: 197-224.
[Canne Meijer, Henk] 1935, ’The Rise of a New Labor Movement’, International Council Correspondence, 1-10 (August): 1-26. [Original version: ’Das Werden einer neuen Arbeiterbewegung’, Rätekorrespondenz, 8-9 (April 1935): 1-28]
Castoriadis, Cornelius 1984, Crossroads in the Labyrinth, translated by Kate Soper and Martin Ryle, Brighton: The Harvester Press.
De Liagre Böhl, Herman 1973, Herman Gorter. Zijn politieke aktiviteiten van 1909 tot 1920 in de opkomende kommunistische beweging in Nederland, Nijmegen: SUN.
De Liagre Böhl, Herman 1978, ’Herman Gorter en Lenin’, in Acht over Gorter. Een reeks beschouwingen over poezie en politiek, edited by Garmt Stuiveling, Amsterdam: Querido.
De Liagre Böhl, Herman 1996, Met al mijn bloed heb ik voor u geleefd. Herman Gorter 1864-1927, Amsterdam: Balans. Dingel, Frank 1981, ’Paul Mattick (1904-1981)’, Internationale wissenschaftliche Korrespondenz zur Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung, 17: 190-7.
Franchini, Silvia 1980, Sylvia Pankhurst,1912-1924: dal suffragismo alla rivoluzione sociale, Pisa: ETS.
Franck, Sebastian [Henry Jacoby] 1951, Soziologie der Freiheit. Otto Rühles Auffassung vom Sozialismus. Eine Gedenkschrift, Ulm: Schotola.
Gebhardt, Manfred 1983, Max Hoelz. Wege und Irrwege eines Revolutionärs, Berlin: Verlag Neues Leben.
Gerber, John 1989, Anton Pannekoek and the Socialism of Workers’ Self-Emancipation 1873-1960, Dordrecht: Kluwer Academic Publishers.
Giersich, Peter and Bernd Kramer 2000, Max Hoelz, Berlin: Karin Kramer Verlag. Glaser, Darryl 1994, ’Paradoxes of the Council State’, Studies in Marxism, 1: 143-77. Gorter, Herman 1918, De wereldrevolutie, Amsterdam: J.J. Bos.
Gorter, Herman 1978 [1922], ’The Organisation of the Proletariat’s Class Struggle’, in Smart (ed.) 1978.
Gorter, Herman 1989 [1920], Open Letter to Comrade Lenin, London: Wildcat.
Graf, Andreas 2001 (ed.), Anarchisten gegen Hitler. Anarchisten, Anarcho-Syndikalisten und Rätekommunisten in Widerstand und Exil, Berlin: Lucas.
Grossmann, Henryk 1929, Das Akkumulations- und Zusammenbruchsgesetz des kapitalistischen Systems, Leipzig: Hirschfeld. [Reprint with index: Frankfurt: Verlag Neue Kritik, 1967.]
Herbst, Ingrid and Bernd. Klemm 1986, ’Henry Jacoby (3.8.1905-17.6.1986): Nachruf und bibliographischer berblick’, Internationale wissenschaftliche Korrespondenz zur Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung, 22: 388-95.
Hermann, Friedrich Georg 1972-73, ’Otto Rühle als politischer Theoretiker’, Internationale wissenschaftliche Korrespondenz zur Geschichte der deutschen Arbeiterbewegung, 17: 16-60, and 18: 23-50.
Horner, K. [Anton Pannekoek] 1919, ’De groei van het Kommunisme’, De Nieuwe Tijd, 24: 489-502.
Huhn, Willi 1952, ’Etatismus - "Kriegssozialismus" - "Nationalsozialismus" in der Literatur der deutschen Sozialdemokratie’, Aufklärung, 2: 162-80, 264-88. [Reprint in Neue Kritik, (1970) 55-56: 67-111.]
Huhn, Willi 1973, Trotzki: der gescheiterte Stalin, Berlin: Karin Kramer Verlag.
Ihlau, Olaf 1969, Die Roten Kämpfer. Ein Beitrag zur Geschichte der Arbeiterbewegung in der Weimarer Republik und im Dritten Reich, Meisenheim am Glan: Hain.
Jacoby, Henry 1969, Die Bürokratisierung der Welt. Ein Beitrag zur Problemgeschichte, Neuwied: Luchterhand. [Revised edition: Frankfurt: Campus Verlag, 1984.]
Jacoby, Henry 1982, Davongekommen. 10 Jahre Exil, 1936-1946, Frankfurt: Sendler. Jacoby, Henry and Ingrid Herbst 1985, Otto Rühle zur Einführung, Hamburg: Junius Verlag.
Jassies, Nico 2000, ’Marinus van der Lubbe en de Rijksdagbrand’, Jaarboek der sociale en economische geschiedenis van Leiden en omstreken: 126-63.
Karasek, Horst 1980, Der Brandstifter. Lehr- und Wanderjahre des Maurergesellen Marinus van der Lubbe, der 1933 auszog, den Reichstag anzuzünden, Berlin: Wagenbach.
Kool, Frits (ed.) 1970, Die Linke gegen die Parteiherrschaft, Olten: Walter-Verlag.
Kool, Frits 1978, ’Die Klosterbrüder des Marxismus und die Sowjetgesellschaft: Ein Beitrag zur Geschichte des Rätekommunismus’, in Society and History. Essays in Honor of Karl August Wittfogel, edited by G.L. Ulmen, The Hague: Mouton.
Korsch, Karl, Paul Mattick, Anton Pannekoek, Otto Rühle and Helmut Wagner 1973, La contre-revolution bureaucratique, Paris: UGE 10/18.
Korsch, Karl 1938, ’Lenins Philosophy: Some Additional Remarks to J. Harper’s Recent Criticism of Lenins Bock "Materialism and Empiriocriticism°’, Living Marxism, 4/3: 138-44.
Korsch, Karl 1974, ’Briefe an Paul Partos, Paul Mattick und Bert Brecht, 1934-1939’, edited by Michael Buckmiller and Götz Langkau, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 2: 117-249.
Korsch, Karl 1980ff, Gesamtausgabe, edited by Michael Buckmiller, Amsterdam: Stichting beheer IISG.
Kutz, Wolfgang 1991, Der Erziehungsgedanke in der marxistischen Individualpsychologie. Pädagogik bei Manes Sperber, Otto Rühle und Alice Rühle-Gerstel, Bochum: Ulrich Schallwig Verlag.
Leichter, Otto 1923, Die Wirtschaftsrechnung in der sozialistischen Gesellschaft, Vienna: Verlag der Wiener Volksbuchhandlung.
Lenin 1920, "’Left-Wing" Communism - An Infantile Disorder’, translated by Julius Katzer, in Collected Works, Volume 31.
Malandrino, Corrado 1987, Scienza e socialismo: Anton Pannekoek (1873-1960), Milan: Franco Angeli.
Marramao, Giacomo 1975-6, ’Theory of Crisis and the Problem of Constitution, Telos, 26: 143-64. [Italian original: ’Teoria della crisi e "problematica della costituzione"’, Critica Marxista, 13, 2/3 (March-June 1975): 115-45.]
Marramao, Giacomo 1976, ’Teoria del crollo e capitalismo organizzato nei dibattiti dell "estremismo storico"’, Problemi del Socialismo, 17, 3: 53-95.
Marx, Karl 1973, Grundrisse. Foundations of the Critique of Political Economy (Rough Draft), translated by Martin Nicolaus, Harmondsworth: Penguin.
Mattick, Paul 1934, ’The Permanent Crisis. Henryk Grossmann’s Interpretation of Marx’s Theory of Capitalist Accumulation, International Council Correspondence, 1-2 (November): 1-20.
Mattick, Paul 1969, Marx and Keynes. The Limits of the Mixed Economy, Boston: Porter Sargent.
Mattick, Paul 1973, ’La prospettiva della rivoluzione mondiale di Anton Pannekoek’, Annali Istituto Giangiacomo Feltrinelli, 15: 344-63. [Also published in German as: ’Anton Pannekoek und die Weltrevolution, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 6 (1978): 227-50.]
Mattick, Paul 1976, ’Kapitalismus und Ökologie. Vom Untergang des Kapitals zum Untergang der Welt’, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 4: 220-41.
Mattick, Paul 1978, Anti-Bolshevik Communism, White Plains: M.E. Sharpe.
Mergner, Gottfried (ed.) 1971, Gruppe Internationale Kommunisten Hollands, Reinbek bei Hamburg: Rowohlt.
Mergner, Gottfried 1973, Arbeiterbewegung und Intelligenz, Starnberg: Werner Raith Verlag.
Montaldi, Danilo 1975, Korsch e i comunisti italiani. Contro un fache spirito di assimilazione, Rome: Savelli.
Müller, Reinhard 1999, ’Der Fall Max Hoelz. Rebell in Reih und Glied’, Mittelweg, 36, 8: 78-94.
Pannekoek, Anton 1977, ’The Theory of the Collapse of Capitalism’, Capital and Class, 1: 59-81. [German original: ’Die Zusammenbruchstheorie des Kapitalismus’, Rätekorrespondenz, 1 (1934): 1-20.]
Pannekoek, Anton 1948, Lenin as Philosopher. A Critical Examination of the Philosophical Basis of Leninism, New York: New Essays. [Original version: J. Harper, Lenin als Philosoph. Kritische Betrachtung der philosophischen Grundlagen des Leninismus, Amsterdam: GIK, 1938.]
Pannekoek, Anton 1972, Partij, raden, revolutie, edited by Jaap Kloosterman, Amsterdam: Van Gennep.
Pannekoek, Anton 1982, Herinneringen. Herinneringen uit de arbeidersbeweging. Sterrenkundige herinneringen, edited by B.A. Sijes, J.M. Welcker and J.R. van der Leeuw, Amsterdam: Van Gennep.
Pelino, Antonio Cesare 1976, ’Il Linkskommunismus: trasfigurazione ideologica e ricostruzione scientifica’, Problemi del Socialismo, 17, 2: 205-19.
Polänyi, Karl 1922, ’Sozialistische Rechnungslegung’, Archivfür Sozialwissenschaft und Sozialpolitik, 49: 377-420. Prat, Michel 1984, ’L’echec dune opposition internationale de gauche dans le Komintern, 1926’, Communisme. Revue dWudes pluridisciplinaires, 5: 61-75.
Provedi, Anna 1978, ’Bibliografia degli scritti politici di Herman Gorter’, Studi Senesi, 3rd series, 27: 267-84.
Rademakers, Piet 1970, Anton Pannekoek: Organizzazione rivoluzionario e consigli operaio, Milan: Feltrinelli.
Reichenbach, Bernhard 1928, ’Zur Geschichte der K(ommunistischen) A(rbeiter)-P(artei) D(eutschlands)’, Archiv für die Geschichte des Sozialismus und der Arbeiterbewegung, 13: 117-40.
Reichenbach, Bernhard 1994, ’The KAPD in Retrospect’, Revolutionary History, 5, 2, Spring: 137-44.
Riechers, Christian 1973, ’Brief von Amadeo Bordiga an Karl Korsch’, Jahrbuch Arbeiterbewegung, 1: 243-63.
Roth, Karl Heinz 1974, Die ’andere’ Arbeiterbewegung und die Entwicklung der kapitalistischen Repression von 1880 bis zur Gegenwart, Munich: Trikont.
Rühle, Otto 1920a, ’Moskau und wir’, Die Aktion, 18 September.
Rühle, Otto 1920b, ’Bericht über Moskau’, Die Aktion, 2 October.
Rühle, Otto 1971a, Baupläne für eine neue Gesellschaft, edited by Henry Jacoby, Reinbek: Rowohlt.
Rühle, Otto 1971b, Schriften. Perspektiven einer Revolution in hochindustrialisierten Ländern, edited by Gottfried Mergner, Reinbek: Rowohlt.
Rühle, Otto 1975, ’Der autoritäre Mensch und die Revolution’, in Zur Psychologie des proletarischen Kindes, Frankfurt am Main: März.
Rutigliano, Enzo 1974, Linkskommunismus e rivoluzione in occidente: per una storia della KAPD, Bari: Dedalo.
Schoch, Elsbeth Würzer 1995, Otto Rühle und Siegfried Bernfeld. Eine vergleichende Darstellung zweier Pädagogen, ihrer unterschiedlichen psychologischen und soziologischen Grundlegung und ihrer pädagogischen Relevanz, PhD Tesis, University of Zürich.
Seifert, Eberhard 1983, ’Die räte-kommunistische Tradition von "Ökonomie der Zeit"’, Prokla, 51: 118-48.
Shipway, Mark 1987, ’Council Communism’, in Non-Market Socialism in the Nineteenth and Twentieth Centuries, edited by Maximilien Rubel and John Crump, Basingstoke: Macmillan.
Shipway, Mark 1988, Anti-Parliamentary Communism: The Movement for Workers’ Councils in Britain, 1917-45, Basingstoke: Macmillan.
[Sirach, Eduard] 1933, Marinus van der Lubbe: proletarier of provocateur, no place: no publisher.
Smart, D.A. (ed.) 1978, Pannekoek and Gorter’s Marxism, London: Pluto Press. Sprenger, Rudolf [Helmut Wagner] 1940, Bolshevism: Its Roots, Role, Class View and Methods, New York: International Review.
Ullrich, Volker 2000, Der ruhelose Rebell. Karl Plättner 1893-1945. Eine Biographie, Munich: Verlag C.H. Beck.
Van den Berg, Hubert 2001, ’Jan Appel - ein deutscher Rätekommunist im niederländischen Exil und Widerstand 1926-1948’, in Graf (ed.) 2001.
Villari, Francesco 1977, ’Crisi e progettualitä nel capitalismo fra le due guerre: le analisi di Korsch e Mattick’, Critica Marxista, 15, 1: 143-55.
[Wagner, Helmut] 1934, ’Theses an Bolshevism’, International Council Correspondence, 1-3 (December): 1-18. [Original version: ’Thesen über den Bolschewismus’, Rätekorrespondenz, 3 (August 1934): 1-22.]
Winslow, Barbara 1996, Sylvia Pankhurst: Sexual Politics and Political Activism, London: UCL Press.
Wright, Steven 1980, ’Left Communism in Australia. J.A. Dawson and the Southern Advocate for Workers’ Councils’, Thesis Eleven, 1: 43-77

NEÇE XEBER

شهناز غلامی، روزنامه نگار آذربایجانی، در اثر اعتصاب غذای دو هفته ای در زندان تبریز بیهوش شده است!
آزاد تبریز
14 دی 1387, بوسيله ى دیاکو


در سايت ببينيد : سلام دمکرات
خانم شهناز غلامی، از دو هفته قبل ۲۹/۹/۸۷ به علت صدور قرار بازداشت موقت که هیچ تناسبی با نوع اتهام وی ندارد و همچنین به دلیل نگهداری اش در بند زندانیان خطرناک و معتاد زن و عدم امکان استفاده از وسایل گرمایشی و طولانی بودن دوره ی بازداشت موقت اش دست به اعتصاب غذای نامحدود زده بود که به علٌت عدم پاسخ و رسیدگی به خواسته هایش اعتصاب غذای خود را ادامه و ظهر پنج شنبه حالش به وخامت گرائیده و تا این لحظه در بیهوشی کامل به سر می برد و مسئولین زندان هیچ گونه توجهی به وضیعت به وجود آمده اش نکرده اند.
خانم شهناز غلامی، روزنامه نگار آذربایجانی و صاحب وبلاگ Azarwomen.blogfa.com دو ماه قبل دستگیر و با قرار بازداشت موقت مدتی در اطلاعات و سپس در زندان تبریز در بازداشت بوده است.
این در حالی است که خانم شهناز غلامی مسئول نگهداری، از مادر پیر و بیمار و علیل و دختر ده ساله اش که پس از فوت شوهرش نیز هست و با بازداشت خانم شهناز غلامی، مادر و دختر خردسالش نیز در وضیعت مبهم و نامساعدی به سر می برند.
به امید آزادی تمامی زندانیان سیاسی و به امید آزادی

بیانیه سه تشکل دانشجویی ،دانشگاه آزاد تبریز: مهندس وحید شیخ بگلو را آزاد کنید
ساوالان سسی
14 دی 1387, بوسيله ى دیاکو


در سايت ببينيد : سلام دمکرات
سه تشکل دانشجویی دانشگاه تبریز طی بیانیه ای، نسبت به بازداشت مهندس وحید شیخ بگلو عضو سابق شورای مرکزی تشکل آرمان دانشگاه آزاد تبریز اعتراض کرد. متن این اطلاعیه ای به شرح زیر است:
ماهها پیش با صدور بیانیه ، نسبت به اوضاع خفقان جامعه تذکر دادیم و از گسترش دامنه‌ی این فضای پلیسی ابراز نگرانی نمودیم . آن روزهای تابستانی دانشجویان دانشگاه تبریز ،تعطیلات خود را در بازداشتگاههای اداره اطلاعات به سر‌می‌بردند. آنها بعد از گذشت زمان نه چندان کوتاه ،طعم زیبای آزادی را چشیدند . اما آنچه که در دوران حبس کشیدند ،بسیار حیرت آور است . در حالی که همواره شکنجه زندانیان ،از سوی مسئولین تکذیب و تقبیح می‌شود ،اما متاسفانه این دانشجویان کلکسیونی از شکنجه‌های جسمی و روحی را متحمل شده بودند. گرچه دانشجویان دانشگاه تبریز آزاد شدند ،اما گویی این قصه سر دراز دارد....
کمی نزدیکتر می‌آییم . بیش از ده روز است که از مهندس وحید شیخ بگلو ،دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه خودمان -دانشگاه آزاد تبریز –خبری نداریم.
عصر روز چهارشنبه 4دی ماه در حالیکه وحید شیخ بگلو در منزل به سر می‌برده است ،مامورین اداره اطلاعات ایشان را به شکلی غیرمتعارف به دم در فرا می‌خوانند و بدون هیچگونه اطلاعی ،ایشان را به مکانی نامعلوم منتقل می‌کنند .
وی تا کنون موفق به ملاقات با خانواده و یا وکیل نشده است و حتی از مکان نگهداری وحید اطلاعات دقیقی در دسترس نیست .وی از فعالین با سابقه هویت خواه دانشگاه، عضو اسبق شورای مرکزی و عضو تاثیرگذار فعلی تشکل آرمان می‌باشد .
وی در حالی دستگیر شده است که در حال دفاع از پایان نامه خویش می‌باشد و این روزها آخرین مهلتهای وی برای ارائه پایان نامه می‌باشد .او اگر در اسرع وقت آزاد نشود ،صدمات جبران ناپذیری را در عرصه تحصیل متحمل خواهد شد. متاسفانه فشار بر فعالین اجتماعی و دانشجویان در سالهای اخیر جدی‌تر شده است و صدها دانشجو و فعال اجتماعی مکررا مجبور به پرداخت هزینه‌ی فعالیتهایی که برای اعتلای جامعه انجام می‌دهند،شده‌اند و صد افسوس که دایره‌ها و خطوط قرمز روزبه روز تنگ‌تر می‌شوند و با ادامه چنین روندی روزهای سخت‌تری نیز در راه خواهند بود .
اما مسئله‌ای که تاکنون درک نشده اینست که دانشجویان و فعالین اجتماعی اگر در وضع موجود به فعالیت خود ادامه می‌دهند،تمام تهدیدات را به جان خریده‌اند و با عشق به ایمانشان بلای عشق به وطن ،آزادی و انسانیت را در ذره –ذره وجودشان احساس می‌کنند . اگر وحید محبوس می‌شود ،هرگز تفکر وحید و هرکسی که به خاطر اندیشیدن سرکوب می شود در چارچوب زندان نخواهد ماند و در جسم صدها دانشجو ظهور خواهد کرد .
تشکلهای دانشجویی دانشگاه آزاد تبریز ضمن تقبیح دستگیریهای خودسرانه ،اعمال هرگونه فشارهای مادی و معنوی ،شکنجه و سایر اعمال غیرقانونی در دوران حبس را محکوم نموده و خواستار آزادی هر چه سریعتر مهندس وحید شیخ بگلو می‌باشند و دستگیری وی را تسویه حساب با تمامی دانشجویان منتقد، بالاخص دانشجویان دانشگاه آزاد تبریز دانسته و در صورت ادامه دار بودن حبس وی، خاموش نخواهند نشست.
انجمن اسلامی دانشگاه آزاد تبریز
کانون وحدت دانشگاه آزاد تبریز
تشکل آرمان دانشگاه آزاد تبریز

هشت ماه حبس تعزیری برای علی حسین نژاد فعال مدنی آذربایجانی در ماکو
ساوالان سسی
14 دی 1387, بوسيله ى دیاکو


در سايت ببينيد : سلام دمکرات
علی حسین نژاد اصل از فعالین سیاسی آذربایجان در ماکو به هشت ماه حبس تعزیری قطعی محکوم گردید.
این فعال سیاسی ۳۵ ساله خردادماه سال ۸۶ در جریان اولین سالگرد تظاهرات اعتراضی به چاپ کاریکاتوری در روزنامه دولتی ایران، توسط اداره اطلاعات شهر ماکو دستگیر و پس از تحمل ۱۵ روز بازداشت موقت با قرار وثیقه آزاد شده بود. حسین نژاد بعد از آزادی به اتهام تبلیغ علیه نظام از طریق پخش سی دی در دادگاه انقلاب خوی محاکمه و به یک سال حبس تعزیری محکوم شده بود٬ که این حکم اخیرا" در ،شعبه دهم دادگاه تجدید نظر استان آذربایجان غربی به هشت تقلیل یافته است.
چندی پیش نیز حسین نژاد در خصوص شرکت در تظاهرات اعتراضی به کاریکاتور روزنامه ایران در خرداد ۸۵ از طرف نوروزی رئیس شعبه یک دادگاه انقلاب خوی به پرداخت ۵۰۰ هزار تومان جزای نقدی بدل از ده ماه حبس تعلیقی محکوم گردیده بود.

Çarşamba, Aralık 17, 2008

بحران: خرج را از رئیس و روسا بگیریدبیانیه‌ی گرایش مارکسیست بین‌المللی!

مقاله از میلیتانت شماره 18

بحران: خرج را از رئیس و روسا بگیرید!

بیانیه‌ی گرایش مارکسیست بین‌المللی

بخش اول: بحران جهانی سرمایه‌داری

ترجمه‌ی بابک کسرایی

بحران جهانی سرمایه‌داری

بحران جهانی سرمایه‌داری واقعیتی است که هیچ کس نمی‌تواند به آن بی‌توجهی کند. اقتصاددانان همین دیروز به ما اطمینان می‌دادند که تکرار 1929 غیرممکن است. حالا دارند از خطر تکرار رکود بزرگ اقتصادی حرف می‌زنند. صندوق جهانی پول از افزایش خطر رکود اقتصادی شدید و طولانی در سطح جهانی خبر می‌دهد. چیزی که در ابتدا فروپاشی مالی در آمریکا بود اکنون به اقتصاد واقعی کشیده و شغل‌ها، خانه‌ها و زندگی میلیون‌ها نفر را تهدید می‌کند.

ترس بازارها را فرا گرفته است. ریچارد فولد، مدیر اجرایی سابق برادران له‌مان،‌ به کنگره‌ی آمریکا گفت که بانک او با "طوفان ترس"‌ کنار رفته است. به نظر نمی‌رسد این طوفان سرِ آرام شدن داشته باشد. چنان‌که مورد ایسلند نشان داد نه فقط بانک‌ها که کشورها هم در خطر ورشکستگی هستند. قرار بود آسیا جهان را از رکود نجات دهد اما بازارهای آسیایی به مالیخولیای عمومی کشیده شدند. هر روز از توکیو تا شانگهای، از مسکو تا هنگ کنگ شاهد سقوط‌هایی سخت هستیم.

این بزرگترین بحران مالی از سال 1929 تاکنون است. و همچون سقوط بزرگ، این بحران نیز در پی احتکار عظیم در دوره‌ی قبلی می‌آید. حجم عظیم احتکار در دو دهه‌ی قبلی بی‌سابقه بود. ارزش بازار سهام در آمریکا از 5.4 تریلیون دلار در سال 1994 به 17.7 تریلیون دلار در سال 1999 و 35 تریلیون در سال 2007 رسید. این بسیار بیش از میزان سرمایه‌ی احتکاری موجود پیش از سال 1929 است. بازار سپرده‌های فرعی حداقل 500 تریلیون دلار است یعنی ده بار بیش از تولید کل کالاها و خدمات در جهان.

در سال‌های رونق که بانکداران توانستند ثروتی بی‌حساب انباشته کنند هیچ کس صحبت از تقسیم سود با بقیه‌ی جامعه نمی‌کرد. اما امروز که به مشکل برخورده‌اند پیش دولت می‌آیند و تقاضای پول می‌کنند. اگر قمارباز مصممی باشید که پول قرض کردید و هزار دلار باختید و نمی‌توانید قرضش را بپردازید به زندان می‌روید. اما اگر بانکدار ثروت‌مندی هستید که بر سر میلیاردها دلار پول بقیه‌ی مردم قمار کرده و باخته به زندان نمی‌فرستندتان بلکه چند میلیارد پول بقیه‌ی مردم را از طریق دولت بهتان جایزه می‌دهند.

دولت‌ها در مواجهه با خطر فروپاشی تمام و کمال نظام بانکی رو به اقدامات مستاصلانه آورده‌اند. دولت بوش 700 میلارد دلار به تابوت بانکدارها تزریق کرده است. این تلاشی عجولانه برای دمیدن زندگی در کالبد بی‌جان نظام مالی است. این میزان معادل 2400 دلار برای هر مرد و زن و کودک در آمریکا است. دولت بریتانیا طرح نجاتی با بیش از 400 میلیارد پوند (نسبت به جمعیت، بسیار بیشتر از آمریکا) اعلام کرده و اتحادیه‌ی اروپا هم چند میلیاردی اضافه کرده است. طرح نجات آلمان شامل نزدیک به 20 درصد تولید ناخالص داخلی بزرگترین اقتصاد اروپا می‌شود. دولتِ صدراعظم آنگلا مرکل قول داده با 80 میلیارد یورو در بانک‌های بیمار سرمایه‌گذاری کند و بقیه‌ی پول را صرف پوشش تضمین‌ها و فقدان‌های وام کند. تابحال نزدیک به 2.5 تریلیون دلار در سراسر جهان خرج شده و این پول هنوز نتوانسته جلوی گرایش نزولی را بگیرد.

اقدامات مستاصلانه

بحران کنونی به هیچ وجه تا به آخر پیش نرفته است. اقدامات دولت‌ها و بانک‌دارهای مرکزی جلوی آن را نمی‌گیرد. آن‌ها با پرتاب کردن پول‌های بسیار به بانک‌ها در بهترین حالت به نجاتی موقتی دست می‌یابند یا بحران را تا حدودی آرام می‌سازند و آن هم به قیمت بار عظیم قرض بر دوش نسل‌های آینده. اما هر اقتصاددان جدی می‌داند که بازارها حالا حالا جای سقوط دارند.

وضع کنونی از بعضی لحاظ حتی بدتر از سال 1930 است. موج عظیم احتکار که پیشامد بحران مالی کنونی بود و آن را آماده ساخت چندین بار بزرگتر از موردی بود که به سقوط 1929 انجامید. میزان سرمایه‌ی مصنوعی که در نظام مالی جهانی تزریق کرده‌اند (و سمی است که می‌تواند کل آن را یکجا نابود کند) اینقدر عظیم است که هیچ کس توانایی اندازه‌گیری‌اش را ندارد. در نتیجه "اصلاح"‌ مربوطه (برای استفاده از نامی که اقتصادانان امروز به کار می‌برند) حتی دردناک‌تر و دیرپاتر خواهد بود .

در دهه‌ی 1930 آمریکا بزرگترین بستانکار جهان بود. حالا بزرگ‌ترین بدهکار جهان است. روزولت در زمان طرح نو می‌خواست اقتصاد آمریکا را از دل رکود بزرگ دوباره آغاز کند و مقادیر عظیمی از پول در اختیار داشت. امروز بوش باید به کنگره‌ای مردد التماس کند که پولی را به او بدهند که ندارند. تصویب هدیه‌ی 700 میلیارد دلاری به شرکت‌های بزرگ به معنای افزایش بیشتر در قرض عمومی است. این به نوبه‌ی خود به معنای دوره‌ای کامل از ریاضت و کاهش استانداردهای زندگی برای میلیون‌ها شهروند آمریکا است.

این اقدامات شتاب‌زده جلوی بحران را، که تازه هنوز شروع نشده، نمی‌گیرد. همانگونه که طرح نوی روزولت، بر خلاف تصور عموم، جلوی رکود بزرگ را نگرفت. اقتصاد آمریکا تا سال 1941 هنوز وضعیت نازلی داشت و در این‌ هنگام بود که آمریکا وارد جنگ جهانی دوم شد و خرج‌های عظیم نظامی بالاخره بیکاری را حل کرد. بار دیگر مواجه با دوره‌ای طولانی از کاهش استانداردهای زندگی، بستن کارخانه‌ها، کاهش دستمزدها، کاهش مخارج اجتماعی و ریاضت عمومی هستیم.

سرمایه‌داران خود را در کوچه‌ی بن‌بستی می‌بینند و راه فراری پیدا نمی‌کنند. تمام احزاب سنتی در سردرگمی و نزدیکی فلج به سر می‌برند. رئیس جمهور بوش به جهان گفته که جواب دادن طرح نجات مالی‌اش "مدتی طول می‌کشد". تا آن وقت هر روز شرکت‌های بیشتری ورشکست می‌شوند، کسان بیشتری کارشان را از دست می‌دهند و کشورهای بیشتری ویران می‌شوند. بحران اعتباری دارد شرکت‌هایی را که قبلا سالم بودند تکان می‌دهد. شرکت‌هایی که نمی‌توانند سرمایه کسب کنند مجبور می‌شوند اول از سرمایه‌گذاری ثابت بکاهند و بعد از سرمایه‌ی کارآمد و بالاخره از اشتغال.

شرکت‌ها دارند به دولت‌ها و بانک‌های مرکزی التماس می‌کنند که نرخ‌های بهره را کاهش دهند. اما تحت شرایط کنونی چنین کاری بی‌فایده است. پس از کاهش هماهنگ نیم درصدی، شاهدِ زوال شدید بازارهای سهام جهان بودیم. کاهش نرخ بهره توسط بانک‌های مرکزی آشوب بازارها را حل نمی‌کند. در مقابل رکودی جهانی هیچ کس نمی‌خواهد سهم بخرد و هیچ کس هم نمی‌خواهد پول قرض دهد. بانک‌ها دیگر قرض نمی‌دهند چون اطمینان ندارند که پولشان هرگز بازگردد. تهدید فلج بالای سر کل نظام است.

علیرغم تلاش‌های هماهنگ بانک‌های مرکزی برای تزریق پول به نظام، بازارهای اعتبار همچنان لجوجانه ثابتند. دولت بریتانیا به بانک‌داران هدیه‌ای با ارزش بیش از 400 میلیارد پوند داد. نتیجه، سقوط بازار سهام بود. در واقع پس از اعلام این اهداییه و اعلام کاهش نرخ نیم‌درصدی توسط بانک انگلستان، نرخ قرض بین‌بانکی افزایش یافت. این کاهش‌ها به طور کلی به وام‌گیرندگان و خریداران خانه منتقل نمی‌شود. این اقدامات بحران را حل نکرده بلکه به جیب همان کسانی پول می‌ریزد که فعالیت‌های محتکرانه‌شان اگر عامل بحران نبود به شدت بر آن افزود و مشخصه‌ای ناگهانی و غیرقابل مهار به آن داد.

بانک‌ها هرگز نمی‌بازند

بانکدار در گذشته مرد محترمی با کتی قهوه‌ای بود که قرار بود الگوی مسئولیت باشد و پس از بازرسی‌های بسیاری به مردم پول، قرض دهد. اما تمام این اوضاع در دوره‌ی اخیر عوض شد. با نرخ‌های بهره‌ی پایین و نقدینگی حاضر و آماده و بسیار، بانکدارها جانب احتیاط را رها کردند و بخاطر سودهای بالا میلیارد میلیارد به کسانی قرض دادند که فهمیدند هنگام افزایش نرخ‌ها از پس پرداخت قسط‌ها برنمی‌آیند. نتیجه، بحران مسکن ساب‌پرایم بود که در بی‌ثبات کردن کل نظام مالی نقش داشت.

دولت‌ها و بانک‌های مرکزی با هم دسیسه کردند تا بادی به آتش احتکار بزنند تا از رکود بگریزند. بانک فدرال در زمان آلن گرین‌اسپن نرخ‌های بهره را بسیار پایین نگه داشت. این را سیاستی بسیار هوشمندانه دانستند. اینگونه روز شیطانی را به تاخیر انداختند و نتیجه فقط این شد که وقتی بحران بالاخره از راه رسید، هزاربار بدتر شد. پول ارزان به بانکدارها امکان داد غرق جنونی از احتکار شوند. افراد پول قرض کردند تا در املاک سرمایه‌گذاری کنند یا کالا بخرند؛ سرمایه‌گذاران با استفاده از بدهی ارزان در دارایی‌های پرسودتر سرمایه‌گذاری کردند یا در مقابل سرمایه‌گذاری‌های موجود پول قرض گرقتند؛ قرض دادن بانک‌ها دارایی‌های مشتریان را تا سطحی بی‌سابقه بالا کشید و فعالیت‌های مشکوک را بیرون ترازنامه‌ها انجام می‌دادند.

حالا همه‌ی این کارها به ضد خودش بدل شده است. تمام عواملی که اقتصاد را به بالا هل می‌دادند الان با هم جمع شده‌اند تا روند رو به پایین وحشتناکی ایجاد کنند. زخم بدهی‌ها باز می‌شود و کمبود اعتبار می‌تواند اقتصاد را به توقفی کامل بکشاند. اگر کارگری در شغلش اشتباه کند، اخراجش می‌کنند. اما وقتی بانکدارها کل نظام مالی را آتش می‌زنند انتظار جایزه هم دارند. مردان کت و شلوارپوشی که با احتکار پول بقیه‌ی مردان پولدار شده‌اند، اکنون تقاضا می‌کنند که مالیات‌دهندگان نجات‌شان دهند. این وقیح‌ترین منطق‌ها است که بیشتر مردم در درک آن مشکل دارند.

در سال‌‌های اوج، بخش مالی و بانکی سودهای عظیمی کسب می‌کرد. در سال 2006 تنها بانک‌های بزرگ حدود 40 درصد سود تمام کسب و کارها در آمریکا را از آن خود کردند. این صنعتی است که مدیران رده بالای آن 344 بار بیشتر از کارمندان معمولی در آمریکا حقوق می‌گیرند. سی سال پیش حقوق متوسط مدیر کل 35 برابر کارگری معمولی بود. سال قبل، متوسط حقوقِ مدیر کل 500 شرکت برتر، 10.5 میلیون دلار بعنوان "پاداش" دریافت کرد.

بانک‌دارها می‌خواهند ما تمام این‌ها را فراموش کنیم و بر ضرورت نجات بانک‌ها تمرکز کنیم. باید تمام نیازهای ضروری جامعه را کنار بگذاریم و ثروت جامعه را در کلیتش در اختیار بانکدارهایی بگذاریم که خدماتشان به جامعه بسیار مهم‌تر از خدمات پرستاران و دکتران و معلم‌ها و کارگران ساختمانی دانسته می‌شود. دولت‌های اتحادیه‌ی اورپا و آمریکا در یک هفته معادل میزان مورد نیاز برای حل گرسنگی جهانی برای نزدیک به 50 سال را خرج کردند. میلیون‌ها نفر از گرسنگی رو به مرگند و بانکدارها به خرج مردم حقوق‌ها و مزایای آنچنانی می‌گیرند و زندگی تجملی برای خود فراهم می‌کنند. این واقعیت که بحرانی وجود دارد هم تغییری در این نمی‌دهد.

"به نفع همه؟"

بیشتر مردم با استدلالات بانکدارها و سیاستمداران قانع نمی‌شوند. آنان به تلخی از این واقعیت که پولی که به سختی کسب کردند تقدیم بانکدارها و ثروتمندان می‌شود بیزارند. اما وقتی اعتراض می‌کنند نوای هماهنگ و کرکننده‌ی سیاستمداران پاسخ می‌دهد: "راه دیگری نیست". این استدلال اینقدر و با چنان لجاجتی تکرار می‌شود که بیشتر منتقدین را ساکت می‌‌کند، بخصوص به این علت که تمام احزاب بر سر این مسئله موافقند.

دموکرات‌ها و جمهوریخواهان، سوسیال دموکرات‌ها و دموکرات مسیحی‌ها، محافظه‌کاران و حزب کارگری‌ها همه در دسیسه‌ای حقیقی گرد هم آمده‌اند تا مردم را قانع کنند که "نفع همه" در این است که جیب مردم کارگر را بزنند تا پول بیشتری به دست گنگسترهای شرکت‌ها برسد. فریاد می‌زنند: "ما نظام بانکی سالم (بخوانید پرسودتر) نیاز داریم. باید اعتماد را احیا کنیم و اگر این‌طور نشود، فردا صبح آخرالزمان می‌شود".

با این نوع استدلال می‌خواهند فضایی از ترس و وحشت ایجاد کنند تا بحثی منطقی را غیرممکن سازند. اما این استدلال واقعا چه اجزایی دارد؟ آن را از تمام تعارفاتش که تهی کنیم، معنی آن چنین است: از آن‌جا که بانک‌ها به دست ثروتمندان است و از آن‌جا که ثروتمندان فقط وقتی پول‌شان را "ریسک" می‌کنند که نرخ بالای سود بگیرند و از آن‌جا که در حال حاضر سودی نمی‌سازند و فقط ضرر می‌کنند، دولت باید دخالت کند و به آن‌ها مقادیر عظیمی پول دهد تا سودهایشان را و در نتیجه اعتمادشان را احیا کنند. و سپس همه چیز خوب خواهد شد.

جان کنت گالبریت، اقتصاددان شهیر آمریکایی، این استدلال را اینگونه خلاصه می‌کند: "فقرا زیادی پول دارند و ثروتمندان به اندازه‌ی کافی ندارند". ایده‌ی این‌ها اینست که اگر وضع ثروتمندان خوب باشد در طولانی‌مدت بخشی از ثروت‌شان پایین می‌ریزد و همه‌مان نفع می‌بریم. اما چنان‌که کنز گفت: در طولانی‌مدت ما همه می‌میریم. باضافه این تئوری در عمل غلط از کار در آمده است.

این استدلال که حتما و حتما باید کلی پول مردم را به بانک‌ها تزریق کرد چون اگر این کا را را نکنی، فاجعه‌ای اتفاق می‌افتد، مردان و زنان سخت‌کوش و عادی را متقاعد نمی‌کند. آن‌ها سوالی خیلی ساده می‌پرسند: چرا ما باید خرج اشتباه بانکدارها را بدهیم؟ اگر خودشان خودشان را درگیر این اوضاع کردند، خودشان هم باید خودشان را نجات دهند. به غیر از کاهش قابل توجه شغل‌ها در بخش‌های مالی و خدماتی، بحران بانکی به طرق دیگر نیز بر استانداردهای زندگی تاثیر می‌گذارد. ناآرامی در بازارها به زوال بازار سهام انجامیده و اندوخته‌های کارگران و طبقه‌ی متوسط را نابود کرده است.

تا امروز، صندوق‌های بازنشستگی آمریکایی‌ها تا 2 تریلیون دلار از دست داده‌اند. یعنی کسانی که در تمام زندگی سخت کار کردند و پولی اندوختند به این امید که بازنشستگی نسبتا راحتی داشته باشند حالا باید برنامه‌هایشان را به هم بزنند و بازنشستگی‌شان را به تاخیر بیاندازند.بیش از نصف مردمی که اخیرا مورد نظرسنجی قرار گرفتند گفتند که نگرانند که مجبورند بیشتر کار کنند چون ارزش اندوخته‌های بازنشستگی‌شان پایین آمده و تقریبا یکی از چهارنفر ساعات کاری خود را افزایش داده است.

بسیاری از مردم مواجه با تجدید مالکیت و از دست دادن خانه‌هایشان هستند. اگر خانواده‌ای خانه‌اش را از دست دهد، این‌را نتیجه‌ی حریصی خودشان و فقدان دوراندیشی می‌بینند. قوانین آهنی بازار و "بقای اصلح" آن‌ها را به بی‌خانمانی محکوم می‌کند. این امری خصوصی است و ربطی به دولت ندارد. اما اگر بانکی به علت احتکار حریصانه‌ی بانکدارها فروبپاشد، این بداقبالی وحشتناکی برای کل جامعه است و در نتیجه کل جامعه باید متحد شود تا آن را نجات دهد. این منطق وارونه‌ی سرمایه‌داری است!

این تلاش شرم‌آور برای انداختن بار بحران بر دوش کسانی که کمتر از همه توان پرداختش را دارند باید مورد مقاومت قرار بگیرد. برای حل بحران باید کلیت نظام بانکی و مالی را از چنگ محتکرین درآورد و تحت هدایت دموکراتیک جامعه درآورد تا بتواند به منافع اکثریت خدمت کند و نه منافع ثروتمندان.


خواسته‌های ما:

1. طرح‌های نجات ثروتمندان را متوقف کنید. پاداش به گربه‌های چاق ممنوع! بانک‌ها و شرکت‌های بیمه را تحت هدایت و مدیریت دموکراتیک کارگری ملی‌سازی کنید. تصمیمات بانکی باید به نفع اکثریت جامعه اتخاذ شود نه اقلیتی از انگل‌های ثروتمند. پاداش بانک‌های ملی‌شده و سایر شرکت‌ها باید تنها در موارد نیاز ثابت‌شده به سرمایه‌گذاران کوچک پرداخت شود. ملی‌سازی بانک‌ها تنها راه تضمین دارایی‌ها و افزوده‌های مردم عادی است.
2. کنترل دموکراتیک بانک‌ها. ترکیب هیئت مدیره باید اینگونه باشد: یک سوم با انتخاب کارگران بانک، یک سوم با انتخاب اتحادیه‌های کارگری برای نمایندگی منافع طبقه‌ی کارگر در کلیت آن و یک سوم از دولت.
3. پایان فوریِ مزایای آنچنانی. حقوق مدیران نباید بیشتر از حقوق کارگری ماهر باشد. چرا بانکدار باید ارزشی بیش از دکتر یا دندانپزشک داشته باشد؟ اگر بانکدارها آماده‌ی کار در شرایط معقول نیستند باید اخراج شوند و فارغ‌التحصیلان شایسته‌ای جایشان را بگیرند که بسیاری‌شان به دنبال کار و آماده‌ی خدمت به جامعه هستند.
4. کاهش فوری نرخ‌های بهره که باید محدود به هزینه‌های ضروری عملیات بانکی باشد. اعتبار ارزان باید برای تمام کسانی که به آن نیاز دارند فراهم باشد: کسب و کارهای کوچک و کارگرانی که خانه می‌خرند و نه بانکدارها و سرمایه‌دارها.
5. حق مسکن؛ پایان فوری تجدید مالکیت‌ها، کاهش کلی اجاره‌ها و برنامه‌ی عظیم ساخت و ساز خانه‌های اجتماعی با قیمت مناسب.

دلیل بحران

دلیل ریشه‌ای این بحران رفتار بد برخی افراد نیست. اگر چنین بود، راه‌حل هم آسان می‌بود: کاری کنیم که در آینده بهتر برخورد کنند. وقتی گوردون براون حرف از "شفافیت، صداقت و مسئولیت‌پذیری" می‌دهد، منظورش چنین چیزی است. اما همه می‌دانند که امور مالی بین‌المللی همانقدر شفاف است که چاه مستراح و اتحاد بانک‌ها همانقدر صادق است که مجمع مافیا و همانقدر مسئولیت‌پذیر که قماربازان نفرت‌انگیز. اما اگر تمام بانکداران هم قدیس بودند، تفاوت بنیادینی ایجاد نمی‌شد.

صحیح نیست که دلیل بحران را طمع و فساد بانکدارها بدانیم (گرچه آن‌ها بی‌اندازه طمع‌کار و فاسد هستند). این در واقع بیانی از بیماری کل نظام است – بیانی از بحران اندامی سرمایه‌داری. مسئله طمع افراد خاص یا فقدان نقدینگی یا نبودِ اعتماد نیست. مسئله این است که نظام سرمایه‌داری در سطح جهانی در بن‌بستی تمام و عیار گیر آمده است. دلیل ریشه‌ای بحران این است که رشد نیروهای مولده از محدوده‌های تنگ مالکیت خصوصی و دولت‌ملت فراتر رفته. گسترش و کاهش اعتبار اغلب دلیل بحران دانسته می‌شود اما در واقع این تنها واضح‌ترین نشانه‌ی آن است. بحران‌ها بخشی دائمی از نظام سرمایه‌داری هستند.

مارکس و انگلس این را مدت‌ها پیش توضیح دادند:

"جامعه نوين بورژوازى، با روابط بورژوازى توليد و مبادله و با مناسبات بورژوازى مالکيت آن، جامعه‌اى که گويى سحر آسا چنين وسائل نيرومند توليد و مبادله را بوجود آورده است، اکنون شبيه جادوگرى است که خود از عهده اداره و رام کردن آن قواى تحت الارضى که با افسون خود احضار نموده است بر نمی‌آید. حال ديگر يک چند ده سال است که تاريخ صنايع و بازرگانى تنها عبارتست از تاريخ طغيان نيروهاى مولده معاصر بر ضد آن مناسبات مالکيتى که شرط هستى بورژوازى و سلطه اوست.

کافى است به بحرانهاى تجارتى اشاره کنيم که با تکرار ادوارى خويش و به نحوى همواره تهديدآميزتر هستى تمام جامعه بورژوازى را در معرض فنا قرار ميدهند. در مواقع بحران تجارتى هر بار نه تنها بخش هنگفتى از کالاهاى ساخته شده، بلکه حتى نيروهاى مولده‌اى که بوجود آمده‌اند نيز نابود ميگردد. هنگام بحرانها يک بيمارى همگانى اجتماعى پيديد ميشود که تصور آن براى مردم اعصار گذشته نامعقول بنظر ميرسيد، و آن بيمارى همگانى اضافه توليد است. جامعه ناگهان به قهقرا باز ميگردد و بغتتا بحال بربريت دچار ميشود، گويى قحط و غلا و جنگ عمومى خانمانسوزى او را از همه وسائل زندگى محروم ساخته است؛ پندارى که صنايع و بازرگانى نابود شده است. چرا؟ براى آنکه جامعه بيش از حد تمدن، بيش از حد وسائل زندگى بيش از حد صنايع و بازرگانى در اختيار خويش دارد.

نيروهاى مولده‌اى که در اختيار اوست، ديگر بکار تکامل تمدن بورژوازى و مناسبات بورژوازى مالکيت نميخورد؛ برعکس، آن نيروها براى اين مناسبات بسى عظيم شده‌اند و مناسبات بورژوازى، نشو و نماى آنها را مانع ميگردد؛‌ و هنگامى که نيروهاى مولده در هم شکستن تمام اين موانع و سدها را آغاز ميکنند، آنگاه سراسر جامعه بورژوازى را دچار پريشانى و اختلال مينمايند و هستى مالکيت بورژوازى را دستخوش خطر ميسازند. دايره مناسبات بورژوازى بيش از آن تنگ شده است که بتواند ثروتى را که آفريده خود اوست در خويش بگنجاند. از چه طريقى بورژوازى بحران را دفع ميکند؟ از طرفى بوسيله محو اجبارى توده‌هاى تمام و کمالى از نيروهاى مولده و از طرف ديگر بوسيله تسخير بازارهاى تازه و بهره‌کشى بيشترى از بازارهاى کهنه. و بالاخره از چه راه؟ از اين راه که بحرانهاى وسيعتر و مخرب‌ترى را آماده ميکند و از وسائل جلوگيرى از آنها نيز ميکاهد. " (این قطعه از مانیفست از نسخه‌ی فارسیِ اداره‌ی نشریات بزبانهای خارجی (مسکو، 1951) آمده است-م).

این قطعه از مانیفست کمونیست، که در سال 1848 نوشته شد، امروز مثل آنزمان تازه و مربوط به اوضاع است. انگار آن‌ را همین دیروز نوشته‌اند.

بهرحال مهم‌ترین مسئله نه بانکداری که اقتصاد واقعی است: تولید کالاها و خدمات. برای تولید سود، این‌ها باید بازاری پیدا کنند. اما تقاضا مدام کاهش می‌یابد و فقدان اعتبار این را افزایش می‌دهد. ما با بحران کلاسیک سرمایه‌داری روبرو هستیم که فی‌الحال قربانیان بیگناه بسیاری گرفته است. فروپاشی قیمت‌های خانه‌ها در آمریکا به معنی بحران در صنعت ساخت و ساز بوده که فی‌الحال به سقوط صدها هزار شغل انجامیده است. صنعت ماشین در بحران است و فروش آن در آمریکا در پایین‌ترین حد خود در 16 سال است. این به نوبه‌ی خود به معنای کاهش تقاضا برای فولاد، پلاستیک، کائوچو، برق، نفت و سایر محصولات است. تاثیر آن بر سراسر اقتصاد محکم خواهد و به افزایش بیکاری و کاهش استانداردهای زندگی می‌پردازد.

هرج و مرج سرمایه‌داری

بیش از سی سال است که بهمان گفته‌اند بهترین نظام اقتصادی ممکن چیزی به نام "اقتصاد بازار آزاد" است. از اواخر دهه‌ی 1970 شعار بورژواری این بود که "بگذار بازارها بشکفند" و "دولت را از اقتصاد بیرون نگه دارید". قرار بود بازار قدرت‌های جادویی داشته باشد تا بتواند نیروهای مولده را بدون دخالت دولت سازمان دهد. این تفکر به قدمت آدام اسمیت است که در قرن هجدهم از "دست نامرئی بازار" سخن گفت. سیاستمداران و اقتصاددانان مدعی شدند که چرخه‌ی اقتصادی را لغو کرده‌اند. دوباره گفتند و گفتند که "اوج و رکود دیگر تکرار نمی‌‌شوند".

اصلا صحبت از این‌که آن‌ها باید از مقرراتی پیروی کنند، ممکن نبود. برعکس، با صدای بلند می‌گفتند تمام مقررات و ضوابط را باید حذف کرد چرا که "مخالف بازار آزاد" هستند. اینگونه بود که تمام ضوابط را دور ریختند و به نیروهای بازار اجازه‌‌ی حکومتی آزادانه دادند. طمعِ سود هم کار را تمام کرد تا مقادیر عظیم سرمایه بی هیچ مشکلی از قاره‌ای به قاره‌ی دیگر برود، صنایع را نابود کند و با فشار دکمه‌ای در کامپیوتر به سقوط ارزهای کشورها بیانجامد. این چیزی است که مارکس "هرج و مرج سرمایه‌داری‌" نامید. اکنون نتیجه‌اش را می‌بینیم. با 700 میلیارد دلار از سوی دولت آمریکا و بیش از 400 میلیارد پوند از دولت بریتانیا، دولت تا سال‌ها درگیر خواهد بود. 400 میلیارد پوند برابر با نیمی از درآمد ملی بریتانیا است. حتی اگر این پول پرداخت شود (که فرضی بعید است) شاهد سال‌های بسیار افزایش مالیات، کاهش خدمات اجتماعی و ریاضت خواهیم بود.

قانونی بسیار قدیمی، غریزه‌ی گله، امروز بر رفتار بازارها حاکم است. کمترین بوی چرخش شیر در جنگل که به مشام برسد، گاومیش‌ها گله گله چنان هراسان می‌شوند که هیچ چیز جلودارشان نیست. چنین روندی است که سرنوشت میلیون‌ها نفر را تعیین می‌کند. این واقعیت زمخت اقتصاد بازار است. همانطور که گاومیش‌ها بوی شیر را حس می‌کنند، بازارها هم بوی نزدیکی رکود را می‌فهمند. چشم‌انداز رکود دلیل واقعی هراس است. این اتفاق که بیافتد، هیچ چیز جلودارش نیست. تمام سخنرانی‌ها، تمام کاهش‌ها در نرخ بهره و تمام پول‌هایی که به بانک‌ها می‌دهند هیچ تاثیری بر بازارهای مالی نخواهد داشت. آن‌ها می‌بینند که دولت‌ها و بانک‌های مرکزی ترسیده‌اند و خودشان نتایج لازم را می‌گیرند.

وحشت و هراسی که بازارها را فرا گرفته می‌تواند بر تمام تلاش‌های دولت برای مقابله با بحران غلبه کند. هیچکدام از اقدامات مستاصلانه‌ی بانک مرکزی آمریکا و دولت‌ها و بانک‌های بریتانیا و اروپا نتوانسته جلوی رم کردن این گله را بگیرد. این افتضاح از همیشه هراس‌آورتر است چون دقیقا همان کسانی که امروز فریاد کمک دولتی می‌زنند همان کسانی هستند که همیشه فریاد می‌زدند دولت جایی در کارآیی اقتصاد ندارد و بازار آزاد باید بتواند بدون هیچ ضابطه و هیچگونه دخالت دولت به کارش ادامه دهد.

حالا به تلخی شکایت می‌کنند که ناظران و ضابطه‌گذارها کارشان را درست انجام نمی‌دادند. اما تا همین اواخر همه موافق بودند که تنها کارِ ناظرها اینست که کاری به بازارها نداشته باشند. ناظرین درست می‌گویند که کار آن‌ها اداره‌ی بانک نیست چون شعارشان در 30 سال گذشته همین بوده است. ناظرین از لندن تا نیویورک و ریکیاویک نتوانستند جلوی "افراط‌گری‌"های صنعت مالی را بگیرند. در سه دهه‌ی گذشته هوادارن اقتصاد بازار همه خواستار الغای ضوابط و مقررات بودند.

قرار بود رقابت بین مراکز مالی، به لطف دست نامرئی بازار، تضمین کارآیی بازار باشد. اما ورشکستگی این سیاست‌های لسه‌فر در تابستان 2007 با کراهت آشکار شد. حالا همه دارند به سینه‌هاشان مشت می‌زدند و از عواقب اعمال خودشان ناله می‌کنند. اکنون جامعه دارد خرج سیاست‌هاشان را می‌دهد و سرمایه‌داران و نمایندگان سیاسی‌شان سعی کردند با ایجاد تورم مداوم در حباب احتکار، دوره‌ی اوج بازار را حفظ کنند. همه‌شان در جعلی بزرگ دست داشتند. جمهوری‌خواه و دموکرات، کارگری و محافظه‌کار، سوسیال دموکرات و "کمونیستِ" سابق – همه به آغوش اقتصاد بازار رفتند و این کارناوال شادِ پولسازی را جشن گرفتند.

هوشمند بودن پس از وقوعِ واقعه کار سختی نیست؛ بروید از هر دائم‌الخمری صبحِ فردای می‌گساری بپرسید. همه‌شان قصم می‌خورند که درس را گرفتند و دیگر مشروب نمی‌خورند (تصمیمی عالی که صادقانه قصد اجرایش را دارند). تا این‌که به مهمانی می‌گساری بعدی از راه می‌رسد. حالا همه‌ی ناظرین مالی در کوچکترین جنبه‌های مسائل بانک‌ها هم درگیر شده‌اند اما درست پس از این‌که بانک‌ها در آستانه‌ی فروپاشی هستند. پس قبلا کجا بودند؟

در حال حاضر همه تقصیر بحران را بر گردن بانکداران طماع می‌اندازند. اما همین دیروز همین بانکداران طماع را همه‌جا ناجیان ملت، خالقان ثروت، پذیرندگان خطر و سازندگان شغل می‌نامیدند. بسیاری در لندن و وال استریت اکنون در آستانه‌ی از دست دادن شغل خود هستند. اما تجار از طریق مزایای کوتاه مدت احتکار در بازار، میلیون‌ها دلار کسب کرده‌اند. روسای تجار در اتاق هیئت مدیره هنوز کازینو را می‌گردانند چون حقوق آن‌ها هم مرتبط به نتایج کوتاه مدت است.

مقامات بالاخره به جنب و جوش افتاده‌اند و می‌خواهند به عنوان هزینه‌ی کمک‌ها، حقوق بانکداران را محدود کنند. این کار را بر اساس اصول و اعتقاد انجام نمی‌دهند. آن‌ها از واکنش مردم به افتضاحِ پرداخت مزایای عظیم از منابع عمومی به همان کسانی که باعث آشوب در اقتصاد شدند، می‌ترسند. رئیس و روسا کاری به بالاگرفتن حال و هوای خشم و نفرت در جامعه ندارند. هر چه باشد برای آن‌ها بی‌اهمیت است. اما سیاستمداران نمی‌توانند کاملا بی‌تفاوت باشند چون رای‌دهندگان می‌توانند در انتخابات بعدی، بیرون‌شان کنند.

مشکل پیش‌روی آن‌ها این است که تنظیم هرج و مرج سرمایه‌داری غیرممکن است. از طمع گله می‌کنند اما طمع در قلب اقتصاد بازار است و نباید محدود شود. تمام تلاش‌ها برای محدود کردن "افراط" در حقوق‌ها و مزایا و غیره با خرابکاری روبرو می‌شود. بازار نارضایتی‌اش از کاهش ناگهانی قیمت سهام‌ها را ابراز می‌کند. این باعث می‌شود قانونگذاران ذهن‌شان را متمرکز کنند و مجبور می‌شوند به پایگاه رای واقعی‌شان توجه کنند: صاحبانِ ثروت. وقتی کارگری امسال اضافه حقوقش را قربانی می‌کند، این پول برای همیشه از بین رفته. اما این قانون برای بانکداران و سرمایه‌داران صدق نمی‌کند. حتی اگر دومی، برای دلایل نمایشی قبول کند امسال مزایایش را محدود کند، سال آینده با افزایش مزایا این "از خودگذشتگی" بزرگ را جبران می‌کند. کار سختی نیست.

این تفکر که مردان و زنان خود نمی‌توانند جهان و اوضاع‌شان را بهتر از این پیش ببرند توهینی دهشتناک علیه نژاد بشری است. بشریت در 10 هزار سال گذشته توانسته از هر مانعی عبور کند و به طرح هدف نهاییِ آزادی پیش رود. کشفیات خارق‌العاده در علم و فن‌آوری چشم‌انداز حل تمام مشکلاتی که قرن‌ها و هزاره‌ها از آن رنج برده‌ایم، در اختیارمان می‌گذارد. اما این توان عظیم بالقوه را، تا وقتی تحت لوای نظام سود است، نمی‌توان به بهره‌برداریِ کامل رساند.

برای زندگی بهتر

حیرت‌آور است که بعضی ناظران در تلاش‌شان برای دفاع از سرمایه‌داری سعی می‌کنند تقصیرِ بحران را به گردن مصرف‌کنندگان و خریداران خانه بیاندازند: می‌گویند "تقصیر همه‌مان است" و خجالت هم نمی‌کشند. مدعی می‌شوند که هر چه باشد کسی ما را مجبور نکرده بود وام مسکن 125 درصدی بگیریم یا با خرید تعطیلات‌های گران خارجی و کفش‌های مد روز، قرض بالا بدهیم. اما در موقعیتی که اقتصاد به سرعت رشد می‌یابد و اعتبار ارزان است حتی فقرا هم وسوسه می‌شوند که "آن‌سوی توان‌شان زندگی کنند". در واقع لحظه‌ای فرا رسید که نرخ‌های بهره‌ی واقعی در آمریکا منفی بود. یعنی مردم بخاطر قرض نگرفتن، جریمه می‌شدند.

سرمایه‌داری هرروز نیازهای جدیدی تولید می‌کند و تبلیغات صنعت عظیمی است که با پیشرفته‌ترین شیوه‌ها سعی می‌کند مصرف‌کنندگان را راضی کند که باید فلان و بصار را داشته باشند. زندگی تجملی افراد "مشهور" و ثروتمند را جلوی چشم فقرا به نمایش می‌گذارند و به آن‌ها دیدگاهی منحرف از زندگی می‌دهند و مغزشویی‌شان می‌دهند تا خیالِ چیزهایی را در سر بپرورانند که هرگز به آن‌ها نمی‌رسد. آنوقت تناقض‌گویان بورژوا انگشت اتهام را به سوی توده‌ها می‌برند که مانند تانتالوس محکوم به تماشای ضیافتند و در عین حال باید درد گرسنگی و تشنگی بکشند.

خواست زندگی بهتر به هیچ وجه غیراخلاقی یا غیرمنطقی نیست. اگر مردان و زنان همیشه چیزی بهتر نمی‌خواستند، هرگز پیشرفتی در کار نمی‌بود. جامعه به شرایطی ساکن و جامد می‌رسید. شکی نیست که باید زندگی بهتری بخواهیم چرا که تنها یکبار زندگی می‌کنیم. و اگر تمام امیدمان باید محدود به آن‌چه اکنون موجود است می‌بود چشم‌انداز بشریت به راستی تاریک می‌بود. آن‌چه بی‌شک غیراخلاقی و غیرانسانی است، مسابقه‌ی جنون‌آمیزی است که سرمایه‌داری به راه انداخته و در آن طمع فردی نه تنها موهبت که چشمه‌ی تمام پیشروی بشری دانسته می‌شود.

طبقه‌ی سرمایه‌داری به باصطلاح "بقای اصلح"‌ متعقد است. اما منظورشان بقای اصلح‌ترین و هوشمندترین نیست بلکه بقای ثروتمندان است؛ هرچقدر غیراصلح و احمق و زشت و بیمار باشند و مهم هم نیست در این روند چند فرد بسیار اصلح و هوشمند بمیرند. این فکر که پیشرفت شخصی من متضاد با پیشرفت بقیه است، که طمع شخصی من باید از فقدان‌های سایرین ارضا شود، که برای پیشرفت باید فرش را از زیر پای بقیه کشید، هر روز به شکلی نظام‌مند عرضه می‌شود. این فردگرایی وحشیانه‌ی بورژوازی پایه‌ی روان‌شناختی و اخلاقی بسیاری از امراضی است که در حال حاضر بر جامعه اثر می‌گذارند، محدودش می‌کنند و آن را به سطح بربریت اولیه می‌کشند. این اخلاقیاتِ "سگ، سگ را می‌خورد" است. اخلاقیاتِ مفهومِ "هر کس باید به فکر خودش باشد و بگذار نفرِ آخرِ صف نصیبِ شیطان شود".

این کاریکاتور اسفبار از انتخاب طبیعی توهینی به یاد و خاطره‌ی چارلز داروین است. واقعیت این است که نه رقابت بلکه همکاری کلید بقا و پیشرفت نژاد بشر از اولین خاستگاه‌هایش بود. نیاکان اولیه‌ی ما در ساواناهای آفریقای شرقی (چرا که ما همه از نسل مهاجرین آفریقا هستیم) مخلوقاتی کوچک و ضعیف بودند. آن‌ها پنجه‌ها و دندان‌های قوی نداشتند. نمی‌توانستند به سرعتِ حیواناتی که می‌خواستند بخورند یا حیواناتی که می‌خواستند آن‌ها را بخورند، بدوند. طبق این "بقای اصلح" گونه‌ی جانوری ما باید حدودا سه میلیون سال پیش از بین می‌رفت. مهمترین امتیاز تکاملی که نیاکان ما داشتند همکاری و تولید اجتماعی بود. فردگرایی تحت این شرایط به معنی مرگ می‌بود.

تغییر ذهنیت

باید از مدافعان تئوری باصطلاح "بقای اصلح" سوالی ساده پرسید: چرا نمی‌گذارید بانک‌ها، که معلوم شده به هیچ وجه برای بقا، اصلح نیستند، بمیرند و در عوض می‌خواهید از جیب بزرگ‌منشی همان جامعه‌ای که قرار بود وجود نداشته باشد نجات‌شان دهید؟‌ برای نجات بانک‌های ضعیف و غیراصلح، که بانکداران احمق و ناکارآمد آن‌ها را اداره می‌کنند، اکثریت هوشمند و سخت‌کوش باید با خوشحالی، قربانی دهد. اما جامعه به هیچ وجه قبول نمی‌کند که برای خدمت به این هدف ارزشمند باید از تجملاتی همچون مدرسه و بیمارستان بگذرد و در آینده‌ی نزدیک، ریاضت را بپذیرد.

شوک‌های اقتصادی که هر روز در روزنامه‌ها و در تلویزیون‌ها به گوش می‌رسند از داستانی خبر می‌دهد که معنای آن برای همه روشن است:‌ نظام کنونی جواب نمی‌دهد. به قول ضرب‌المثل آمریکایی: it is not delivering the goods. پولی برای خدمات درمانی و مدارس و مقرری‌ها نیست اما به وال استریت که می‌رسد، تمام پول دنیا حاضر و آماده است. به قول گور ویدال، بزرگترین نویسنده‌ی زنده‌ی آمریکایی، این سوسیالیسم برای ثروتمندان و اقتصاد بازار آزاد برای فقرا است.

بسیاری مردم از این اوضا، نتایج درستی می‌گیرند. آن‌ها به تدریج نظام سرمایه‌داری را زیر سوال می‌برند و به دنبال آلترناتیو هستند. متاسفانه هیچ آلترناتیوی بلافاصله، واضح و مبرهن نیست. در آمریکا نگاه مردم به اوباما و دموکرات‌ها است. اما جمهوریخواهان و دموکرات‌ها تنها چکمه‌های راست و چپ شرکت‌های بزرگ هستند. دوباره به قول گور ویدال "در جمهوری ما فقط یک حزب هست. حزب مالکیت که دو بالِ راست دارد". اوباما و مک‌کین هر دو وفادارانه از نجات 700 میلیارد دلاری شرکت‌های بزرگ دفاع کردند. آن‌ها نماینده‌ی همان منافع با تغییراتی اندک در تاکتیک‌ها هستند.

این واقعیات تاثیری قدرتمند بر آگاهی می‌‌گذارد. یک بخش پایه‌ای مارکسیسم این است که آگاهی انسانی به شدت محافظه‌کار است. مردم عموما تغییر را دوست ندارند. عادت، سنت و روتین نقش بسیار مهمی در شکل دادن به چشم‌انداز توده‌ها بازی می‌کند که معمولا در مقابل ایده‌ی تغییرات عمده در زندگی و رسوم‌شان مقاومت می‌کنند. اما وقتی وقایع بزرگ جامعه را از بنیان تکان می‌دهد، مردم مجبورند عقاید، باورها و تعصبات گذشته را تجدید کنند.

اکنون به چنین دوره‌ای وارد شده‌ایم. عصر طولانی رفاه نسبی که در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته دو دهه یا بیشتر طول کشیده است به استثنای رکود نسبتا متوسطی در سال 2001 مشکلی نداشت. علیرغم تمام بی‌عدالتی‌های واضح سرمایه‌داری، علیرغم ساعات طولانی کار، شدت گرفتن استثمار، نابرابری شدید، تجمل کریه ثروتمندان که بی‌شرمانه در کنار اعداد روزافزون فقرا و حاشیه‌ای‌ها به نمایش گذاشته می‌شد – علیرغم همه‌ی این‌ها بیشتر مردم باور داشتند که اقتصاد بازار جواب می‌دهد و می‌تواند به نفع آن‌ها کار کند. این بخصوص در ایالات متحده، صدق می‌کرد. اما امروز این دیگر برای تعدادی روزافزون از مردم، صدق نمی‌کند.

ادامه دارد

Pazartesi, Aralık 08, 2008

مارکسیست های انقلابی نباید از بنیادگرایی اسلامی حمایت کنند





مارکسیست های انقلابی نباید از بنیادگرایی اسلامی حمایت کنند

نقدی بر درک «انقلاب مداوم» حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا «اس. دابلیو. پی»

مازیار رازی

مقدمه

مسئله ی بنیادگرایی اسلامی، طی چند دهه ی گذشته یکی از مسائل تاکتیکی اصلی پیش روی مارکسیست ها بوده است. در حقیقت ریشه ی این معمای غامض و بحث به سه دهه ی پیش و زمان استقرار جمهوری اسلامی ایران در فوریه ی سال 1979 باز می گردد.

در کل، حامیان "چپ" بنیادگرایان اسلامی و به طور اخص، حامیان رژیم جمهوری اسلامی ، در سه دسته جای می گیرند: گروه اول، به اصطلاح چپی های حیران و سرگشته (آنارشیست ها و گرایشات رادیکالیزم خرده بورژوازی)، گروه دوم، دولی که پیوند های دیپلماتیک و اقتصادی با جمهوری اسلامی ایران دارند (مانند ونزوئلا و کوبا). گروه سوم، برخی به اصطلاح تروتسکیست ها و متحدانشان (مانند حزب کارگران سوسیالیست "اس دابلیو پی" و "رسپکت" در بریتانیا) که تحلیل اشتباهی از بنیادگرایی اسلامی دارند. دو گروه اول موضع خود در قبال بنیادگرایی را بر اساس تئوری "دشمن دشمن ما، دوست ماست" قرار داده اند. این بدان معنیست که آنها یا در مورد ماهیت طبقاتی این جریانات اسلامی اطمینان ندارند، و حمایت انها بر اساس ظاهر این جریانات انجام می گیرد (مشخصا به این دلیل که این جریانات در مقابل سیاست های امپریالیستی مقاومت می کنند)، و یا به خوبی از ماهیت ارتجاعی بنیادگرایی آگاهند، اما به دلیل دیپلماسی و تقویت "بلوک ضد امپریالیستی"، با قرار گرفتن در کنار یک دولت ارتجاعی و شبه فاشیست و متحدانش، چنین موضع مشکوکی اتخاذ می کنند ( به همین دلیل، هنگام افشا شدن خطاهای اساسی این دیپلماسی در ابعاد جهانی، تاوان سنگینی خواهند پرداخت).

اما موضع یک سازمان به اصطلاح بین الملل مانند "حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا" (اس دابلیو پی) بر پایه ی یک تصور غلط تئوریک و ریشه ای قرار گرفته است. بنابراین نظریات آنها باید به شکلی دقیق تر مورد بررسی قرار گیرد، بخصوص آنکه دفاع از یک رژیم ارتجاعی توسط این گرایش، بر اساس تروتسکیزم، و بطور اخص، انقلاب مداوم، توجیه گشته است.

"اس دابلیو پی" غیرقابل تصور ها را هدف قرار می دهد

"اس دابلیو پی" بر اساس یک توجیه تئوریک اشتباه (که در این مقاله به آن خواهیم پرداخت) به عنوان سخنگوی یک رژیم ارتجاعی در اروپا عمل می کند. شعار های اصلی آنها در تظاهرات ضد جنگ چنین است:"حالا همه ی ما حزب الله هستیم!" آنها در روزنامه های خود بدون اشاره به میزان سرکوب بی سابقه ی کارگران و دانشجویان، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران می پردازند. "اس دابلیو پی" به جای آن، از محبوبیت رژیم ایران سخن به میان می آورد:

" محبوبیت محکومیت اسرائیل از سوی محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری اسلامی ایران، در جهان عرب به اثبات رسیده است. جنبش اسلامی لبنان، متحد ایران، حتی با تحسین بیشتری پس از غلبه بر اسرائیل مواجه شد.

در نواحی دورتر، ایران دوستانی نیز یافته است. احمدی نژاد در نشست سران سازمان همکاری های شانگهای، که توسط روسیه و چین، به عنوان وزنه ای در مقابل ناتو شکل گرفته است، شرکت کرد.

گسترش نفوذ ایران معمای غامضی پیش روی بوش و مشاورانش قرار داده اشت. آنها می توانند با رژیم به توافق برسند با برای نابودی اش تلاش کنند." (21 اگوست 2007، سایت کارگر سوسیالیست)

"اس دابلیو پی" از برنامه ی هسته ای ایران دفاع می کند:

"پس ایران چه اشتباهی مرتکب می شود؟ ایران به عنوان یکی از امضا کننده های پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای، این حق را داراست که انرژی هسته ای را برای اهداف غیر نظامی توسعه دهد، و پیش چشمان مراقب آژانس انرژی اتمی نیز همین کار را انجام داده است" (11 فوریه 2006، سایت کارگر سوسیالیست)

ایران (رژیمی که آغشته به خون قربانیان فراوانیست) چه کار اشتباهی می کند؟ این رژیم در سی سال حضور در قدرت، پنجاه برابر رژیم 37 ساله ی شاه و شکنجه گران و جلادان آموزش دیده ی "سی آی ای"، سوسیالیست ها، کمونیست ها و رهبران کارگری را اعدام کرده است. در سال 1987، تنها در دو روز، این رژیم بیش از 12000 فعال چپ را در زندان ها اعدام کرد. جمهوری اسلامی ایران از میان روستاها چهارصد هزار مزدورانی به استخدام خود در آورد و به آنان اجازه داد زنان را در شهر های ایران شلاق بزنند. این مزدوران رژیم هرکس را که شیوه ی لباش پوشیدن اسلامی را رعایت نمی کند در خیابان ها شلاق می زدند. آنها روی صورت زنان اسید می پاشیدند و برای یافتن نوشیدنی های الکلی و سی دی های موزیک به زور وارد منازل مردم می شدند. آنها بیشتر رهبران جنبش کارگری که خواهان حقوق معوقه ی کارگران و یا حقوق اولیه ی تاسیس اتحادیه کارگری بودند را کشته و یا به زندان انداختند. لیست این جنایات بسیار طولانی است. آیا یک سازمان "انقلابی" نباید نگران این موضوعات باشد؟ آیا دسترسی یک رژیم ارتجاعی به "انرژی هسته ای" از مواردی که ذکر شد مهم تر است؟ انرژی هسته ای در دست یک رژیم ارتجاعی، پیش از آنکه بر علیه اسرائیل و یا امپریالیزم استفاده شود، علیه مردم خود آن کشور به کار برده خواهد شد. (همانطور که صدام حسین در حلبچه از سلاح های شیمیایی علیه کرد ها استفاده کرد)

با وجود این شیوه ی دخالتگری (خدمت به یک رژیم ارتجاعی)، تعجب آور نیست که مقامات ایرانی چراغ سبز را برای ترجمه و چاپ کتاب در ایران به "اس دابلیو پی" نشان داده اند. در ایران هر نویسنده، مترجم و یا انتشارات مستقل باید پیش از انتشار آثار خود، از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز بگیرد. این به اصطلاح وزارت خانه از گروهی از روحانیون که نقش سانسورچی را بر عهده دارند تشکیل شده است (آقای خاتمی، رئیس جمهوری اسبق ایران، عضوی از این وزارت خانه بود). هر کتاب و مقاله ای که با قانون "اسلامی" مغایرت داشته باشد سانسور خواهد شد. اما، با تعجب بسیاری از سوسیالیست ها و مارکسیست های ایرانی که شاهد سانسور شدید و حتی دستگیری و بسته شدن دفتر های کارشان به خاطر چاپ و یا ترجمه ی آثار مارکسیستی بوده اند، و در کشوری با بالاترین درجه ی سانسور و سرکوب روشن فکران و دانشجویان، بسیاری از کتاب های رهبران "اس دابلیو پی" از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران مجوز انتشار گرفته و توسط ناشران رسمی به چاپ رسیده اند. کتاب های اصلی نوشته ی الکس کالینیکوس که در ایران ترجمه و چاپ شده است از این قرارند: تئوری اجتماعی: مقدمه تاریخی، علیه پست مدرنیزم: یک نقد مارکسیستی، مارکسیزم و امپریالیزم نوین، تروتسکیزم، مارکسیزم و فلسفه، عقاید انقلابی کارل مارکس، و مانیفست ضد سرمایه داری. کتاب های کریس هارمن: تاریخ مردمان جهان و تبیین بحران: یک بازنگری مارکسیستی. علاوه بر این، روزنامه های اصلاح طالب بسیاری از مقالات این دو نفر را به چاپ رسانده اند.

با وجود حمایت اخلاقی و انتقادی (جدی) از سوی "اس دابلیو پی"، این کمترین کاریست است که رژیم ایران می تواند برای آنها انجام دهد.

تئوری انقلاب مداوم

مسئله ای که باید پاسخ داده شود این است: چه چیزی در پس توجیه انحراف "اس دابلیو پی" قرار دارد و یا ریشه ی موضع این گرایش در قبال بنیادگرایی در کجاست؟ "اس دابلیو پی" خود را یک سازمان بین المللی مارکسیست، لنینیست و تروتسکیست می داند.: "انترناسیونالیزم جوهره ی هر سیاست های سوسیالیستی حقیقی است. سرمایه داری یک سیستم جهانیست، و تنها توسط یک جنبش انقلابی بین المللی به چالش کشیده می شود - مارکس، انجمن بین الملی کارگران، و لنین و تروتسکی در بین الملل کمونیست." (سایت رسمی اس دابلیو پی)

"موضوع اصلی تئوری تروتسکی بیش از هر زمان دیگری صحیح است: پرولتاریا باید مبارزه ی انقلابی خود را تا زمان پیروزی جهانی خود ادامه دهد. بدون انجام آن، پرولتاریا به آزادی نخواهد رسید. (انقلاب مداوم منحرف، نوشته ی تونی کلیف. اولین بار در ژورنال سوسیالیزم بین المللی انتشار یافت، اولین سری، شماره ی 12، بهار شال 1963)

پیش از پرداختن به موضع تجدید نظر طلبانه "اس دابلیو پی" از تئوری انقلاب مداوم و موضع آنها در قبال بنیادگرایی اسلامی، که مستقیما از موضع رویزیونیستی آانها ناشی می شود، مفهوم حقیقی انقلاب مداوم باید مورد بررسی قرار گیرد.

تئوری انقلاب مداوم توسط تروتسکی و بر اساس تجربه ی انقلاب 1905 پایه ریزی شد (این تئوری در کتاب های نتایج و چشم انداز ها و انقلاب مداوم معرفی شد)، و به پایه ی انقلاب اکتبر 1917 در روسیه تبدیل شد که طی آن علاوه بر سرنگونی رژیم پیشا سرمایه داری تزار، از بورژوازی نیز سلب مالکیت شد. تقریبا تمام مارکسیست های آن دوران، از کائوتسکی گرفته تا پلحانف و لنین (با کمی تفاوت)، معتقد بودند که تنها کشور های پیشرفته ی صنعتی برای انقلاب سوسیالیستی آماده بودند. آنان چنین استدلال می کردند که کشور ها زمانی به قدرت کارگری می رسند که کاملا به مرحله ای که در آن، چه از لحاظ ساختار اجتماعی، و چه از لحاظ تکنیکی در سطح پیشرفته قرار داشته باشند. کشور های عقب افتاده می توانستند چهره ی آینده ی خود را در آینه ی کشور های پیشرفته مشاهده کنند. تنها پس از یک دوره ی طولانی پیشرفت صنعتی و انتقال به یک رژیم بورژوازی پارلمانی است که طبقه ی کارگر به حد کافی برای مطرح ساختن مسئله ی انقلاب سوسیالیستی پخته می شود.

تمامی سوسیال دموکرات های روسیه، منشویک ها و بلشویک ها، بر این عقیده بودند که روسیه بر اثر تضاد نیرو های مولده سرمایه داری از یک سو، و خودکامگی، زمین داری و دیگر ساختار های فئودالی باقی مانده در روسیه از سوی دیگر، به سوی یک انقلاب بورژوازی در حال حرکت بود. اما منشویک ها چنین نتیجه می گرفتند که الزاما بورژوازی باید انقلاب را رهبری کند، و قدرت سیاسی را در دست بگیرد. آنها چنین می پنداشتند که سوسیال دموکرات ها باید از بورژوازی لیبرال در انقلاب آتی حمایت کنند.(به عنوان گرایش چپ آن) و در همین حین، با مبارزه برای دست یافتن به رفورم های اجتماعی و حداقل دستمزد ها، از منافع ویژه ی کارگران در چهارچوب سرمایه داری دفاع کنند.

لنین و بلشویک ها توافق داشتند که انقلاب آتی در سیرت خود بورژوازی است و هدف آن فراروی از محدودیت های انقلاب بورژوازی نیست.. "انقلاب دموکراتیک فراتر از میدان عمل روابط اقتصادی اجتماعی بورژوازی نخواهد رفت ... این انقلاب دموکراتیک، سلطه ی بورژوازی در روسیه را نه ضعیف، بلکه تقویت خواهد کرد." (لنین: دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، 1905)

تا پس از انقلاب فوریه ی سال 1917 لنین این عقیده را کنار نگذاشت. برای مثال، در سپتامبر 1914، او همچنان محدوده ی وظایف انقلاب روسیه را در نوشته های خود چنین تعریف می کرد: "برقراری یک جمهوری دموکراتیک (که در آن تساوی حقوق و آزادی تعیین سرنوشت به همه ی ملیت ها اعطا خواهد شد)، مصادره ی زمین های زمینداران بزرگ، و اجرای قانون هشت ساعت کار روزانه."

تفاوت بنیادی لنین با منشویک ها در اصرار او بر استقلال جنبش طبقه ی کارگر از بورژوازی لیبرال و نیز نیاز به انجام انقلاب بورژوازی از طریق پیروزی بر مقاومت آنها بود. لنین در مخالفت با اتحاد میان طبقه ی کارگر و بورژوازی لیبرال، که از سوی منشویک ها حمایت می شد، خواهان اتحاد طبقه ی کارگر با دهقانان شد. در حالیکه منشویک ها پس از انقلاب، دولتی متشکل از وزرای لییرال بورژوازی را انتظار می کشیدند، لنین ائتلافی از حزب طبقه ی کارگر و یک حزب دهقانی را در نظر داشت، یک "دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان"، که در آن حزب دهقانی دارای اکثریت می بود. "دیکتاتوری دموکراتیک" قرار بود یک جمهوری بر پا سازد، از زمین داران بزرگ سلب مالکیت کرده و قانون هشت ساعت روزانه را به اجرا درآورد. دهقانان پس از آن دیگر خاصیت انقلابی خود را از دست می دادند، و و به حامیان مالکیت و وضع اجتماعی موجود تبدیل می شدند، و ممکن بود با بورژوازی متحد گردند. پرولتاریای صنعتی در اتحاد با توده ی پرولتاریا و نیمه پرولتاریای روستاها، به اپوزیسیون انقلابی تبدیل می شد، و فاز موقت "دیکتاتوری دموکراتیک"، در چارچوب یک جمهوری بورژوازی، بدین وسیله راه را برای دولت بورژوازی محافظه کار محیا می ساخت.

تروتسکی نیز مانند لنین معتقد بود که بورژوازی لیبرال نمی تواند هیچ وظیفه ی انقلابی را به شکل پایدار به انجام رساند و انقلاب ارضی، یکی از عناصر بنیادی انقلاب بورژوازی، تنها از طریق اتحاد مابین طبقه ی کارگر و دهقانان شدنی است.اما تروتسکی، بر خلاف لنین، با این استدلال که دهقانان فقیر و غنی چنان در میان خود دچار تفرقه هستند که نمی توانند یک حزب متحد و مستقل از برای خود تشکیل دهند، با امکان وجود یک حزب مستقل دهقانی مخالف بود.

تروتسکی در کتاب نتایج و چشم انداز ها در پاسخ به فرمول بندی لنین می نویسد: "به این دلیل نمی توان از هیچ گونه شکل ویژه ای از دیکتاتوری پرولتری در انقلاب بورژوازی، از دیکتاتوری دموکراتیک پرولتری (یا دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان) سخن گفت. طبقه ی کارگر بدون خودداری از فراروی از حدود برنامه ی دموکراتیک خویش نمی تواند خصلت دموکراتیک دیکتاتوری خود را حفظ کند. هرگونه توهمی در این مورد مصیبت بار است، و از همان آغاز به سوسیال دموکراسی ضربه خواهد زد".

"... روشن خواهد بود که نظر ما در مورد عقیده ی "دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان" چیست. موضوع تنها این نیست که ما این عقیده از نظر اصولی پذیرفتنی می دانیم یا خواهان چنین نوعی از همکاری سیاسی هستیم یا نه. ما بر این باوریم که این عقیده اجراپذیر نیست ... تمام تجربه ی تاریخ نشان داده است که دهقانان به هیچ عنوان قادر به ایفای نقش سیاسی مستقل نیستند. با رشد سرمایه داری پرولتاریا نیز رشد می کند و نیرومندتر می شود. بدین معنی، انکشاف سرمایه داری در عین حال، پیشرفت پرولتاریا به سوی دیکتاتوری "پرولتاریا" است. اما روز و ساعتی که قدرت به دست طبقه ی کارگر منتقل می گردد مستقیما نه به سطح انکشاف نیرو های مولده بلکه به تناسب قوا در مبارزه ی طبقاتی، اوضاع بین الملل، و بالاخره به تعدادی عوامل ذهنی مانند سنن، ابتکار آمادگی کارگران برای نبرد بستگی دارد ..."

"ممکن است کارگران در کشور های عقب افتاده زودتر از کشور های توسعه یافته به قدرت برسند. کارگران در سال 1871 در پاریس، خرده بورژوا، آگاهانه قدرت را در دست گرفتند. درست است که این تسخیر قدرت تنها دو ماه دوام داشت، اما در مراکز بزرگ سرمایه داری بریتانیا یا ایالات متحده ی آمریکا، کارگران حتی برای یک ساعت هم موفق به انجام چنین کاری نشده اند. این تصور که دیکتاتوری پرولتاریا به شکلی مکانیکی به انکشاف تکنیک و منابع یک کشور بستگی دارد، ناشی از تعصب ماتریالیزم "تاریخی" است که به حد ابتذال کشیده شده است. این دیدگاه کوچکترین وجه اشتراکی با مارکسیزم ندارد."

اگر در تمامی انقلاب ها، از زمان اصلاحات آلمان، دهقانان به حمایت از یکی از بخش های بورژوازی پرداخته اند، قدرت طبقه ی کارگر و محافظه کاری بورژوازی در روسیه دهقانان را مجبور به حمایت از پرولتاریای انقلابی خواهد کرد. خود انقلاب به انجام وظایف بورژوازی دموکراتیک محدود نمی شود، بلکه بلافاصله به اقدامات سوسیالیستی پرولتاریا دست خواهد زد:

"با رشد سرمایه داری پرولتاریا نیز رشد می کند و نیرومندتر می شود. بدین معنی، انکشاف سرمایه داری در عین حال، پیشرفت پرولتاریا به سوی دیکتاتوری "پرولتاریا" است. اما روز و ساعتی که قدرت به دست طبقه ی کارگر منتقل می گردد مستقیما نه به سطح انکشاف نیرو های مولده بلکه به تناسب قوا در مبارزه ی طبقاتی، اوضاع بین الملل، و بالاخره به تعدادی عوامل ذهنی مانند سنن، ابتکار و امادگی کارگران برای نبرد بستگی دارد ..."

"به نظر ما انقلاب روسیه چنان شرایطی ایجاد خواهد کرد که پیش ازآنکه سیاست بورژوازی لیبرال امکان ابراز استعداد دولت داری خود را داشته باشد، قدرت می تواند به طبقه ی کارگر منتقل شود (و این مهم توسط یک انقلا پیروز ممکن است)."

انقلاب 1917 در روسیه صحت تمامی پندار های تروتسکی را به اثبات رساند. بورژوازی ضد انقلاب از آب در آمد، پرولتاریای صنعتی، همان طبقه ی انقلابی بود، دهقانان از پرولتاریای صنعتی تبعیت جستند، انقلاب دموکراتیک و ضد فئودال بلافاصله به انقلاب سوسیالیستی تبدیل شد، انقلاب روسیه به خیزش های انقلاب سوسیالیستی در دیگر نقاط جهان منتهی شد (آلمان، اطریش، لهستان و غیره). و در نهایت، متاسفانه، انزوای انقلاب سوسیالیستی در روسیه به انحطاط و سقوط آن منجر گشت.

اما این مفهوم انقلاب مداوم توسط رهبری "اس دابلیو پی" مورد تجدید نظر قرار گرفته است.

تجدید نظرطلبی تئوری انقلاب مداوم توسط "اس دابلیو پی"

تونی کلیف، تئورسین اصلی "اس دابلیو پی"، تئوری انقلاب مداوم را بدین شکل خلاصه می کند:

"عناصر اصلی تئوری تروتسکی را می توان بدین شکل خلاصه کرد:

1- بورژوازی ای که دیر به صحنه وارد شده، از لحاظ بنیادی از پیشینیان یک یا دو قرن پیش خود متفاوت است. این بورژوازی از ارائه ی یک راه حل انقلابی، دموکراتیک و پایدار برای مشکلات ایجاد شده توسط فئودالیرم و ستم امپریالیستی عاجز است. او قادر به تخریب کامل فئودالیزم، دستیابی به استقلال ملی واقعی و دموکراسی سیاسی نیست و چه در کشور های توسعه یافته و چه در کشور های عقب افتاده، انقلابی بودن را کنار گذاشته است. این بورژوازی مطلقا به یک نیروی محافظه کار تبدیل شده است.

2- نقش قاطع انقلاب بر شانه های پرولتاریا افتاده است، گرچه این طبقه بسیار جوان و از لحاظ تعداد هنوز کوچک است.

3- دهقانان به دلیل نا توانی در اقدام مستقل، از شهرها تبعیت خواهند کرد، و بدین ترتیب تحت رهبری پرولتاریای صنعتی در خواهند آمد.

4- رسیدن به راه حلی استوار برای مسئله ی دهقانان، و مسئله ی ملی، و گسست از بند های اجتماعی که مانع توسعه ی سریع اقتصادی می شود، فراروی از مالیت خصوصی بورژوازی راضروری می سازد. "انقلاب دموکراتیک بلافاصله به انقلاب سوسیالیستی بسط می یابد، و بدین وسیله به انقلاب مداوم تبدیل می شود."

5- اتمام انقلاب سوسیالیستی در محدودیت های ملی غیر ممکن است ... بنابراین، انقلاب سوسیالیستی، به معنی جدید تر و وسیع تر، به انقلاب مداوم تبدیل می شود، این انقلاب تنها با پیروزی نهایی جامعه ی نوین در کره ی خاکی به اتمام خواهد رسید" تلاش برای دستیابی به "سوسیالیزم در یک کشور، رویایی ارتجاعی و کوته فکرانه است.

6- نتیجتا، انقلاب در کشور های عقب افتاده، به تکان شدید در کشور های توسعه یافته منتهی خواهد شد."

تونی کلیف سپس مرتبط بودن انقلاب مداوم را بدین شکل مورد سوال قرار می دهد: "هنگامیکه ماهیت محافظه کار و بزدلانه ی بورژوازی دیر رشد یافته (نکته ی اول تروتسکی) یک قانون مطلق است، شخضیت انقلابی طبقه ی کارگر جوان (نکته دوم) نه قطعی است و نه ناگزیر ... تجربیات به دست آمده تا به امروز، قدرت انگیزش انقلابی میان کارگران صنعتی در کشور های در حال توسعه، و ضعف های کشنده ی آنها را نشان داده است. هیچ ارتباط خودکاری میان عقب ماندگی اقتصادی و مبارزه طلبی انقلابی وجود ندارد."

"هنگامیکه ماهیت تا به انتها انقلابی طبقه ی کارگر، پایه ی اصلی تئوری تروتسکی، مورد شک واقع شود، کل ساختار از هم می پاشد. نکته ی سوم او، مبنی بر آنکه دهقانان نمی توانند از یک طبقه ی کارگر غیر انقلابی تبعیت کنند، و بقیه نکات بالا به ترتیب قابل اجرا نیستند. این بدان معنی نیست که هیچ اتفاقی نمی افتد ..."

آن نیرو هایی که بر اساس تئوری تروتسکی باید به یک انقلاب سوسیالیستی کارگری منجر شوند، در نبود یک عنصر ذهنی یعنی پرولتاریا، به نقطه ی مقابل آن، یعنی سرمایه داری دولتی می انجامند. با توجه به صحیح بودن عمومی تئوری و نبودن عنصر ذهنی؛ و کمبود نام می توان این تئوری را «انقلاب مدوام ِ سرمایه داری دولتی، بازگشته» نام نهاد".

"به همان طریق که انقلاب های 1905 و 1917 روسیه و 1925-27 چین اثبات کامل تئوری تروتسکی بودند، تسخیر قدرت از سوی مائو و کاسترو نیز کامل ترین، خالص ترین و شدید ترین اثبات «انقلاب مداوم بازگشته» هستند".

تونی کلیف بدین شکل نتیجه گیری می کند:

"تغییر در استراتژی برای سوسیالیست های کشور های توسعه یافته به معنی آن است که همانطور که موظف به مخالفت غیر مشروط با ستم ملی بر ملیت های مستعمره هستند، باید بحث در مورد هویت ملی طبقه ی حاکم آتی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را کنار بگذارند و به جای آن به تحقیق در مورد تضاد های طبقاتی و ساختار های اجتماعی آینده در این کشور ها بپردازند. شعار "طبقه علیه طبقه" بیش از پیش به یک حقیقت تبدیل می شود." (انقلاب مداوم بازگشته، تونی کلیف، انتشار اول در ژورنال سوسیالیزم بین الملل، سری اول، شماره 12، بهار 1963)

تونی کلیف در واقع چنین استدلال می کند که انقلاب مداوم تروتسکی منسوخ شده است، زیرا "خصوصیت انقلابی طبقه ی کارگر نه قطعی است و نه ناگزیر ... هنگامی که ماهیت تا به انتها انقلابی طبقه ی کارگر، پایه ی اصلی تئوری انقلاب مداوم تروتسکی، مورد شک قرار می گیرد، تمام ساختار از هم می پاشد." و یک نیروی جدید، به نام "روشن فکران" حاضر می شود تا "خلا اجتماعی و غیر مادی را پر کند"! و وظیفه ی "سوسیالیست های انقلابی در کشور های توسعه یافته، پایان دادن به بحث در مورد هویت ملی طبقه ی کارگر آتی در کشور های آسیا، آفریقا و امریکای جنوبی" خواهد بود.

به کلامی دیگر، تونی کلیف به وضوح مرکزیت طبقه ی کارگر در جنبش ضد سرمایه داری را باطل و بی اثر اعلام می کند! تونی کلیف به سوی حمایت از رهبری خرده بورژوازی، مانند روشن فکران مائویست و یا استالینیست در کشور های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین حرکت می کند.

این خط "جدید" نه تنها یک برش از مواضع سنتی تروتسکیزم در انقلاب مداوم، بلکه تجدید نظرطلبی بر مارکسیزم است.

تئوری تروتسکی، توسعه، بسط و اجرای تحلیل مارکس از انقلاب 1848 است. حتی پیش از آن انقلاب نیز مانیفست کمونیست پیش بینی کرده بود که به دلیل "شرایط توسعه یافته و پرولتاریای پرورش یافته ی آلمان، انقلاب بورژوازی در آلمان می تواند مقدمه ای بر انقلاب پرولتری دیگر از پس آن باشد (کارل مارکس، آثار منتخب، جلد یک، لندن، 1942، صفحه 241). و مارکس پس از شکست انقلاب 1848 بیان داشت که طبقه ی کارگر در مواجه با نا توانی بورژوازی در به انجام رساندن انقلاب ضد فئودال، مجبور به مبارزه برای بسط انقلاب بورژوازی به انقلاب پرولتری و انقلاب ملی به انقلاب جهانی است. در سخنرانی خطاب به شورای مرکزی اتحادیه کمونیست ها (مارس 1850) مارکس چنین گفت:

" هنگامیکه خرده بورژوازی دموکراتیک خواهان به پایان رساندن انقلاب در اولین فرصت ممکن و با دستیابی نهایتا خواسته های ذکر شده در بالا است، منافع و وظیفه ی ماست که انقلاب را «مداوم» سازیم، و آنرا تا جایی به پیش بریم که تمام طبقات دارا به زیر کشیده شده باشند، پرولتاریا قدرت دولتی را تسخیر کرده باشد، و انجمن کارگران، نه تنها در یک کشور، بلکه در تمام کشور های عمده ی جهان چنان به پیش تاخته که مبارزه میان پرولتاریای این کشور ها و حداقل نیرو های مولده ی قاطع در دستان پرولتاریا متمرکز شده باشد."

و مارکس سخنرانی خود را با این جمله به پایان برد: "مبارزه ی اصلی آنها (کارگران) باید انقلاب مداوم باشد!" (کارل مارکس، آثار منتخب، لندن، 1942، صفحه 161 تا 168)

تونی کلیف نمی تواند درک کند که مبارزه ی تروتسکی و مارکس علیه خرده بورژوازی در دفاع از انقلاب کارگری، بر پایه ی یک استراتژی بلند مدت و دورنمای عینی آن بنا شده بود، نه موضوعی تاکتیکی برای یک دوران کوتاه.

تفسیر تونی کلیف از انقلاب مداوم تروتسکی کاملا اشتباه است

تروتسکی استدلال می کند که وظایف بورژوازی دموکراتیک عقب افتاده ی انقلاب (مانند اصلاحات ارضی، حقوق دموکراتیک، اقتصاد برنامه ریزی شده و غیره) به دلیل ضعف و ماهیت ارتجاعی بورژوازی روسیه، بر عهده ی پرولتاریای انقلابی قرار گرفته است. در حقیقت در هنگام انقلاب اکتبر روسیه، وظایف بورژوا دموکراتیک انقلاب طی چند ماه به انجام رسید. اما آن وظایف سوسیالیستی مربوط به دگرگونی جامعه به شکل سوسیالیستی آن (گرچه در نهایت انجام نگرفت)، اغاز "انقلاب مداوم" بود: اما نه به معنی "انتقال از انقلاب دموکراتیک به انقلاب سوسیالیستی"، بلکه به معنی پروسه ی انقلابی انتقال به سوسیالیزم و مبارزه برای بسط دادن انقلاب در مقیاس جهانی (بر اساس دیگر جنبه های تئوری انقلاب مداوم تروتسکی).

به عبارت دیگر، منظور تروتسکی آن بود که هر دو دوسته وظایف (دموکراتیک و سوسیالیستی) با یک رهبری (پرولتاریا) به دست خواهد آمد. هیچ دیوار حائلی میان دسته ی اول و دوم وظایف وجود ندارد. در طول انجام این وظایف مرکب رهبری تغییری نخواهد کرد. بعلاوه، تئوری "توسعه ی مرکب و نا موزون" نشان می دهد که از لحاظ تاریخی هر دو دسته ی وظایف در کشور های توسعه نیافته در واقع باید خود نیز "مرکب" باشند. این بدان معنی است که هیچ کس نمی تواند دو دسته وظایف تاریخی را به دو نیم تقسیم کند و خواهان انجام تمام و کمال اولی (بورژوا دموکراتیک) پیش از انجام دوسته ی دوم (سوسیالیستی) شود. در دوران امپریالیزم دست رسی به وظایف بورژوازی دموکراتیک عقب افتاده محتاج نابودی روابط مالکیت سرمایه داری است.

علاوه بر آن، وقتی تروتسکی از "انقلاب بورژوازی" سخن می گوید، بدان معنی است که وظایف انقلاب، "بورژوایی" هستند (وظایفی که سنتا تحت رهبری بورژوازی در قرون هجده و نوزده به دست آمده اند). مراد تروتسکی از این سخن، وجود یک "مرحله" که در ان بورژوازی یا "روشن فکران" قدرت را به دست می گیرند، به دلیل ضعف پرولتاریا در قدرت می مانند، و کمونیست ها موظف به دفاع از آنان تا زمان قوی تر شدن پرولتاریا هستند، نیست. بر عکس، این سخنان تروتسکی به این معنی است که آنچه انجام تمام و کمال وظایف بورژوا دموکراتیک را تضین می کند، برقراری دیکتاتوری پرولتاریا است. و اگر به هر دلیلی پرولتاریای برای تسخیر قدرت به حد کافی قوی و آماده نیست، وظیفه ی انقلابیون حمایت از "روشن فکران" نیست!. در چنین شرایطی، وظیفه ی انقلابیون مارکسیست کار صبورانه در راستای تقویت پرولتاریا، بوسیله ی دخالت روزانه در مبارزات آنان است. سیاست های "سریعا ثروتمند شوید!"، به گرایشات خرده بورژوا و فرصت طلب درون جنبش کارگری تعلق دارد.

تونی کلیف، مانند دیگر گرایشات خرده بورژوا فرصت طلب درون جنبش کارگری، به جای کمک به طبقه ی کارگر برای به انجام رساندن وظایف عینی و تاریخی خود، از مبارزه ی صبورانه و درازمدت طبقاتی خسته شده و به تبعیت از رهبری روشن فکران چشم می دوزد. تونی کلیف، با تجدید نظرطلبی، تئوری انقلاب مداوم، مرکزیت دورنمای کارگری به انجام رساندن انقلاب سوسیالیستی را رد می کند. او با چنین کاری، عملا از مارکسیزم انقلابی برش می کند.

کریس هارمن در کنار بنیادگرایان اسلامی مرتجع قرار می گیرد

اگر تونی کلیف از پایه های عقاید مارکسیزم انقلابی جدا می شود و تئوری انقلاب مداوم تروتسکی را تجدد نظر می کند، کریس هارمن انحراف تونی کلیف را به حمایت از بنیادگرایان اسلامی ضد انقلابی گسترش می دهد. این موضع به شکل بالقوه رهبری "اس دابلیو پی" را با ارتجاعیون در یک بلوک متحد می کند.

کریس هارمن ریشه ی نظری حمایت خود از جمهوری اسلامی ایران و بنیادگرایی را این چنین مطرح می کند: "همانطور که تونی کلیف این موضوع را از منظر مارکسیستی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد، اگر طبقه ی حاکم پیشین برای حفظ قدرت در ادوار بحران اقتصادی و طغیان ضعیف است، زمانیکه طبقه ی کارگر سازمان مستقل خود برای در دست گرفتن رهبری جنبش را ندارد، بخشی از روشن فکران، با این احساس که ماموریتی برای حل مشکلات جامعه در کل بر عهده ی آانان است، قادر به دورخیز برای کسب قدرت هستند."

"روشن فکران به عقب ماندگی فنی کشور خود واقفند. ...آانها در یک طبقه ی اجتماعی در حال سقوط، با الگو های سنتی از هم پاشیده، نا امنی، بی ریشگی و نبود ارزش های بیمار و ضعیف را حس می کنند. فرهنگ های در حال تجزیه، نیاز شدید به یک یکپارچگی جدید، که اگر قرار باشد خلا اجتماعی و غیر معنوی ای را که باید طب مذهبی را با ملی گرایی میلیتانت ترکیب کند باید همه گیر و پویا باشد، را پیش می کشد.آنها به دنبال جنبش پویایی هستند که ملت را متحد ساخته و چشم انداز های وسیعی برای آن می گشاید، اما در همان حال به تقویت خود می پردازند ..."

کریس هارمن اینطور نتیجه گیری می کند که :"گرچه این سخنان (سخنان تونی کلیف) در مورد جذابیت استالینیزم، مائویزم و کاستروئیزم در جهان سوم نوشته شده اند، کاملا در مورد روشن فکران اسلام گرای ی حامی خمینی در ایرن نیز صدق می کند. آنها، برخلاف آنچه بسیاری از مفسران چپ گرا به اشتباه باور داشتند، صرفا تجلی واپسگرا، با سنت های بازاری، انگل وار و سرمایه داری تجاری نبودند. آنها حقیقتا تجلی ضد انقلاب بورژوازی کلاسیک هم نیستند. آنها حتی وظیفه ی بازسازماندهی انقلابی مالکیت وکنترل سرمایه در ایران را برعهده گرفتند، درحالیکه روابط سرمایه داری تولید را دست نخورده باقی گذاشتند، سرمایه بزرگی که تحت مالکیت گروه اطراف شاه قرار داشت را به دستان دولت و بدنه ی دولتی قرار دادند که توسط خود آنها کنترل می شد – این کنترل در راستای منافع ستم دیدگان انجام می گرفت، البته در کنار شرکتی که امپراطوری شخصی شاه را با نام بنیاد مصتضعفان از آن خود کرده بود."

"نکته ی جالب در مورد این روش که در آن گروه حامیان خمینی رقبای خود را کنار زدند و رژیم تک حزبی خود را بر قرار ساختند این است که هیچ چیز آن مشخصا اسلامی نبود. این رژیم اصلا مانند آنچه بسیاری از مردم از تعصب مذهبی رژیم وحشت زده شده بودند، نتیجه ی ذات قرون وسطی ای و یا غیر منطقی بنیادگرایی اسلامی نبود. در واقع این تسخیر قدرت، بسیار به آنچه در بخش های مختلف جهان توسط احزاب خرده بورژوازی انجام گرفت شباهت داشت. برای مثال، این همان روشی است که توسط احزاب کمونیست ضعیف برای استقرار قدرت خود در اروپای غربی در خلال سال های 1945 مورد استفاده قرار می گرفت. و یک نمونه ی اولیه برای خرده بورژواهایی بود که طب ایدئولوژیک را با پیشرفت شخصی ترکیب می کنند، در کتاب پره گوریوت نوشته ی بالزاک یافت می شود – ژاکوبن دو آتشه ای که فرصت خود برای استفاده از کمبود های ایجاد شده توسط قیام های انقلابی را درک کرد."

"بنابراین پیروزی نیرو های خمینی در ایران نه ناگزیر نبود، و نه دلیلی بر اثبات آنکه اسلام گرایی یک نبرو ی ارتجاعی منحصر به فرد علیه آن چیزیست که چپ برای اتحاد با آن خود را آماده می کند .... این نکته صرفا اثباتی بر این مدعاست که در نبود رهبری مستقل طبقه ی کارگر، قیام انقلابی راه را برای بیش از یک فرم از بازاستقراریابی بورژوازی در قالب یک دولت تک حزبی، استبدادی و سرکوبگر باز می کند. عامل مخفی در این پروسه، بر خلاف آنچه ادعا می شود خاصیت" قرون وسطی" اسلام نبود، بلکه خلا ایجاد شده توسط شکست سازمان های سوسیالیستی در جهت ارائه ی رهبری به یک طبقه ی کارگر بی تجربه اما بسیار جنگجو بود." (پیامبر و پرولتاریا، کریس هارمن، ژورنال سوسیالیزم بین المللی، شماره 64، پائیز 1994)

«کریس هارمن» به دنبال بازنگری تونی کلیف بر تئوری انقلاب مداوم تروتسکی، به شکلی نا معقول رژیم خمینی را با "احزاب کمونیست ضعیف در اروپای غربی" و یا ژاکوبن ها مقایسه می کند! «کریس هارمن» با چنین کاری نشان می دهد که نه تنها از تاریخ و ماهیت طبقاتی بنیادگرایی اسلامی در ایرن بی خبر است، بلکه موضع انحرافی تونی کلیف را نیز به اشتباه نمایش می دهد.

نقش ارتجاعی روحانیت که کریس هارمن توجهی به آن نمی کند

برخلاف باور کریس هارمن، فرقه ی خمینی برای چندین دهه جزئی از طبقه ی حاکم ایران بوده است. نه رهبری آن، و نه پایگاه اجتماع اش توسط "روشن فکران" ایجاد نشده است! بدنه ی اصلی رهبری این فرقه زمین دارن بزرگ، (مانند اکبر رفسنجانی – رئیس جمهور دو دوره ی ایران و یکی از پرنفوذ ترین و برجسته ترین چهره های حال حاضر این رژیم)، و پایگاه اجتماعی آن اکثرا از ساکنان ناراضی حلبی آباد ها، خرده بورژوهای شهری و دهقانان مهاجر و غیره تشکیل شد. با وجود تفوق خرده بورژوازی شهری و مهاجرین دهقان، که به آن اشاره شد، فراخوان روحانیت برای تشکیل "عدالت اسلامی"، "اقتصاد اسلامی"، "ارتش اسلامی"، و "دولت اسلامی" به سرعت به یک پایگاه توده ای دست می یافت.

نکته ای که «کریس هارمن» باید درک کند این است که، اگر بورژوازی در قدرت است و دولت حاکم یک دولت بورژوازیست، بنابراین مشخصا مسئله ی بنیادی، همانطور که مارکس، لنین و تروتسکی بدان اشاره کرده بودند، نابودی این دولت و برپایی یک دولت کارگری برای انجام وظایف بورژوازی دموکراتیک به جای آن است. با چنین منطقی، هر دولت بورژوازی مطلقا ارتجاعی است و باید بوسیله ی یک انقلاب سرنگون شود. اما "اس دابلیو پی" بر خلاف این موضوع، این طور می اندیشد که هر کدام از "دشمنان" امپریالیزم درهر کشور توسعه نیافته ای، در شرایط عدم حضور پرولتاریای انقلابی، از لحاظ عینی "مترقی" است و قدمی مثبت در راستای رسیدن به فاز سوسیالیستی است.

این نکته کاملا مشخص است که خصوصیت طبقاتی دولت، بورژوازی شده است (برخلاف خصوصیت بورژوازی ملی طی صد سال گذشته)، پس چنین نتیجه گیری می شود که این رژیم دارای پایگاه طبقاتی در میان بورژوازی است و بنابراین از حمایت حداقل لایه های بالاتر خرده بورژوازی نیز سود می برد. امروزه، در هر کدام از کشور های سرمایه داری توسعه نیافته، در شرایط بروز بحران انقلابی که می تواند حاکمیت طبقاتی بورژوازی را تهدید کند، نه تنها تمامی بورژوازی، بلکه لایه های بالایی خرده بورژوازی نیز در اردوگاه ضد انقلاب صف آرایی می کنند واین به اصطلاح روشن فکران نیز از آن مستثنا نیستند. مسلما در کشور هایی که در سیرت و ترکیب در فاز پیشا سرمایه داری به سر می برند، مانند رژیم تزاری روسیه، حکم نمی کند. هرچقدر اقدامات آنها ارتجاعی باشد، می توان تمام بخش های بورژوازی و حتی کل خرده بورژوازی را در اردوگاه مخالفین رژیم مستبدانه مشاهده کرد.

این سناریو دقیقا در انقلاب سال 1979 ایران مشاهده شد. تمامی بخش های بورژوازی جهانی و ملی، با هماهنگی "سی آی ای"، برای محافظت از دولت بورژوازی، برای انتقال قدرت به خمینی به عنوان نماینده ی روحانیت سرمایه داری بسیج شده بودند. گروه ضربت ضد انقلاب از همین لایه های خرده بورژوازی تشکیل شده بود.

آنچه «کریس هارمن» در تحلیل خود از جمهوری اسلامی ایران به کل جا می اندازد، ان است که امروز به شکل مستند اثبات شده است که پیش از قیام 1978، بخش های مهمی از ارتش، پلیس مخفی و بورکراسی حامی خمینی بودند. امپریالیزم آمریکا نیز مستقیما در برقراری آشتی میان فرماندهان نیرو های مسلح و رهبری روحانی – بورژوازی دخالت کرد. کمک های مالی بزرگ کارگزاران به خمینی برای سازماندهی رهبری اش را نیز نباید از قلم انداخت.

با توجه به وسعت جنبش توده ای و رادیکالیزم آن، بورژوازی ضد انقلاب تنها با "پیوستن به آن" می توانست موفق به شکست دادن أن شود. بورژوازی تنها با حمایت از بخشی از مخالفین رژیم شاه می توانست تا حدودی کنترل بر توده ها را حتمی سازد. این کار یکی از مهمترین عوامل (اگر مهمترین آنها نبوده باشد) درقرار گرفتن خمینی در رهبری جنبش توده ای بود.

دلیل اینکه چرا روحانیت شیعه، بخصوص بخش خمینی، برای ایفای این نقش مناسب بود، مشخص است. روحانیت همیشه یک نهاد دولتی و آموزش دیده جهت دفاع از جامعه طبقاتی و مالکیت خصوصی بوده است. علاوه بر آن، سلسله مراتب شیعه، اصلی ترین پایگاه دولت بوده است. خود خمینی در بخشی ریشه دارد که پیش از این وفاداری خود به طبقه ی حاکم را با کمک به آن در کودتای 1953 به اقبات رسانده بود.

روحانیت همچنین نسبت به دیگر نهاد ها، کمتر مورد نفرت مردم قرار داشت، زیرا بخش ساختاری از دولت مورد حمایت خود نبود. روحانیت شیعه، برخلاف کلیسای کاتولیک، فاصله ی خود از دولت را رعایت کرده است. این روحاینت، بخصوص به دلیل دوران توسعه ی پس از انقلاب سفید، به جایگاه پایین تر تنزل یافت. در حقیقت، به همین دلیل، یک بخش رشد یابنده ی سلسله مراتب روحانیت به سوی مخالفت با رژیم شاه رانده شد. این موضوع می توانست به عنوان راهی برای ورود به جنبش توده ای به کار برده شود.

با توجه به ضعف اپوزیسیون بورژوازی، که اجازه ی فعالیت تحت رژیم شاه را نداشت، روحانیت، با شبکه ی گسترده ی مساجد و ملاها در سطح کشور، توانست ابزار و حزب مورد نیاز برای هدایت جنبش توده ای خود به خودی در مسیر داخواه خود را فراهم سازد. این روحانیت همچنین توانست ایدئولوژی مبهم پوپولیستی مورد نیاز برای تضعیف خواسته های رادیکال توده ها و متحد ساختن آنها حول یک برنامه ی بورژوازی مستور را محیا سازد.

بنابراین، حتی امروز نیز، رد این نکته که خواسته های ضد انقلابی خمینی با تلاش های او برای در دست گرفتن رهبری انقلاب همزمان شد، مخالفت با تمام حقایقی است که میلیون ها نفر در ایران از آن مطلع هستند. همچنین رد اینکه روحانیت از همان ابتدای کار از جانب طبقات حاکم و حامیان امپریالیستشان مورد حمایت قرار داشت، نشانه ی عدم درک صحیح از جریان اصلی حوادث در انقلاب ایران است.

بنابراین، توصیف انقلاب ایران به عنوان یک انقلاب خلقی ضد امپریالیستی به رهبری "خرده بورژوازی، روشن فکران" و یا اینکه "آنها (رژیم) یک سازمان انقلابی مالکیت و کنترل سرمایه در ایران را متقبل شدند"، تنها به مفهوم لوس کردن موضوع توسط «کریس هارمن» است.

بحران سیاسی و اقتصادی سال های 1976 تا 1978 که صحنه را برای ناآرامی های توده ای محیا کرد، از عوامل مختلف و متناقض نشأت می گرفت. در کنار جنبش توده ای اعتراض علیه دیکتاتوری سرمایه داری وابسته ی شاه، شکاف های عمیقی نیز میان خود بورژوازی وجود داشت، هم در میان بخش های حامی شاه و هم میان بخش های مخالف و موافق رژیم شاه.

این اپوزیسیون های بورژوازی با رشد و تعمیق بحران انقلابی دگرگون گشتند: در ابتدا، جنبشی برای اصلاح رژیم شاه توسط بورژوازی نوگرا، که حامی محدود سازی قدرت مطلق خانواده ی سلطنتی و همچنین تا حدودی عقلانی ساختن دولت سرمایه داری بود، ایجاد شد. نیاز های توسعه ی بیشتر سرمایه داری مستلزم این تغییرات بود.

این بخش از بورژوازی، پیش از بحران انقلابی، خود را در تنها حزب شاه (حزب رستاخیز) شکل داد. این فرقه از حمایت بخش های مهم تکنوکرات ها و بوروکرات های داخل ایران، و نیز گروه های پر نفوذ داخل دولت آمریکا، بهره می برد. با شدت یافتن بحران انقلابی، این فرقه هرچه بیشتر در اپوزیسیون با رژیم شاه پر سر و صدا ظاهر می شد. آنها در ابتدا در صدد بر آمدند تا از تهدید جنبش توده های به عنوان اهرمی برای معامله با شاه استفاده کنند. برکناری دولت هویدا و تشکیل کابینه ی آموزگار یک امتیاز از جانب شاه به این فرقه بود.

با این حال، توسعه ی جنبش توده ای اپوزیسیون بورژوازی را به خط مقدم سوق می داد.

این فرقه می دانست که برای رهبری این بحران، باید در پس سیاستمداران بورژوازی که کمتر به رژیم شاه نزدیک هستند پنهان شود. در غیر این صورت، به هیچ عنوان ممکن نبود این فرقه از چنین سطحی از حمایت در میان جنبش توده ای برخوردار شود. ظهور مجدد جنازه ای به نام جبهه ی ملی و برخاست گروه های تازه شکل یافته ی لیبرال بورژوا (مانند جنبش رادیکال) به این جریان مرتبط بودند.

همچنین در میان بخش های سنتی بورژوازی (تجار بزرگ بازاری و سرمایه داران خرد از بخش های سنتی تر صنعت) نیز اپوزیسیون شاه شکل گرفته بود.

«انقلاب سفید» و نوع رشد سرمایه داری ناشی از آن نیز این لایه ها را ثروتمند کرده بود. با این حال آنها کم و بیش از جریان انباشت سرمایه به پشتیبانی دولت کنار گذاشته شده بودند و بنابراین دیگر در طبقه ی حاکم جایی نداشتند.

بحران ساختاری سرمایه داری ایران در میان دهه ی هفتاد به تشدید حملات شاه به این لایه ها که هنوز کنترل برخی بخش های بازار داخلی را بر عهده داشتند منتهی شد. به منظور فرصت دادن به انحصارات برای حل بحران افزونه تولید، قدرت این لایه های می بایست تضعیف شود. کالاهای مصرفی و صنعتی سازی وابسته از لحاظ تکنیکی، به معنی گرایش شدید به کنترل بورکراتیک بر بازار داخلی از طریق دولت بود.

مخالفت با حاکمیت شاه برای این لایه ها مسئله ی مبارزه برای مرگ و زندگی بود. آنها به هیچ عنوان نمی توانستند با اصلاحاتی که از جانب دیگر بخش ها پیشنهاد می شد ارضا شوند. آنها خواستار یک تغییر ریشه ای تر در ساختار قدرت بودند. در حالیکه بخش های اصلاح طلب خشمگینانه با هر تغییر ریشه ای که ممکن بود قدرت طبقه ی حاکم را در کل به لرزه در آورد مخالفت می کردند، منافع این بخش ها به هیچ وجه با درخواست کمتر از حذف رژیم شاه صدمه نمی دید.

با رشد جنبش توده ای، کاملا مشخص شد که این بخش قاطعانه دیگران را کنار خواهد زد. آنها از طریق کانال های سنتی اقتصاد بازاری می توانستند حمایت خرده بورژوازی شهری و توده های فراوان فقرای شهری مرتبط با آن را به خود جلب کند. علاوه بر این، این بخش ارتباطات فراوانی با سلسله مراتب شیعه داشت. پس از انقلاب سفید، بورژوازی سنتی و روحانیت شیعه بیش از پیش به یکدیگر نزدیک شده بودند.

درس مهمی که یکی از بخش های بورژوازی پس از شکست سال 1953 آموخت، دقیقا این بود که بدون ایدئولوژی اسلامی و حمایت ملاها، قادر به تامین حمایت توده ای کافی برای طرح یک آلترناتیو واقعی به شاه و گرایش چپ نخواهد بود. جنبش آزادی بازرگان و طالقانی این جریان را نمایندگی می کرد. این "حزب" این فرصت را یافته بود تا بورژوازی را در دوران بحران آن نجات دهد.

تشکیل کابینه ی شریف امامی به معنی حرکت شاه برای اعطای امتیازات دلخواه این فرقه بود. این دولت که خود را "دولت آشتی ملی" می خواند، نه قادر به ارضای خواسته های دو بخش بورژوازی بود، و نه می توانست از پس جنبش توده ای که با اعتصاب عمومی رو به رشد قدرت یافته بود بر آید.

خمینی در طول این دوره به محبوبیت رسید، زیرا در ظاهر خواهان برکناری شاه بود. اما در عین حال خود را برای رسیدن به توافق با رژیم آماده می کرد. در واقع دقیقا در همین دوره بود که رهبری خمینی با کمک نیرو های قدرتمند داخل خود رژیم بر فراز جنبش توده ای برقرار شد. تا تاریخ 1978 میزان مشخصی از کنترل بر جنبش توده ای اعمال شده بود که امکان ایجاد یک آشتی از بالا را برقرار می ساخت. آنچه در روند این آشتی خلل ایجاد کرد اعتصاب عمومی در حال رشد بود.

بنابراین، با انزوای بیشتر شاه، نا امیدی بیشتر ارتش و پلیس، رادیکال شدن توده ها و فلج کامل جامعه بورژوازی به دلیل اعتصاب عمومی موثر، زمینه برای آغاز دوران پیشا انقلابی سپتامبر 78 تا فوریه 79 آماده بود.

امپریالیزم آمریکا و بورژوازی طرفدار شاه حالا مجبور به اعطای امتیازات بیشتر به جنبش توده ای بودند. حذف شاه از صحنه و تشکیل دولت بختیار، که امتیازی بزرگ از سوی دیکتاتوری بود، در همین زمان رخ داد. بورژوازی به این امید بود که بخش اصلاح طلب که ظاهری پسندیده تر به خود گرفته بود، قدرت یافته و بنابراین بخش های رادیکال تر را به مصالحه با رژیم بکشاند. اما برای چنین مصالحه ای بسیار دیر بود. جنبش توده ای هر لحظه بیشتر به قدرت خود ایمان می آورد و جو حاکم به هیچ چیز کمتر از برکناری کامل شاه رضایت نمی داد. علاوه بر این، هر سیاستمداری که برای مصالحه با شاه تلاش می کرد به سرعت حمایت توده ها را از دست می داد. در حقیقت، حتی جبهه ی ملی نیز مجبور به رد کردن بختیار شد.

این شرایط، علت به اصلاح "سرسختی" موضع خمینی را تشریح می کند. او با محکوم کردن بختیار (کسی که در همان خمینی مشغول مذاکره با نمایندگانش بود) و حمایت از جنبش توده ای، مشغول تقویت خود در برابر هر دو بخش اپوزیسیون بورژوازی بود. او چهره های بیشتری از این دو جناح را مجبور به پذیرش رهبری خود می کرد و مانع مصالحه ی آنان با شاه بدون دخالت خود می شد.

محافل نظامی و امپریالیست ها نیز در همین زمان برای اعطای امتیازات بیشتر آماده بودند. جو بی قراری رو به رشدی در میان ارتش حاکم بود. محافظه کاران طرفدار شاه برای یک کودتا علیه دولت بختیار آماده می شدند. چنین اقدامی می توانست کار ارتش را یک سره کند و بدین وسیله آخرین امید های بورژوازی برای حفظ حاکمیت طبقاتی را به باد هد.

با گذشت زمان بیش از پیش روشن می شد که مصالحه با خمینی الزامیست. و این دقیقا همان چیزی بود که انجام شد. مذاکرات پنهانی مابین بهشتی و بازرگان از یک سو و سران ارتش و پلیس مخفی از سوی دیگر در تهران برگزار شد. حکم این مذاکرات، نماینده ی آمریکا، ژنرال «هویزر» بود که وظیفه ی تضمین باقی ماندن ارتش در مذاکرات را بر عهده داشت. بخش های بزرگ طبقات حاکم با فشار حوادث، و تشویق دولت کارتر، در راستای پذیرش تقسیم قدرت با اپوزیسیون حرکت می کردند. بورژوازی به انتقال آرام قدرت از بالا به دولت بازرگان امید داشت.

بازرگان به عنوان یک آلترناتیو مقبول ظاهر شد، زیرا او تنها کسی بود که می توانست ائتلافی با حضور دو بخش بزرگ بورژوازی را به وجود آورد، و در عین حال به خمینی که حالا قدرت بیشتری به دست آورده بود نزدیک تر باشد. خمینی نیز مجبور به پذیرش چنین معامله ای بود، زیرا این معامله بهترین پوشش برای طرح های روحانیت برای قدرت را محیا می ساخت.

در آن زمان روحانیت نمی توانست با شفافیت خواستار قدرت شود. خمینی برای کم کردن وحشت بورژوازی، و باز نگاه داشتن گزینه ی خود در میان جنبش توده ای، مدام به دیگران اطمینان می داد که وقتی شاه برکنار شود، او به قم باز می گردد تا وظایف دینی خود را ادامه دهد. بنابراین این اجازه به خمینی داده شد که از تبعید به ایران بازگردد و دولت موقت گماشته ی او برای گرفتن قدرت از بختیار آماده می شد.

اما قیام فوریه جزیی از معامله نبود. برخی از حامیان پر و پا قرص شاه از درون نیرو های نظامی که با مصاحه ی مورد حمایت آمریکا مخالف بودند، تلاش کردند تا با سازماندهی یک کودتا، جریان حوادث را تغییر دهند. این اقدام آنها، به سرعت به پاسخ توده ها و قیام، که خمینی در ابتدا با آن مخالف بود، منتهی شد. اما نیرو های او [خمینی] می بایست وارد ماجرا شوند، زیرا در غیر این صورت، آنها تمام کنترل خود بر جنبش توده ای و امید به حفظ دستگاه دولتی را از دست می دادند.

تنها راه منحرف کردن قیام، "رهبری" آن بود. سران ارتش و بوروکراسی برای اعلام تابعیت و وفاداری خود به خمینی و شورای انقلاب اسلامی او آماده بودند، زیرا چنین اقدامی می توانست آنها را از شر قیام توده ای رهایی بخشد. بدین گونه بود که دولت انقلابی موقت بازرگان، که اینطور خوانده می شد، جای بختیار را گرفت. بنابراین، حمایت خمینی، امکان برقراری یک دولت سرمایه داری جدید بر فراز توده ها را تامین می کرد. بدین ترتیب کاملا واضح است که آنچه به عنوان "رهبری انقلاب ایران" ظاهر شده بود، از همان ابتدای امر، بر اساس دستورات از بالا، اساسا نقش ابزار ضد انقلاب بورژوازی را برای برگرداندن دستاورد های توده ها و حفظ دستگاه دولت بورژوازی تا حد ممکن، در شرایط توازن قوای مذکور را ایفا می کرد. طبقه ی حاکم تا آن زمان با توسل به سرکوب بیشتر مخالفتی نداشت.

اما خمینی هم این این خدمات را به هدف ایفای نقش دوم در بازی قدرت ارائه نمی کرد. او به سادگی برای به دست گرفتن تمام قدرت در زمانی مناسب تر آماده می شد. او بخشی از روحانیت را نمایندگی می کرد که به برقراری نقش مستقیم تر سلسله مراتب شیعه پس از دوران مصدق گرایش داشت. این بخش در همکاری با رئیس وقت پلیس مخفی، تحرکاتی برای قدرت گیری در میانه های دهه ی شصت انجام داد، اما شکست خورد. اما حالا تاریخ موقعیتی در اختیار آنها قرار داده بود که گذشتن از آن، از سوی این بخش روحانیت نا ممکن بود، بخصوص به این دلیل که بورژوازی به شدت تضعیف شده بود و توانایی سد راه آنان را نداشت. بورژوازی، با توافق اربابان امپریالیست خود، با تقسیم قدرت، در آن لحظات دشوار، ازخواستار نجات خود توسط روحانیت شد. آنچه در دوران پس از انقلاب رخ داد تنها با محاسبه ی نقشه های روحانیت برای تصاحب قدرت قابل درک است.

روحانیت در ابتدا ابزار لازم برای اعمال قدرت را در دست نداشت. فرقه ی خمینی حتی در درون سلسله مراتب شیعه نیز از استیلا برخوردار نبود. بسیاری از سران روحانی با دخالت روحانیت در سیاست مخالف بودند. او همچنین نمی توانست بر بنیاد های دولتی آن زمان نیز تکیه کند، زیرا آنها برای سلطه ی روحانیت مناسب نبودند. در این میان، بوروکراسی نیز با حاکمیت روحانیت در کل مخالف بود. حتی نخست وزیر گماشته شده، که "اسلامی ترین" سیاستمدار بورژوازی بود، نیز در مقابل تلاش ملاها برای تسلط یافتن بر کارکرد دولت مقاومت کرد. بدین جهت، به یک دوره ی تدارک نیاز بود.

این بخش روحانیت، در ابتدا با حمایت مستقیم خمینی یک حزب سیاسی سازمان داد: «حزب جمهوری اسلامی». این حزب بسادگی به عنوان یکی از احزاب تازه شکل یافته نشان داده شد. اما با گذشت زمان، این حزب دیگر احزاب را کنار زد و جای تک حزب شاه را گرفت. این حزب در میان شبکه ی ملاهای طرفدار خمینی سازمانی از کمیته های محله و واحد های پاسداران که قرار بود در حفظ نظم و قانون و همچنین مقابله با ضد انقلاب سلطنت طلبان به دولت کمک کنند را برقرار ساخت.

دادگاه های انقلاب اسلامی نیز برای مجازات حامیان شاه برپا شد. این دادگاه ها به سرعت برخی از عناصر شدیدا منفور رژیم گذشته را اعدام کردند تا دیگران را از خشم توده ها نجات دهند. کمیته های امام، سپاه پاسداران و دادگاه های اسلامی به سرعت جای ابزار های سرکوب رژیم شاه را گرفتند.

تمام این اقدامات در ابتدا از سوی بورژوازی، که فهمیده بود تنها از طریق چنین اقداماتی امکان پایان دادن انقلاب و "آغاز دوران بازسازی" وجود دارد، مورد حمایت قرار گرفت. "مؤسسات انقلابی" تازه شکل یافته به خوبی به دولت بازرگان خدمت می کردند و مدام تابعیت و وفاداری خود به این دولت را بیان می داشتند. اما پس از مدتی، آنها به ابزار روحانیت برای کنارزدن سیاستمداران بورژوازی از قدرت و استیلای مستقیم بر دستگاه دولتی تبدیل شد.

خمینی نیز یک همه پرسی زودهنگام برای تعیین ماهیت رژیم جانشین شاه برگزار کرد: سلطنت یا جمهوری اسلامی؟ با وجود غرولند های سیاستمداران بورژوازی، آنها مجبور به پذیرش این روش غیردموکراتیک تعیین سرنوشت انقلاب بودند، زیرا آلترناتیو مقابل آن تشکیل مجلس مؤسسان موعود بود. برگزاری انتخابات چنین مجلس مؤسسانی در دوران انقلابی می توانست به معنی ایجاد تهدید های فراوان برای حاکمیت بورژوازی باشد.

بنابراین همه پرسی برگزار شد و البته اکثریت به جمهوری اسلامی رای دادند. ملاها می دانستند که مردم به سلطنت رای نخواهند داد! پس از انتخابات اعلام شد که به دلیل آنکه 98 درصد مردم به جمهوری اسلامی رای داده اند، مجلس خبرگان، مجلسی بر اساس قوانین اسلامی، باید به جای مجلس مؤسسان تشکیل شود. این مجلس کوچک که پر از ملاها بود، با اکثریت آرا قانون اساسی به تصویب رساند که قدرت دیکتاتور مآبی به خمینی، به عنوان رئیس خبرگان، اعطا می کرد.

بند ولایت فقیه با مخالفت سیاستمداران بورژوازی رو به رو شد، اما روحانیت با تحریک احساسات ضد امپریالیستی و فراخوانی عوام فریبانه به سوی توده ها و بوسیله ی بسیج توده ای کنترل شده در اطراف سفارت آمریکا، خواسته ی خود در راستای حمایت از بند مذکور را با زور پیش برد.

به توده ها چنین گفته شد بود که حالا ما با تهدید بزرگی از سوی شیطان بزرگ مواجه هستیم، بنابراین باید همگی به قانون اساسی اسلامی رای دهیم. قانون مذکور با وجود نزدیک به 40 درصد آرا، به قانون اساسی جدید تبدیل شد.

بدین ترتیب، فرقه ی روحانی خمینی، برای جلوگیری از نابودی کامل دولت بورژوازی و در راستای منحرف و سرکوب ساختن انقلاب ایران، با گروهبندی های گوناگون بورژوازی در اقداماتی مشترک با طبقه ی حاکم همکاری کرد، و در همین حال همیشه مشغول تقویت نیروی خود و مطیع ساختن دیگر بخش های بورژوازی بود. این فرقه، هرگاه منافع خود حکم می کرد، از موضع بهتر خود در میان جنبش توده ای برای کنارگذاشتن دولت بورژوازی استفاده می کرد. اما همچنان مشغول ساخت دستگاه سرکوب جدیدی بود که با برتری یافتن آنان در مبارزه با دیگر بخش های بورژوازی، به مرور به دستگاه دولتی پیوست.

کتاب "پیامبر و پرولتاریا" نوشته ی کریس هارمن، تاریخ انقلاب 1978-79 ایران و ماهیت طبقاتی رژیم خمینی را نادرست به تصویر می کشد. او با انجام چنین کاری، بر اساس موضع رویزیونیستی تونی کلیف نسبت به انقلاب مداوم تروتسکی، با همسویی با رژیم جمهوری اسلامی هواداران خود را گمراه کرده و به منافع طبقه ی کارگر ایران و بین المللی خیانت می کند.

مؤخره

مهمترین خطرات مواضع سیاسی «اس دابلیو پی» از این قرار هستند:

اولا، "اس دابلیو پی" با تجدید نظر طلبی ی تئوری انقلاب مداوم، عقاید بنیادی تروتسکیزم، لنینیزم و مارکسیزم را بی اعتبار می کند.

دوما، "اس دابلیوپی" مجبور است سرکوب های این رژیم را به عنوان موضوعی فرعی بیان کند. بنابراین، "اس دابلیو پی" عملا در کنار رژیم ارتجاعی قرار می گیرد که به بی رحمی تمام رهبران جنبش های دموکراتیک کارگران، دانشجویان و زنان را حذف کرده است. هواداران "اس دابلیو پی" در ایران (خوشبختانه تا بدین لحظه تعدادشان صفر بوده است) با این موضع در نهایت به همکاری با یک رژیم نیمه فاشیست در مقابل نیرو های مترقی خواهند رسید.

سوما، هواداران "اس دابلیو پی" در اروپا با حامیان حزب الله، جبهه ی مشترک تشکیل خواهند داد که عملا از اتحاد عمل نیرو های مترقی با آنها جلوگیری می کند. به همین دلیل است که "اس دابلیوپی" همیشه از سوی اپوزیسون رژیم ایران مورد حمله قرار گرفته و قادر به جذب حتی یک نیروی مترقی در داخل کشور نبوده است.

چهارما، "اس دابلیو پی" توسط فعالان حزب الله در اروپا و جمهوری اسلامی ایران برای تضعیف مبارزات طبقه ی کارگر ایران و سوسیالیست های ایرانی استفاده خواهد کرد. بدین تریتیب نه فقط "اس دابلیو پی"، بلکه تمام سوسیالیست های مخالف رژیم دیکتاتوری تضعیف شده و حقانیت تمامی سوسیالیست ها تحت حمله قرار می گیرد.

به این دلایل، رهبری "اس دابلیو پی" (یا دیگر سازمانهایی با خط دخالت گری مشابه آن) باید افشا و منزوی شوند. تا زمانیکه آنها در کنار ارتجاعی ترین رژیم ها در تاریخ نوین قرار می کیرند (به هر بهانه ای) مارکسیست های انقلابی نباید با آنها وارد هیچ نوع فعالیت مشترکی شوند.

14 سپتامبر 2008

این مقاله بر اساس دخالت رفیق مازیار رازی در کنگره جهانی آی ام تی در بارسلون، آگوست سال 2008، به رشته تحریر در آمده است.

برگردان از کیومرث عادل

از میلیتانت شماره ۱۸